یکی از افترائاتی که به پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) نسبت داده شده است، حالت جنون و ترس و تردید نسبت به بعثت و رسالت خویش و نشناختن فرشته وحی (جبرئیل)، و ترس و لرز پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) حتی پس از مقدار زیادی پیاده روی (فاصله بین غار حراء تا کنار کوه مروه که خانه حضرت خدیجه در آنجا بود.) و دلداری دادن و تقویت روحیه...

.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ یکی از افترائاتی که به پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) نسبت داده شده است، حالت جنون و ترس و تردید نسبت به بعثت و رسالت خویش و نشناختن فرشته وحی (جبرئیل)، و ترس و لرز پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) حتی پس از مقدار زیادی پیاده روی (فاصله بین غار حراء تا کنار کوه مروه که خانه حضرت خدیجه در آنجا بود.) و دلداری دادن و تقویت روحیه توسط حضرت خدیجه (سلام الله علیها) و پسر عموی ایشان ورقة بن نوفل نصرانی است، که روایات مشابهی به طور مکرر در کتب حدیث اهل سنت نقل گردیده است.

روایت مفصلی که در ابتدای صحیح بخاری و مکرراً در جاهای دیگر آن آمده، روایتی منسوب به عایشه است: «عن عائشة أنها قالت: أول ما بدئ به رسول الله صلى الله علیه وسلم من الوحی، الرؤیا الصالحة فی النوم. فكان لایرى رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح، ثم حبب إلیه الخلاء، وكان یخلو بغار حراء، فیتحنث فیه، وهو التعبد اللیالی ذوات العدد قبل أن ینزع إلى أهله ویتزود لذلك ثم یرجع إلى خدیجة. فیتزود لمثلها حتى جاءه الحق وهو فی غار حراء. فجاءه الملك. فقال اقرأ. قال: ما انا بقارئ. قال: فاخذنی فغطنی حتى بلغ منى الجهد، ثم أرسلنی. فقال: اقرأ. قلت: ما انا بقارئ. فاخذنی فغطنی الثانیة، حتى بلغ منى الجهد، ثم أرسلنی. فقال: أقرأ. فقلت: ما أنا بقارئ. فاخذنی فغطنی الثالثة، ثم أرسلنی. فقال: أقرأ باسم ربك الذی خلق * خلق الانسان من علق * إقرأ وربك الأكرم * فرجع بها رسول الله صلى الله علیه وسلم یرجف فؤاده، فدخل على خدیجة بنت خویلد. فقال: زملونی زملونی، فزملوه. حتى ذهب عنه الروع. فقال لخدیجة: وأخبرها الخبر، لقد خشیت على نفسی. فقالت خدیجة: كلا والله. ما یخزیك الله أبداً؛ انك لتصل الرحم، وتحمل الكل، وتكسب المعدوم، وتقری الضیف، وتعین على نوائب الحق. فانطلقت به خدیجة حتى أتت به ورقة بن نوفل بن أسد بن عبدالعزى، ابن عم خدیجة، وكان امرأ قد تنصر، فی الجاهلیة وكان یكتب الكتاب العبرانی. فیكتب من الإنجیل بالعبرانیة، ما شاء الله أن یكتب. وكان شیخاً كبیراً قد عمى. فقالت له خدیجة: یا ابن عم! اسمع من ابن أخیك. فقال له ورقة: یا ابن أخی! ماذا ترى. فأخبره رسول الله صلى الله علیه وسلم ما رأى. فقال له ورقة: هذا الناموس الذی نزل الله على موسى. یا لیتنی فیها جذعاً، لیتنی أكون حیاً إذ یخرجك قومك. فقال رسول الله صلى الله علیه وسلم: أو مخرجی هم؟ قال: نعم. لم یأت رجل قط بمثل ما جئت به، الا عودی وان یدركنی یومك، أنصرك نصراً مؤزراً. ثم لم ینشب ورقة أن توفى وفتر الوحی.[1] از عایشه نقل شده است که اولین (نوع از) وحی که بر پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نازل شد، رؤیای صادقه بود. طوری که هر رؤیایی که (در خواب) می‌دید، همان نیز در عالم واقع اتفاق می‌افتاد. پس از آن او بیشتر متمایل به گوشه نشینی شد. (در این مقطع) در غار حراء خلوت می‌کرد و در آن چند شب معدود به پرستش می‌پرداخت؛ پیش از آنکه مشتاق دیدار خانواده‌اش شود، برای تعبد (در آن چند شب) توشه برمی‌گرفت. سپس نزد خدیجه برمی‌گشت و برای چند شب دیگر، همانند شب های قبل غذای خود را به همراه خویش می‌برد. تا این که (امر) حق نازل شد؛ در حالی که در غار حراء بود. فرشته نزد او آمد و گفت: بخوان. (رسول خدا به فرشته) گفت: من خواننده نیستم. (پیامبر) گفت: این بود که آن فرشته مرا گرفت و محکم به سینه خویش فشرد؛ طوری که تاب و توان را از من برید. پس از آن مرا رها کرد و گفت: بخوان. گفتم: نمی‌توانم بخوانم. آن فرشته نیز برای بار دوم همان عمل اول را تکرار نمود، تا جایی که بی‌حرکت ماندم. پس از آن مرا رها کرد و گفت: بخوان. من همان مطلب قبل را گفتم. سپس گفت: بخوان «أقرأ باسم ربك الذی خلق خلق الانسان من علق اقرأ وربك الأكرم» بخوان به نام پروردگارت که آفرید. همان کس که انسان را از خون بسته‌ای خلق کرد. بخوان! که پروردگار تو کریم‌‌ترین است.» پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نیز با آن آیات برگشت؛ در حالی که دلش به شدت می‌تپید. سپس نزد خدیجه دختر خویلد رفت و گفت: مرا بپوشانید! آنان نیز او را در جامه‌ای فروپیچیدند، تا این که ترس و لرز او زایل گشت و در حالی که آن خبر را برای خدیجه حکایت می‌کرد، گفت: نسبت به خویشتن نگران شدم. خدیجه گفت: هرگز! (این گمان را نبر و نترس.) به خداوند قسم! که او هیچ وقت و در هیچ حال تو را خوار و رسوا نمی‌سازد؛ چرا که تو پیوند خویشاوندی را برقرار می‌داری، و بار سنگین فرد ناتوان را برعهده می‌گیری؛ به فقرا کمک می‌کنی، و مهمان را ارجمند می‌داری، و در حوادث و اتفاقات ناخوشایند، درماندگان را یاری می‌رسانی. این بود که خدیجه او را با خود نزد ورقة بن نوفل، پسرعموی خویش برد. ورقه در جاهلیت نصرانی شده بود و عبرانی را کتابت می‌کرد. به همین خاطر، به اندازه وسع خویش انجیل را به زبان عبرانی می‌نوشت. او پیرمردی بسیار سالخورده بود و بینایی خود را از دست داده بود. خدیجه به او گفت: ای پسرعمو! به برادرزاده‌ات گوش بده. ورقه نیز به پیامبر عرض کرد: ای برادرزاده! چه چیزی می‌بینی؟ پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) نیز خبر آن چه دیده بود، به او داد. ورقه به ایشان گفت: این (فرشته) همان ناموسی است که خداوند بر موسی نازل کرد. ای کاش! در آن زمان من جوان تنومند می‌بودم. ای کاش! در زمانی که قومت تو را (از این شهر) بیرون می‌کنند، من زنده می‌بودم. پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: آیا کسانی که مرا بیرون می کنند، آنانند؟ گفت: آری. وقتی هر کس چیزی مانند آن چه تو آورده‌ای ، بیاورد. مورد دشمنی قرار گرفته است، و اگر آن روز را درک کنم و ببینم، حامی و یاور تو خواهم بود؛ اما دیری نپایید که ورقه درگذشت و وحی هم فترت یافت.»

و روایت دیگری که عایشه مستقیم نقل می‌نماید: «قالت عائشة: فرجع النبی صلى الله علیه وسلم إلى خدیجة، یرجف فؤاده. فانطلقت به إلى ورقة بن نوفل، وكان رجلاً تنصر، یقرأ الإنجیل بالعربیة؛ فقال ورقة: ماذا ترى؟ فأخبره. فقال ورقة: هذا الناموس الذی انزل الله على موسى وان أدركنی یومك أنصرك نصراً مؤزراً.[2] عایشه نقل کرد که زمانی که پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) با حالت ترس و لرز نزد خدیجه کبری برگشت، خدیجه کسی را پیش ورقه فرستاد که مرد نصرانی بود و انجیل می‌خواند. ورقه به پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) گفت: چه چیزی می‌بینی؟ پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) به او خبر داد. ورقه گفت: این همان ناموس (هم رازی) است که خداوند او را بر موسی فرستاده بود و اگر روز (ظهور نبوتت) را دریابم، تو را با شدت، یاری خواهم داد.»

با توجه به چند نکته در این روایت جعلی بودن این روایت مشخص خواهد شد:

راوی منحصر به فرد آن عایشه است كه در آن زمان هنوز به دنیا نیامده بود که جاعلین نقل این حدیث را به او نسبت داده‌اند!
وحی، بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و آن حضرت از آن بی‌خبر بود!
ورقة بن نوفل بهتر از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دانست كه آن وحی است!
اعتماد خدیجه (سلام الله علیها) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر بود و او حضرتش را دلداری می‌داد!
عایشه، حدیث فوق را از قول خودش نقل می‌كند، نه آن كه گفته باشد كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین فرمود و معلوم است كه این از بافته‌های جاعلین است که به او نسبت داده‌اند.
اگر بپذیریم كه این قصه را رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به عایشه گفته است، باید بگوییم كه آن حضرت مدت 15 سال یا بیشتر، آن راز را در سینه نگه داشت و تنها محرم راز او عایشه بود!
همه می‌‏‌دانیم كه علی (علیه ‏السلام) از كودكی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است و او از همه كس از آن چه كه در منزل خدیجه (سلام الله علیها) اتفاق می‌افتاد، مطلع بوده است. چه شد كه از او چنین داستانی نقل نشده است؟
مگر به حرا رفتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) امری اتفاقی بوده است كه از جریان وحی مطلع نباشد؟ آن حضرت جایی را برای عبادت انتخاب كرده بود و بر روی تخته سنگی می‌ایستاد كه خانه خدا دیده می‌شد و عبادتش را رو به آن خانه انجام می‌داد و این بیانگر این است كه آن حضرت، قبل از بعثت نیز كعبه را قبله خویش می‌دانست.
مگر مسلم در صحیح خویش نقل نكرده است كه قبل از بعثت، سنگی بر آن بزرگوار سلام می‌كرد، آیا می‌توان پذیرفت كه سنگی نبوت حضرتش را بداند و او خود بی‌خبر باشد؟

«عن جابر بن سمرة قال: قال رسول الله صلى الله علیه وسلم: انى لأعرف حجراً بمكة كان یسلم علی قبل ان ابعث انى لأعرفه الآن.[3] از جابر بن سمره نقل است که پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: من سنگی را در مکه می‌شناختم (می‌دیدم) که بر من سلام می‌کرد، قبل از آنکه مبعوث شوم، و هنوز هم آن را می‌شناسم.»
و ابن ابی‌الحدید هم در همین راستا جواب اشکالی را می‌دهد: «أن یقال: كیف علل نهیه لهم على البراءة منه علیه السلام، بقوله: (فإنی ولدت على الفطرة)، فإن هذا التعلیل لا یختص به علیه السلام، لان كل أحد یولد على الفطرة، قال النبی صلى الله علیه وآله: (كل مولود یولد على الفطرة، وإنما أبواه یهودانه وینصرانه.) والجواب، أنه علیه السلام علل نهیه لهم عن البراءة منه بمجموع أمور وعلل، وهی كونه ولد على الفطرة، وكونه سبق إلى الایمان والهجرة، ولم یعلل بآحاد هذا المجموع، ومراده هاهنا بالولادة على الفطرة أنه لم یولد فی الجاهلیة، لأنه ولد علیه السلام لثلاثین عاماً مضت من عام الفیل، والنبی صلى الله علیه وسلم أرسل لأربعین سنة مضت من عام الفیل، وقد جاء فی الأخبار الصحیحة أنه صلى الله علیه وآله مكث قبل الرسالة سنین عشراً یسمع الصوت ویرى الضوء، ولا یخاطبه أحد، وكان ذلك إرهاصاً لرسالته علیه السلام فحكم تلك السنین العشر حكم أیام رسالته صلى الله علیه و آله، فالمولود فیها إذا كان فی حجره وهو المتولی لتربیته مولود فی أیام كأیام النبوة، ولیس بمولود فی جاهلیة محضة، ففارقت حاله حال من یدعى له من الصحابة مماثلته فی الفضل. وقد روى أن السنة التی ولد فیها على علیه السلام هی السنة التی بدئ فیها برسالة رسول الله صلى الله علیه وآله، فأسمع الهتاف من الأحجار والأشجار، وكشف عن بصره، فشاهد أنواراً وأشخاصاً، ولم یخاطب فیها بشیء. وهذه السنة هی السنة التی ابتدأ فیها بالتبتل والانقطاع والعزلة فی جبل حراء، فلم یزل به حتى كوشف بالرسالة، وأنزل علیه الوحی، وكان رسول الله صلى الله علیه وآله یتیمن بتلك السنة و بولادة علی علیه السلام فیها، و یسمیها سنة الخیر وسنة البركة، و قال لأهله لیلة ولادته، و فیها شاهد ما شاهد من الكرامات و القدرة الإلهیة، و لم یكن من قبلها شاهد من ذلك شیئاً: (لقد ولد لنا اللیلة مولود یفتح الله علینا به أبواباً كثیرة من النعمة والرحمة)، وكان كما قال صلوات الله علیه، فإنه علیه السلام كان ناصره والمحامی عنه وكاشف الغماء عن وجهه، و بسیفه ثبت دین الاسلام، ورست دعائمه، وتمهدت قواعده علیه السلام.[4] ابن ابی‌الحدید در ذیل فرمایش على (علیه السلام) كه فرمود: «انّى ولدت على الفطرة» مى‌نویسد:‏ مراد حضرت از ولادت بر فطرت این است كه در جاهلیت متولد نشده‌ام. چه آن كه تولد او (علیه السلام) 30 سال بعد از عام الفیل بود و پیامبر (صلى الله علیه و آله و سلم) 40 سال بعد از عام الفیل به رسالت مبعوث شد و در اخبار صحیحه آمده است كه آن حضرت (صلى الله علیه و آله و سلم) 10 سال قبل از رسالت، صداهایى مى‌شنید و انوارى مشاهده مى كرد و كسى با او صحبت نمى‌كرد و این سنگ بناى رسالت او (صلى الله علیه و آله و سلم) بود . پس حكم آن 10 سال، حكم ایام رسالت است و آن كس كه در آن سال‌ها به دنیا آمد، اگر در دامان او بزرگ شده و متولى تربیتش او باشد، گوییا در ایام نبوتش به دنیا آمد، و دیگر مولود زمان جاهلیت نیست. پس حال او با حال كسانى از اصحاب كه خود را مثل او مى‌دانند فرق دارد، و تحقیقاً روایت شده، سالى كه على (علیه السلام) متولد شد، سالى است كه رسالت، با شنیدن بعض اصوات از سنگ و درخت و غیر آن ها، آغاز شده و پرده از چشم آن حضرت كنار رفت و انوار و اشخاصى را مى‌دید ولى كسى با او سخن نمى‌گفت، و این سالى است كه از مردم كناره مى گرفت و براى عبادت به غار حراء مى رفت و پیوسته این گونه بود تا آن كه وحى بر آن حضرت نازل شد و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آن سال و نیز ولادت على (علیه السلام) را خوش یُمن مى‌دانست و آن را سال خیر و بركت نامید و در شب ولادتش (كه از همان شب از كرامات و قدرت خداوندى چیزهایى مشاهده كرد كه قبل از آن ندیده بود) به اهلش فرمود: تحقیقاً در این شب براى ما مولودى به دنیا آمد، كه خداوند به وسیله او درهاى زیادى از نعمت و رحمت را بر ما مى‌گشاید: و همان گونه بود كه حضرتش صلوات اللَّه علیه فرمود. چه آن كه على (علیه السلام) یاور و حامى او بوده و هم و غم‌ها را از آن وجود مقدس مى زدود، و به شمشیر او دین اسلام ثبات یافت و ستون‌هایش برافراشته و پایه‌هایش نهاده شد. سلام بر او.»

آیا این از پیامبری عیب نیست که پیامبری خود را نداند، و کس دیگری به او بگوید که پیامبر شده است؟
آیا مى‌توان پذیرفت كه سنگى نبوت حضرتش را بداند و او خود بى‏‌خبر باشد؟
آیا چنین نیست كه راویان حدیث جعلی تصور كرده‌اند، كه آن حضرت كاملاً از وحى بیگانه بود.
آیا هیچ مسلمانى مى‌تواند بپذیرد كه از میان انبیاء الهى فقط پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از وحى مطلع نبود و یك نفر نصرانى او را دلدارى داد و او با گفته او آرام شد؟
‏حضرت عیسى (علیه السلام) در آغوش مادر و حضرت یحیى (علیه السلام) در كودكى، نترسیدند؛ ولى رسول گرامى اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در چهل سالگى هراسناك گردید! چگونه ممكن است مسلمانى آن را بپذیرد؟ پناه مى‌بریم به خدا از چنین روایاتى و از چنین نسبت‌هایى به اشرف مخلوقات.

پی‌نوشت:

[1]. صحیح البخاری، بخاری، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزیع، 1401ق، ج1، ص3؛ ج6، ص88، تفسیر سوره علق؛ ج8، ص68، ابتدای كتاب التعبیر.
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، بیروت: دارالفکر، ج 1، ص97 - 99، (چهار روایت) كتاب الایمان، باب بدء الوحی الی رسول اللّه(صلى الله علیه و آله و سلم).
[2]. صحیح البخاری، بخاری، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزیع، 1401ق، ج4، ص124، كتاب بدء الخلق، باب و قال رجل مؤمن... .
[3]. صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، بیروت: دارالفکر، ج7، ص59، كتاب الفضائل، باب اول.
[4]. شرح نهج البلاغة، ابن ابی‌الحدید، دار إحیاء الكتب العربیة، 1378ق، ج4، ص114- 115.