تبلیغات
تقریب مذاهب
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
پست بعدی را شما انتخاب بکنید.







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

بداء یکی از مسائل مهم برای شیعه است که از سوی غُلات تحریف شد و باعث شد مخالفان شیعه، حملات فراوانی نسبت به شیعه داشته باشند. در جوامع ملل و نحل، اولین بار مسئله بداء را به مختار ثقفی منتسب نمودند و ‌گفتند: مختار ثقفی برای جنگ با مصعب بن زبیر، یکی از سرداران خود به نام «احمد بن شمیط» را با سه هزار نفر نیرو روانه کرد و به آن‌ها گفت: پیروزی با شماست و چون این سردار شکست خورد و کشته شد، لشکریان فراری مختار نزدش آمدند و سخن او را یادآور شدند، مختار ثقفی در پاسخ گفت: پیروزی برای شما مقدّر شده بود، ولی برای خدا بداء حاصل شد و این آیه شریفه را قرائت کرد: «یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ.[رعد/39] خداوند هر چه را بخواهد، محو می‌سازد و هر چه را بخواهد، اثبات می‌کند و ام الکتاب نزد خداوند است.»[1]
هم‌چنین درباره‌ی او می‌گویند: او برای دروغ‌گویی‌ها و وعده‌های دروغ خود از مسئله بداء استفاده و استدلال می‌کرد، که البته سخن فرقه‌نویسان ملل و نحل به دلایل گوناگون نسبت به او را ردّ می‌کنیم به این‌که، اولاً: این‌گونه نسبت دادن‌ها به مختار ثقفی امکان ندارد، چرا که بر ضدّ او جعل کرده‌اند. ثانیاً: خود مختار ثقفی از غُلات نبوده و بعدها گروه‌هایی از غُلات خود را به او منسوب کردند و با نام او خیلی کارها صورت گرفت. ثالثاً: در برخی از کتب، بداء را به فرقه کیسانیّه منسوب کرده‌اند.[2] چرا که آن‌ها بداء را به معنای تغییر علم خداوند و تبدّل اراده او در بعضی از امور می‌دانستند و به این ترتیب، صفت علم ازلی را از خداوند نفی می‌کردند و به او نسبت جهل می‌دادند.[3] لذا غالیان با مسئله بداء برای پیشوایان خود، علم نامتناهی را ادعا می‌کردند و دیگر این‌که در مسئله جنگ با مخالفین از این مسئله بداء به خوبی استفاده ابزاری می‌کردند و در ابتداء وعده پیروزی می‌دادند و آن‌گاه که شکست می‌خوردند، مسئله بداء را مطرح می‌کردند.[4]
اما با تمام هجمه‌هایی که در طول تاریخ به سبب اعتقادات تشیع به مسئله بداء داشته، اما اتهامات واهی را به آن‌ها نسبت می‌داده‌اند، و شیعه تمام این اشکالات و هجمه‌ها را با استدلال به آیات قرآن و روایات پیامبر و امامان معصوم (علیهم السلام) پاسخ داده ‌است، ولی مغرضین دست بردار نبوده و نیستند. از جمله اتهامات مخالفین شیعه عبارت است از این‌که: بداء یکی از مهم‌ترین نقطه‌های اشتراک شیعه و یهودیت است که به عنوان خط فکری که دارای ریشه‌ی یهودی است مطرح کرده‌اند، مثلاً یکی از نویسندگان معاصر در کتاب خود می‌نویسد: یکی از نتایج کارهای عبدالله بن سبا، نشر افکار یهودی مانند رجعت و بداء در میان جامعه مسلمانان بوده.[5]
هم‌چنین سلیمان بن جریر که زیدی مسلک و از مخالفین سرسخت مذهب امامیه بوده، مسئله بداء را یکی از فرارگاه‌ها و راه گریز شیعه ذکر می‌کند و در دنباله سخن خود می‌گوید: امامان رافضی برای شیعیان خود دو مطلب را بنیان نهاده‌اند، که به واسطه آن دو مطلب، هیچ‌کس نمی‌تواند آنان را به دروغ‌گویی متهم کند، که از آن دو یکی مسئله بداء و دیگری تقیه است.[6] این سخن او در سده‌های بعدی دستاویزی برای مخالفین دیگر همانند فخر رازی و ابن تیمیه و دیگران قرار گرفت.
در نتیجه از این مطالب گفته شده، روشن شد که اصل مسئله بداء را امامان تشیع برای اثبات مشیّت مطلق خداوند بیان کرده‌اند، و به شیعیان یاد داده‌اند و تشیع هم از آیات قرآن و روایات پیامبر و امامان معصوم (علیهم السلام) که دال بر این مطلب داشته است، برای دفاع از عقاید خود استفاده و استناد می‌کردند و با مخالفین و افرادی مانند سلیمان بن جریر و هم‌ردیفان آنان که کاملاً از مسئله بداء بی‌اطلاع هستند و یا مغرضانه به این موضوع نگاه می‌کنند، احتجاج می‌نمودند.

پی‌نوشت:

[1]. ملل و نحل، شهرستانی، دارالمعرفه، بیروت، لبنان، چاپ دوم، ج1 ص149.
[2]. تاریخ المذاهب الاسلامیه، ابوزهره، دارالفکر، بیروت، لبنان، ج1 ص38.
[3]. اسلامنا فی التوفیق بین السنه و الشیعه، رافعی، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان، (1404ق)، ص3.
[4]. فرق الشیعه، نوبختی، مکتبه الحیدریه، نجف، عراق، چاپ چهارم، (1388ق)، ص81-82.
[5]. الشیعه و السنه، ظهیر احسان اللهی، اداره ترجمان السنه، لاهور، پاکستان، چاپ سوم، (1396ق)، ص24.
[6]. فرق الشیعه، نوبختی، مکتبه الحیدریه، نجف، عراق، (1388ق)، ص76-77.



اکثریت اهل سنت پیرو امام ابوحنیفه هستند، که در اصطلاح به آن‌ها حنفی مذهب گفته می‌شود. اهل سنت حنفی، برای امام ابوحنیفه احترام فوق العاده‌ای قائل هستند و ایشان را از ائمه اربعه دانسته و در فقه و احکام عبادات از او پیروی می‌کنند.
اما نکته این‌جاست که جناب امام بخاری حتی یک روایت نیز از ابوحنیفه نقل نکرده، با این‌که احادیثی از معاصرین او نقل کرده است؟ اکنون سؤال این است، که چرا بخاری از ابوحنیفه هیچ حدیثی روایت نکرده؟ آیا بخاری ابوحنیفه را ضعیف می‌دانسته است؟ یا علت دیگری دارد؟

از آن‌چه که از لابه‌لای کتب بخاری استفاده می‌شود، گویا جناب بخاری برای ابوحنیفه احترامی قائل نبوده است. بخاری کتابی دارد، به نام ضعفاء که نام راویان ضعیف را نقل کرده است. وی در این کتاب ابوحنیفه را جزء ضعفاء قرار داده و در حرف نون، وقتی به اسم نعمان بن ثابت، ابوحنیفه، می‌رسد، از ثوری نقل کرده که ابوحنیفه دو بار از کفر توبه داده شد، و هنگامی‌که خبر مرگ ابوحنیفه به سفیان ثوری رسید، سجده کرد و گفت: خدا را شکر! از این‌که ابوحنیفه مرد، او داشت اسلام را تکه تکه می‌کرد. هم‌چنین گفت: تاکنون مولودی در اسلام مانند ابوحنیفه، به این بدی و شری متولد نشده بود.[1]
جناب بخاری در ادامه، سخن دیگری از حمدویه نقل می‌کند. حمدویه می‌گوید: «به محمد بن مسلم گفتم: ابوحنیفه به شهرهای فراوانی سفر کرده است، ولی هیچ‌گاه به شهر مدینه داخل نشد، به نظر تو علت چیست؟ محمد بن مسلم گفت: پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: هیچ‌گاه به مدینه دجال و طاعون وارد نمی‌شود و ابوحنیفه از دجال‌ترین دجال‌ها بود.»[2] در این‌جا ابوحنیفه به دجّال و بلکه بدتر از دجّال معرفی شده است.
مهم این است که جناب بخاری چنین نسبت‌های را برای امام ابوحنیفه بر می‌شمرد و بعد نیز سکوت می‌کند، که معلوم می‌شود بخاری با همه این نسبت‌ها به ابوحنیفه موافق است، زیرا اگر مخالف بود، دیدگاه خود را بیان می‌کرد! به همین جهت نیز بخاری  هیچ روایتی از ابوحنیفه نقل نکرده است.
اکنون این سوال بی‌پاسخ می‌ماند، که با این وضعیت، آیا دیدگاه جناب بخاری نسبت به ابوحنیفه درست است! یا دیدگاه حنفی مذهبان نسبت به ابوحنیفه؟

پی‌نوشت:

[1]. «النعمان بن ثابت أبو حنیفة الكوفی، مات سنة خمسین ومائة، حدثنا نعیم بن حماد, ثنا یحیى بن سعید، ومعاذ بن معاذ, سمعنا الثوری یقول: استتیب أبو حنیفة من الكفر مرتین. حدثنا نعیم ثنا الفزاری, قال: كنت عند الثوری، فنُعی أبو حنیفة، فقال: الحمد لله، وسجد، قال: كان ینقض الإسلام عروة عروة، وقال یعنی الثوری: ما ولد فی الإسلام مولود أشأم منه.» بخاری، محمد بن اسماعیل، کتاب الضعفاء، مكتبة ابن عباس، 1426ق، ص132.
[2]. «حدثنا صاحب لنا عن حمدویه قال: قلت لمحمد بن مسلمة: ما لرأی النعمان دخل البلدان كلها إلا المدینة؟ قال: إن رسول الله صلى الله علیه وسلم قال: "لا یدخلها الدجال ولا الطاعون، وهو دجال من الدجاجلة».  بخاری، محمد بن اسماعیل، کتاب الضعفاء، مكتبة ابن عباس، 1426ق، ص132.



امروزه وهابیت با تمسک به روایات معلوم الحال سعی می‌کنند، با سرپوش گذاشتن و توجیه نمودن عمل خلفای عامه به اهداف خود نائل بیایند. ایشان از طرفی با تمسک به روایاتی که ذیلا به آن اشاره می‌شود، سعی می‌کنند عمل خلاف سنت را که بعضی از خلفاء در زمان حکومتشان انجام دادند را صحیح و با پشتوانه قرار دهند، و اعمال خلاف حاکمان خود را عادی جلوه دهند و از طرفی نیز اصل اسلام را با وجود چنین آدابی به انزوا بکشانند و مردم را از آن گریزان نمایند.

ایشان با تمسک به روایتی از ابوهریره که بیان داشته است: «پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دو رکعت نماز با ما خواند و سلام داد. آن‌گاه  برخاست و به سوی تخته‌ای که همیشه در حال سخنرانی در مسجد بر آن تکیه می‌داد رفت؛ در آن‌جا ایستاد و دست‌هایش را به هم کوفت - چنان‌که انسان‌های غضبناک می‌کنند - آن روز ابوبکر و عمر هم بودند، ولی هیبت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مانع شد، آن دو سخنی بگویند. آن‌هایی که عجله داشتند، گفتند: پیامبر نماز را کم کرد و آن‌ها به سرعت از مسجد خارج شدند، تا این‌که در میان مردم «ذو الیدین» برخواست و عرضه داشت: ای رسول خدا! آیا فراموش کردی؟ یا نماز کم شده؟! حضرت فرمود: فراموش نکردم و نماز کم نشده است. آن‌گاه از دیگران سؤال کرد: آیا مطلب همان‌طور است که ذوالیدین می‌گوید؟ و من نماز را کم خوانده‌ام؟ صحابه عرضه داشته‌اند: بله! یا رسول الله! شما نماز را کم خواندید! پس از این سخن -با وجود فاصله‌ای که ایجاد شده بود- پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دوباره به جای خود بازگشت و نماز را ادامه داد و دو رکعت دیگر نماز خواند و سجده سهو به جای آورد.»[1]
و نماز عمر بن خطاب را جایز و بلکه صحیح دانسته‌اند: »راوی گوید: عمر بن خطاب، نماز چهار رکعتی را به دو رکعت سلام داد و از نماز روی گرداند و چون از او پرسیدند که این چه نمازی بود، که خواندی؟ گفت: در نماز بار شتری را در عراق بسته و سرزمین‌ها را طی نمودم، تا به مدینه رسیدم.»[2]
و یا این روایت که در مورد نماز مغرب از جانب عمر بن خطاب است را مشاهده بفرمایید: «عمر بن خطاب نماز مغرب خود را آغاز کرد، اما چیزی از آن را نخواند، که دیدیم سلام نماز خود را داد؛ به او گفته شد: تو چیزی از نماز نخواندی و نماز را سلام دادی؛ گفت: من در نماز بار شتر خود را از مدینه بسته، منزل به منزل طی نموده، وارد شهر شام شده و تمام بار شتر خود را در آن‌جا فروختم و بازگشتم؛ به همین رو عمر نماز خود را دوباره خواند.»[3]

بعد از بیان روایاتی که به پشتوانه روایت ابوهریره برای دفاع از عمل و توجیه خلفاء از آن استفاده شد، به نقد روایت ابوهریره می‌پردازیم:
در این روایت از «ذوالیدین» نام برده شده که البته در برخی روایات نیز از او به نام «ذو الشمالین» یاد شده که وجه تسمیه آن، داشتن دستان بلند وی بوده است. ایشان در سال دوم هجری و در جنگ بدر به شهادت رسید و این یعنی این‌که وی پنج سال قبل از ایمان آوردن ابوهریره به شهادت رسیده بود؛ حال این سؤال مطرح است که چگونه ابوهریره بدون هرگونه واسطه‌ای و به‌صورت مستقیم می‌تواند خود را شاهد ماجرا معرفی نموده و از «ذوالیدین» نقل روایت کند؟[4] 

پی‌نوشت:

[1]. بخاری، صحیح بخاری، دار ابن کثیر، الیمامه بیروت1407، ج5، ص2249، ح 5704
[2]. ابن احمد العینی، عمده القاری شرح صحیح بخاری، دار احیاء التراث العربی- بیروت، ج4، ص267
[3]. ابن حسام الدین الهندی، کنز العمال، تحقیق: محمود عمر الدمیاطی، دار الکتب العلمیه، بیروت1419، ج8، ص64، ح22257
[4]. سند روایت: حدثنا حفص بن عمر حدثنا یزید بن ابراهیم حدثنا محمد عن ابی هریره



شهادت حضرت فاطمه زهراء (علیها السّلام) واقعیتى است كه منابع حدیثى و تاریخ شیعه و سنّى بر آن گواه است. شیعه از دیرباز فاجعه غم‌بار هجوم به بیت وحی را مطرح کرده است و این فاجعه را بزرگ‌ترین و تلخ‌ترین اتفاق تاریخ اسلام می‌داند. همان‌گونه که امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «و هیچ روزی مانند روز مصیبت ما در کربلا نیست، اگرچه روز سقیفه و آتش به پا کردن  بر در خانه‌ی امیرالمؤمنین و حسن و حسین و فاطمه و زینب و ام کلثوم و فضه، و کشتن محسن با لگد، بالاتر و سخت‌تر و تلخ‌تر است. چرا که اصل روز عذاب و سختی آن روز است.»[1]
اما در این بین برخى به علت عدم آشنایى با حدیث و تاریخ، در این واقعیت تردید نموده و آن را انکار یا توجیه نموده‌اند، به‌عنوان نمونه نظریه پرداز بزرگ وهابیت، ابن‌تیمیه حرّانی، كه تمام تلاشش این است كه آثار أهل بیت (علیهم السلام) را از بین ببرد، قضیه هجوم به خانه حضرت فاطمه زهراء (علیها السّلام) را نتوانسته انكار كند، خود ایشان صراحت دارد، كه هجوم به خانه وحی قطعی است؛ رفتن به درب منزل حضرت فاطمه زهرا (علیها السّلام) بدون اجازه قطعی است. ولی می‌دانید قضیه چه بود؟ و چرا عمر درب خانه حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) را گشود؟ می‌خواست ببیند كه علی (علیه السلام) و حضرت فاطمه زهراء (علیها السّلام) از بیت المال چیزی را مخفی كرده‌اند یا نه، تا آن‌ها را بردارد و میان مردم توزیع كند. «خلیفه دوم رفت درب خانه حضرت فاطمه زهرا (علیها السّلام) را گشود و رفت داخل تا ببیند كه چیزی از بیت المال را غصب كرده‌اند، تا آن‌ها را بردارد و میان مردم توزیع كند.»[2]

بنابراین ایشان قضیه هجوم به خانه وحی را نتوانسته انكار كند، چون می‌داند كه این قضیه خیلی روشن است، و علمای اهل‌سنت آن را تأیید کردند، از باب نمونه بلاذری در کتاب انساب الاشراف قضیه هجوم به خانه حضرت فاطمه زهرا (علیها السّلام) و آتش آوردن برای آتش زدن آن‌جا را به عنوان قضیه قطعیه تلقی می‌کند، و روایتش هم صحیح است.
«ابوبكر به على (علیه السّلام) پیام فرستاد، تا با وى بیعت كند؛ امّا على نپذیرفت. پس عمر با مشعلى آمد، فاطمه (علیها السّلام) ناگاه عمر را با مشعل در خانه‏‌اش یافت، پس فرمود: یابن الخطّاب! آیا من نظاره‌گر باشم و حال آن‌كه تو درِ خانه‏‌ام را بر من به آتش می‌كشى؟! عمر گفت: بلى!»[3]
هم‌چنین ابوالفداء می‌‏گوید: «سپس ابوبكر عمر بن خطاب را به سوى على وآنان‌كه با او بودند، فرستاد، تا آنان را از خانه فاطمه (علیها السّلام) بیرون كند، و گفت: اگر از دستور تو سر باز زدند، با آنان بجنگ. پس عمر مقدارى آتش آورد، تا خانه را آتش زند. پس فاطمه (علیها السّلام) بر سر راهش آمد و فرمود: كجا؟ اى پسر خطاب! آمده‏‌اى تا كاشانه ما را به آتش كشى؟! گفت: بلى! مگر این‌که در آن‌چه امت وارد شده‏‌اند، وارد شوند.»[4]

پی‌نوشت:

[1]. «وَ لاَ کَیوم مِحنَتِنا بِکَربَلاء وَ إن کانَ یَومُ السَّقیفه وَ إحراقُ النّارِ عَلَی بابِ أمیرِالمُؤمِنینَ وَ الحَسَن وَ الحُسَینِ وَ فَاطِمة وَ زَینَب وَ امِ‌کُلثوم وَ فِضة وَ قَتلُ مُحسَنٍ بَالرّفسَه أعظمَ وَ أَدهَی وَ أمرَّ لأنّه أصلُ یَومِ العَذابِ.» بحارالانوار، علامه مجلسی، دار احیاءالتراث، بیروت: ج53، ص23.
[2]. «إنه كبس البیت لینظر هل فیه شئ من مال الله الذی یقسمه و أن یعطیه لمستحقه، ثم رأى أنه لو تركه لهم لجاز، فإنه یجوز أن یعطیهم من مال الفئ.». منهاج السنة، ابن تیمیه، مؤسسه قرطبة، مصر، ج 4، ص 245
[3]. «انّ ابابكر ارسل الى علىٍّ یرید البیعة، فلم یبایع فجاء عمر ومعه فتیلة فتلقته فاطمة على الباب، فقالت فاطمة: یابن خطاب! أتراك محرقاً علىَّ بأبی؟! قال: نعم.»  انساب الاشراف، بلاذری، دارالفکر، بیروت، ج 1، ص 586.
[4]. «ثمّ انّ ابابكر بعث عمر بن خطاب الى علیٍ ومن معه لیخرجهم من بیت فاطمة (رضی‏ اللَّه عنها) و قال: ان ابى‏ علیك فقاتلهم، فاقبل عمر بشى‏ء من نار على ان یضرم الدار، فلقیته فاطمة (رضی ‏اللَّه عنها) وقالت: الى این یابن الخطّاب؟! أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم، او یدخلوا فیمادخل فیه الامّة.». تاریخ ابوالفداء، ابوالفداء، دار المعرفة، بیروت، ج 1، ص 156.



یکی از شبهاتی که پیروان وهابیت در مبحث فاطمیه به شیعه وارد می‌کنند، این شبهه می‌باشد که اگر چنین هجومی به خانه حضرت فاطمه (علیها السّلام) صورت گرفته، چرا امیرالمؤمنین، علی (علیه السّلام) دفاع نکرد؟ مگر نه این‌که او اسد الله الغالب و شجاع‌ترین فرد زمان خود بود؟ علی که شیر خدا و اسدالله الغالب بود و شمشیری دشمن‌شکن و دستی خیبر‌افکن داشت، که با یک دست درب قلعه خیبر را از جا بلند می‌کرد، چگونه طاقت آورد، تا همسرش را در مقابل چشمانش بزنند و او هیچ واکنشی از خود نشان ندهد.

در پاسخ می‌گوییم: آنان‌که این شبهه را درباره امیرمؤمنان (علیه السّلام) طرح می‌کنند، چرا نسبت به 13 سال قیام نکردن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و دست به شمشیر نبردن در شهر مکه هیچ اعتراضی ندارد؟! مگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در شهر مکه، شاهد ظلم‌ها، آزارها و شکنجه‌های بی‌نهایت مسلمانان نبود؟ چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر ابوجهل دست به شمشیر نبرد و گردن او را نزد؟ امیرمؤمنان (علیه السلام) به همان دلیل از خود واکنش نشان نداد، که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در هنگام کشته شدن سمیّه، مادر عمار یاسر توسط مشرکان و تعرّض آن‌ها به وی، از خود واکنشی نشان نداد، بلکه با وجود آن‌که شاهد صحنه‌هایی از شکنجه وی تا سرحدّ شهادت بود، دست به شمشیر نبرده و برخورد مناسب با شرایط اتّخاذ نمودند.
ابن حجر عسقلانی می‌نویسد: «سمیّه دختر خبّاط... مادر عمار یاسر هفتمین کسی است که اسلام آورد، ابوجهل او را اذیت می‌کرد و آن‌قدر نیزه بر پایین شکمش زد تا به شهادت رسید و او نخستین زن شهید در اسلام است. خاندان مغیره، سمیّه را به جرم مسلمانی و این‌که حاضر نبود از دین خود بازگردد، آن‌قدر شکنجه دادند تا او را کشتند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منظره شکنجه شدن عمار، پدرش و مادرش را در مکّه می‌دید و می‌فرمود: ای خاندان یاسر! صبور باشید که وعده‌گاه شما بهشت است .»[1]

با این‌که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دید کافری هم‌چون ابوجهل، متعرّض ناموس مسلمانان شده و با توجه به آن‌چه در متن عربی آمده، به موضعی از بدن او ضربه می‌زند، که خون هر انسان غیرتمندی را به جوش می‌آورد، تا چه رسد به غیرتمندترین فرد جهان، با این وجود، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر اساس حکمت‌های الهی، هیچ واکنشی نشان نداده و به آنان نیز فرمان به صبر می‌دهد.

هم‎چنین چرا عثمان از همسرش دفاع نکرد؟ هنگامی‌که مهاجمان به قصد کشتن عثمان به خانه وی ریختند، پس از آن‌که خود او و همسرش را مورد ضرب و شتم قرار دادند، بدترین اهانت را نیز به همسر وی روا داشتند. وهّابیت برای این رویداد تاریخی چه توجیهی دارد؟
طبری[2]، ابن‌کثیر[3] و دیگران آورده‌اند: «سودان بن حمران آمد تا عثمان را مورد حمله قرار دهد، نائله دختر فرائضه (همسر عثمان) به دفاع برخاست؛ شمشیر به انگشتان همسر عثمان اصابت کرد و چون خواست بگریزد، سودان به حمران دستی به پشت همسر عثمان رساند و گفت: ... (آگاهان به متن عربی مراجعه کنند، تا ما از چهارچوب ادب خارج نشده باشیم)، سپس عثمان را مورد حمله قرار داد و کشت.»[4]

پی‌نوشت:

[1]. سمیّة بنت خیّاط... والدة عمّار بن یاسر کانت سابعة سبعة فی الاسلام عذّبها أبوجهل و طعنها فی قبلها فماتت أوّل شهیدة فی الإسلام... عذّبها آل بنی المغیرة علی الإسلام و هی تأبی غیره حتّی قتلوها. و کان رسول الله یمرّ بعمّار و أمّه و أبیه و هم بعذّبون بالأبطح فی رمضاء مکّة فیقول صبرا یا آل یاسر موعدکم الجنّة. الإصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر عسقلانی، بیروت، ج 7، ص 712.
[2]. و جاء سودان بن حمران لیضربه فانکبّت علیه نائله إبنة الفرافصة واتقت السّیف بیدها فتعمّدها و نفح أصابعها فأطنّ أصابع یدها وولت فغمز أوراکها و قال: أنّها لکبیرة العجیزة و ضرب عثمان فقتله. تاریخ طبری، طبری، دار الکتب العلمیة، بیروت، ج 2، ص 676.
[3]. و جاء سودان بن حمران لیضربه فانکبّت علیه نائله إبنة الفرافصة واتقت السّیف بیدها فتعمّدها و نفح أصابعها فأطنّ أصابع یدها وولت فغمز أوراکها و قال: أنّها لکبیرة العجیزة و ضرب عثمان فقتله. البدایة والنهایة، ابن کثیر دمشقی، مکتبة المعارف، بیروت، ج 7، ص 188.
[4]. و جاء سودان بن حمران لیضربه فانکبّت علیه نائله إبنة الفرافصة واتقت السّیف بیدها فتعمّدها و نفح أصابعها فأطنّ أصابع یدها وولت فغمز أوراکها و قال: أنّها لکبیرة العجیزة و ضرب عثمان فقتله. الکامل فی التاریخ، ابن أثیر جزری، دار الکتب العلمیة، بیروت، ج 3، ص 68.



یکی از شبهاتی که پیروان وهابیت در مبحث فاطمیه به منظور تشکیک در شهادت حضرت صدیقه طاهره فاطمه زهرا (علیها السّلام)، به شیعه وارد می‌کنند، این شبهه می‌باشد که چرا حضرت علی (علیه السّلام) شیر خدا، فاتح خیبر، سکوت کرده و کوچک‌ترین اعتراضی ننموده؟ اگر این مطلب دروغ را بپذیریم، ایراد‌هایی بر حضرت علی (علیه السّلام) وارد می‌شود، از جمله این که ناموس هر شخص، خط قرمز او به حساب می‌آید؛ حضرت علی موظّف بود از همه مظلومان و مخصوصا از ناموس خود دفاع نماید. چرا او از همسر خود که دختر پیامبر بود دفاع ننمود؟ یا اینکه می‌گویند اگر واقعا چنین هجومی به خانه حضرت فاطمه (علیها السّلام) صورت گرفته، چرا امیرالمؤمنین، علی (علیه السّلام) دفاع نکرد؟ مگر نه این‌که او اسد الله الغالب و شجاع‌ترین فرد زمان خود بود؟ علی که شیر خدا و اسدالله الغالب بود و شمشیری دشمن‌شکن و دستی خیبر‌افکن داشت، که با یک دست درب قلعه خیبر را از جا بلند می‌کرد، چگونه طاقت آورد، تا همسرش را در مقابل چشمانش بزنند و او هیچ واکنشی از خود نشان ندهد.

در پاسخ می‌گوییم: وهابیت که شبهه بالا را مطرح نموده هر پاسخی به این سؤال ما داد، ما همان پاسخ را درباره شبهه آنها نسبت امیرمؤمنان (علیه السّلام) می‌دهیم. سؤال این است که بر اساس ادّعای وهّابیت، ام‌کلثوم دختر امیرمؤمنان (علیه السّلام) همسر عمر بوده است. اگر چه ما بر این اعتقادیم که این موضوع نیز افسانه‌ای بیش نبوده و حقیقت چیز دیگری است، که جز اشکالات فراوان برای سازندگان آن حاصل دیگری ندارد. اما در صورتی که فرض را بر پذیرش این ادّعا بگذاریم، همین شبهه درباره دفاع نکردن عمر از همسرش، امّ‌کلثوم مطرح می‌گردد که وهّابیت باید از آن پاسخ دهند.

موضوع از این قرار است که مغیره بن شعبه با زنی به نام امّ‌جمیل زنا کرد و سه نفر نیز بر این موضوع شهادت داده که اگر شخص چهارمی نیز برای شهادت یافت می‌شد، مغیره مورد اجرای حدّ زنا قرار می‌گرفت. عمر در سفر حجّ در مکانی که مغیره نیز حضور داشت، به امّ‌جمیل برخورد کرد و از مغیره پرسید: آیا تو این زن را می‌شناسی؟ مغیره با وقاحت تمام امّ‌جمیل را با امّ‌کلثوم تشبیه کرده و می‌گوید: آری! او امّ‌کلثوم دختر علی (علیه السّلام) همسر توست. در حقیقت، مغیره در پاسخ به عمر، زشت‌ترین جسارت‌ها را به همسر وی کرده و امّ‌کلثوم را متّهم به زنا می‌سازد، امّا عمر هیچ‌گونه غیرتی از خود نشان نداده و هیچ ‌عکس‌العملی و دفاعی از خود نشان نمی‌دهد. 

ابن خلکان در وفیات الأعیان[1] و ابوالفرج اصفهانی در اغانی آورده‌اند: «امّ‌جمیل در حج، با عمر همراه شده و مغیره نیز در آن زمان در مکه بود. عمر به مغیره گفت: آیا این زن را می‌شناسی؟ مغیره در پاسخ گفت: آری! این امّ‌کلثوم دختر علی است! عمر گفت: آیا خودت را به ‌بی‌خبری می‌زنی؟ به خدا سوگند! من گمان می‌کنم «أبابکرة» درباره تو دروغ نگفته و هر زمان که تو را می‌بینم، می‌ترسم از آسمان سنگی بر سر من فرود آید.»[2] این در حالی است که مغیره بن شعبه از دوستان قدیمی، کارگزار و از نیروهای تحت فرمان عمر بن خطّاب بوده، امّا با این وجود، عمر هیچ‌گونه برخوردی با او نکرد. حال قضاوت شما در این برخورد چیست؟ آیا توقع نمی‌رفت عمر در برابر اهانت مغیره به همسر وی عکس‌العمل غیورانه نشان دهد؟

پی‌نوشت:

[1]. ثمّ إنّ أمّ جمیل وافقت عمر بن الخطّاب بالموسم و المغیرة هناک فقال له عمر أتعرف هذه المرأة یا مغیرة؟ قال: نعم هذه أمّ کلثوم بنت علیّ فقال له عمر: أتتجاهل علیّ؟ والله ما أظنّ أبا بکرة کذب علیک و ما رأیتک إلّا خفت أن أرمی بحجارة من السّماء. وفیات الأعیان و انباء أبناء الزمان، شمش الدین أحمد بن محمد بن أبی بکر إبن خلکان، دار الثقافة، لبنان، ج 6، ص 366.
[2].  ثمّ إنّ أمّ جمیل وافقت عمر بن الخطّاب بالموسم و المغیرة هناک فقال له عمر أتعرف هذه المرأة یا مغیرة؟ قال: نعم هذه أمّ کلثوم بنت علیّ فقال له عمر: أتتجاهل علیّ؟ والله ما أظنّ أبا بکرة کذب علیک و ما رأیتک إلّا خفت أن أرمی بحجارة من السّماء. الأغانی، أبوالفرج الأصبهانی، دارالفکر للطباعة و النشر، لبنان، ج 16، ص 109.



جایگاه عقل در اسلام و مبانی اسلامی بسیار رفیع و بلند است؛ به گونه‌ای که اصول دین اسلام تنها با دلایل عقلی قابل پذیرش است و تقلید در درک و حجت بودن آن کاربردی ندارد و بلکه پذیرفتنی نیست. تفکر و تعقل در آموزه‌های اسلامی نه تنها به عنوان ابزار که به عنوان عبادت نیز مطرح است؛ چنانچه حضرت صادق (علیه السلام) بُرد تفکر مفید را بیشتر از هزار سال اقامه‌ نماز و روزه‌داری و انجام سایر عبادات دانسته و می‌فرمایند: «فِکرَةُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عِبادَةِ اَلفِ سَنَةٍ.[1] یک ساعت اندیشیدن در خیر و صلاح از هزار سال عبادت بهتر است.»
و نیز روایاتی که در هر کدام تعابیر دیگری آورده شده؛ بعضی عبادت را مقابل یک سال، بعضی هفتاد سال و... آورده‌اند که نشان می‌دهد نحوه‌ی تفکر متفاوت است. تعقلی که انسان را به اندازه‌ی یک‌سال پیش بی‌اندازد، برابر با یک‌سال عبادت و تفکری که بار هفتاد ساله‌ی انسان را ببندد، مقابل هفتاد سال عبادت ظاهری مفید و با ارزش است.
غرض این‌که به خلاف ادیان دیگر، بحث استفاده از عقل در حیطه‌ی دین، در آموزه‌های اسلامی دارای قداست خاص و ویژه است که این امر در فرق انحرافی که در اسلام تشکیل شده، مغفول و متروک مانده است. علت این غفلت از سر غفلت و نادانی و جهل نیست؛ سران فرق منحرف به دلیل ترس از رسوایی، استفاده از تعقل و تفکر برای مریدان خود را مذموم می‌دارند.
یحیی باخرزی از مشایخ بنام تصوف، در فصّ آداب مریدان کتاب خود، یک درویش نوپا را به ترک تعقل در رفتار و گفتار شیخ و قطب می‌خواند و می‌نویسد: «و هر امری که شیخ کند، علت و سبب آن را نطلبد، بلکه آنچه امر شیخ باشد بدان مبادرت نماید، اگر معنی آن را بداند یا نداند».[2]
سران تصوف با تعطیلی تعقل و تفکر، برای پیشبرد اهداف خود در تشکیلاتی که به راه انداخته‌اند، دل را معیار همه چیز قرار داده‌اند. وقتی منشأ امیال نفسانی و هوا و هوس ملاک ارزیابی گفتارها و رفتارها قرار گرفت، طبعاً ضریب خطا هم بالا می‌رود و و نمی‌توان با این طریق به حقیقت رسید. زرین‌کوب دل را پایه و ستون روانشناسی در تصوف دانسته و می‌گوید: «دانش صوفیانه برخواسته از دل است که کل روانشناسی صوفیه بر آن مبتنی است. منظور آنان از دل تقریباً کل حیات درونی انسان، از جمله علم و عمل است... دانش‌های دیگر فقط از حواس جسمانی سرچشمه می‌گیرد، در حالیکه دانش دل مستقیماً از طریق عالم یقین الهی می‌آید و به دور از هر شکی است.»[3]
ترویج این اعتقاد در تصوف و القای این مطلب به مریدان و عوام که علم محصول دل است و هر چه بر دل نازل گردد و الهام شود حقیقتی انکار ناپذیر است، روش قدیمی صوفیانه است که راه تعقل و تفکر را بروی مخاطب ببندند و او را وادار به پذیرش گفتار اقطاب و مشایخ صوفی کنند. ملا علی گنابادی مقام اقطاب را به گونه‌ای می‌پندارد که حقیقت به دل ایشان القا و الهام می‌گردد و می‌گوید: «راه علم راه دل است، الهام و کشف نمونهٔ وحی است و خلفاء به خلافت تحدیث را دارایند». [4]
این گونه انحرافات در مسلک تصوف برای گمراه کردن عوام، جذب ایشان به فرقه و رسیدن به امیال و اهداف سردمداران ایشان مطرح شده و صورت می‌پذیرد و هیچ حجتی برای مریدان و متمایلین به ایشان در برابر پروردگار نخواهد بود.

پی‌نوشت:

[1]. مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، مترجم عباس عزیزی، نشر صلات 1381، ص 114
[2]. فصوص الآداب، یحیی باخرزی، به کوشش ایرج افشار، چاپ دانشگاه تهران، ص 77
[3]. تصوف ایرانی در منظر تاریخی آن، عبدالحسین زرین‌کوب، ترجمه کیوانی، شر سخن صص 86 - 87
[4]. صالحیه، ملا علی گنابادی، چاپ اول، انتشارات حقیقت، ص 237



جهان‌بینی و نگرش تصوف به بعضی مباحث اعتقادی، نگاهی غیر وحیانی است که با بررسی آن می‌توان به شکاف عمیق بین دیدگاه صوفیان و عموم مسلمانان پی برد. شاید عمق این اختلاف نظر و عقیده در موردی خاص که قرآن نیز به عنوان کتاب منصوص و بدون تحریف و مورد قبول همه‌ی نحله‌های اسلامی در موردش به صراحت ابراز نظر می‌کند و مکرر هشدار می‌دهد، برای هر محققی شگفت‌انگیز باشد؛ اما در کمال شگفتی می‌بینیم که شیطان، همان مظهر زشتی‌ها، بدی‌ها، پستی‌ها و پلشتی‌ها در مرئی و منظر متصوفه، عاشقی واله و شیفته، استاد درس توحید و بلکه سیدالموحدین است!
مرحله‌ی سرنوشت‌ساز زندگی ابلیس، پس از خلقت آدم آغاز می‌شود. ملائکه و آسمانیان و از جمله ابلیس، از طرف خالق حی به سجده در مقابل مخلوق تازه‌ی الهی مأمور می‌شوند. زمان امتحانی سخت و دشوار فرا رسیده که مردود شدن در آن برابر با از بین رفتن و هبط (سقوط کردن) عبادتی چند هزار ساله است که در روایتی از وجود نازنین امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمودند: «شیطان در آسمان طى هفت هزار سال خدا را با دو رکعت نماز عبادت کرد، خداوند هم در مقابل آن دو رکعت نماز - که هفت هزار سال طول کشید – ثواب‌هایى براى او در نظر گرفت».[1]
روحیه‌ی خود بزرگ‌بینی و تکبر که حاکی از حقارت و ذلت درونی شیطان بود، او را از اجرای فرمان حق نگه داشت و به بهانه‌ی برتری از مخلوق جدید، از سجده کردن بر آدم (علی نبینا و آله و علیه السلام) سر باز رد. قرآن کریم فصل بهانه تراشی ابلیس را این‌گونه روایت می‌کند که خداوند از او پرسید: «مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ [اعراف/ 12] چه چیز تو را مانع شد که سجده کنی؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده‌ای و او را از گِل!»
شیطان خداشناس خوبی است، زیرا اقرار می‌کند که مخلوق خداوند است؛(خَلَقْتَنِی) اما خداپرست و موحدی حقیقی نیست که در مقابل خالق خویش طغیان می‌کند. اگر شیطان، همان‌گونه که مولوی ادعا می‌کند[2] عاشق شیدایی بود، می‌بایست بر طبق اراده و خواست معشوق خود رفتار می‌کرد نه بر خلاف امر و دستور او، که عاشق هرگز به رنجش و قهر معشوق خود راضی نمی‌شود.
توجیه تمرّد شیطان چه منفعتی برای صوفیان دارد که به هر زبان و با هر تعبیری سعی در تطهیر چهره‌ی طرد شده‌ی او دارند؟! زرین‌کوب می‌نویسد: «و اما در مورد شیطان، صوفیان او را محب صادقی می‌دیدند که تنها محبوب خود را تقدیس می‌کرد، به همین دلیل از سجده کردن پیش آدم سرسختانه سرباز زد این مطلبی است که مولانا، خود در ابیاتی از مثنوی برای ما توضیح می‌دهد و به شیطان مجال می‌دهد تا حقانیت خود را ثابت کند. حلاج در "طواسین الازل و الالتباس" در وجود فرعون و ابلیس، معلم خود را می‌دید و آنان را به صراحت شهسواران میدان عشق الهی می‌خواند. احمد غزالی تأکید می‌کند[3]، هر کس توحید حقیقی را از شیطان نیاموزد، ملحد است. به نظر عین القضات، این موجود مفلوک ملعون در واقع عاشق شیفته‌ای بود که بخاطر محبوبش در خریدن خذلان و سرزنش برای خود درنگ نکرد. این که نظریه‌پردازان متصوف دفاعی تضادآمیز ولی بسیار درخشان از این دو چهره‌ی نفرین شده کردند، طبعاً خشم علما را بر ضد آن‌ها برانگیخت.»[4]
با نگاهی به آیات الهی به صورت منصوص در طعن و لعن شیطان نازل گردیده و همچنین روایات معصومین (علیهم السلام) که ابعاد گوناگونی از دشمنی شیطان با انسان را روشن کرده است، جای هیچ‌گونه توجیهی نمی‌ماند تا امثال متصوفه خود را در دایره‌ی اسلام و سالک راه حق بدانند و قائل به اعتذار ابلیس باشند.

پی‌نوشت:

[1]. قمی عباس، سفینة البحار، نشر اسوه قم، ج 1، ص 99
[2]. مولوی(شاعر)، مثنوی معنوی، مقدمه زرین کوب، نشر پیام دوستی، دفتر دوم، ص324
[3]. ابن الجوزی، المنتظم فی تاریخ الملوک الامم، حیدرآباد 1359، ج9 ص261
[4]. زرین‌کوب عبدالحسین، تصوف ایرانی در منظر تاریخی آن، ترجمه کیوانی، نشر سخن، ص95



از شاخصه‌های مهم در زندگی صوفیانه، برگزاری مراسم سماع است. برنامه‌ای که می‌توان از آن به‌عنوان بدعتی بزرگ در شاکله‌ی عرفان صوفیسمی یاد کرد که بسیاری از نام‌آوران و بزرگان این عرصه را شیفته و مرید خود ساخته. این مقوله، گرچه در بین خود اهل تصوف موافقان و مخالفانی داشته، اما با نگاهی به نقد مخالفان مشخص می‌شود انتقاد ایشان نه به اصل سماع که به لوازم آن بوده؛ به این معنی که برای برگزاری سماع شروطی را مشخص کرده بودند.
مثلا غزالی انجام مراسم سماع را با رعایت پنج شرط جایز می‌دانست. اول: مراعات زمان، مكان و اخوان؛ دوم: قصد و نظر مستمعین از سماع؛ سوم: سراپا گوش بودن و به اطراف نظر نینداختن و خودداری از كف زدن و رقص؛ چهارم: مستمع نباید بایستد و نباید صدایش را به گریه بلند كند؛ پنجم: موافقت با قوم در قیام.[1] متصوفه شروط سماع را مراعات نمی‌کردند که به این سبب مخالفت برخی از سران تصوف را به دنبال داشته است.
عبدالحسین زرین‌کوب در مورد جایگاه سماع در زندگی روزمره صوفیان می‌نویسد: «موسیقی و رقص را نمی‌شد از برنامه‌ای که صوفیان راستین برای تزکیه‌ی دل ریخته بودند، حذف کرد. در واقع این رسم که سماع خوانده می‌شد یکی از مختصه‌های مهم زندگی صوفیان به شمار می‌رفت... رغبت شدید ابوسعید (ابوالخیر) به موسیقی و رقص مریدان، او را زمینه‌ساز درویش‌های رقصنده‌ ساخت. با این همه، بر خلاف آنچه زندگی نامه‌نویسان ابوسعید گفته‌اند، قشیری سماع را به طور مطلق محکوم نکرد. مع ذلک، به رغم اعتراض مخالفان، سماع مسلماً برای صوفیان عادی جاذبه‌ای داشت. بنابراین نه تنها در جماعت‌خانه‌ی خانقاه، بلکه در تالارهای منازل شخصی در تقریباً همه‌ی شهرهای اسلامی، سده‌های میانی، در خاور نزدیک و جاهای دیگر نیز کار پرجنب و جوش و نشاط‌‌بخش سماع صورت می‌گرفت. طبل، سنج و نی به هنگام برنامه‌های سماع نواخته می‌شد. اشعاری که انشاد می‌شد یا قوالان آن‌ها را به آواز می‌خواندند معمولاً همراه بود با های و هوی یا حرکت سر یا دست و پای درویشان. صوفیان می‌رقصیدند، به این سو و آن سو می‌خرامیدند، می‌پریدند، کف می‌زدند و رفته رفته از خود بی‌خود می‌شدند. یکی فریاد می‌کشید و دیگری جامه چاک می‌کرد یا آن را از تن در می‌آورد.[2] می‌گویند شیخ بغدادی صوفیان را به وقت سماع به گله‌های گوسفندی که گرگ به آن‌ها حمله می‌کند تشبیه کرده است.»[3]
با توضیح جناب زرین‌کوب در مورد نحوه‌ی اجرای سماع، مشخص می‌شود که این رفتارهای ناهنجار در جامعه‌ی اسلامی جایگاهی نداشته و بنابر سفارش بزرگان تصوف می‌بایست در زمان و مکان خاصی برگزار گردد تا با مخالفت متدینین و متشرعین جامعه مواجه نشود! همچنین این نکته معلوم می‌گردد که نهایت حالت عرفانی تصوف مشغول شدن به ترقُّص و آلات موسیقی بوده که ایشان را از خود بی‌خود می‌ساخته و با دگرگون شدن احوال و زوال عقلشان، سخنانی را بر زبان می‌آوردند که بویی کفر و شرک داشته است؛ که مهمترین نتیجه‌ی آن شریعت‌گریزی و فرار از دایره‌ی شرع بوده و به همین دلیل هر لاابالی را به مسلک تصوف جذب می‌کرده است.

پی‌نوشت:

[1]. احیاءالعلوم، محمدغزالی، به تحقیق حافظ عراقی، انشارات دارالکتاب العربی، ج 2 ص 226
[2]. تصوف ایرانی در منظر تاریخی آن، عبدالحسین زرین کوب، ترجمه کیوانی، نشر سخن، ص 92–93
[3]. اللمع فی التصوف، سراج طوسی، به کوشش نیکلسن، صص 296–297



فطرت پاک انسان همواره او را به سمت و سوی منبع فیض و مبدأ خلق سوق می‌دهد و هر چیزی را متأثر از خالق مطلق می‌داند. چنانچه سعدی، شاعر پرآوازه‌ در این رابطه می‌سراید:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار[1]
فطرت انسان یکی از راه‌های خداشناسی و وصول به حقیقت است که پروردگار دانا نیز بر این راه اصرار داشته و انسان را برای رسیدن به کمال به این راه فرا می‌خواند. «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ [روم / 30] پس روى خود را با گرایش تمام به حقّ، به سوى این دین کن، با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خداى تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمی‌دانند.»
منظور از فطرت پاک، این است که حق تعالی سرشت آدمی را طوری آفریده که خداخواه است. یعنی انسان‌ها در حالت سلامت روح و روان به خداوند مؤمنند. به همین دلیل وقتی انسان زمانی که از همه‌ی اسباب ناامید می‌شود و راه نجاتی را به سبب علل طبیعت در پیش روی خود نمی‌بیند، متوسل و مرتبط به نیروی فوق بشری می‌شود که می‌تواند او را از مهلکه نجات دهد؛ هرچند ممکن است آن نیرو را با اوصاف حقیقی‌اش نشناسد.
​پاک ماندن سرشت انسانی و فطرت خداجوی او با رعایت کردن شروطی ممکن است که از جمله‌ی آن رعایت بایدها و نبایدهای الهی و شرعیات است. به بیان دیگر فطرتی می‌تواند پاک بماند و از هر مخلوقی پی به وجود خالق و حقیقت خلقت ببرد که پا را از خطوط قرمز الهی فراتر نگذاشته و به وادی شیطانی وارد نشده باشد. متصوفه که مدعی روح لطیف و فطرتی پاکند و در آثار شعری سعی می‌کنند از راه فطرت به حقیقت برسند و به دنبال عشق الهی هستند؛ این شرط مهم را رعایت نکرده و در بسیاری از امور بجای رؤیت دُر، خرمهره را دیده و ستوده‌اند. شعرای صوفی وادی فطرت پاک و ناب انسانی را با عشق و هوسی ناپاک، خدشه‌دار کرده و این راه را برای همه‌ی مریدان و دراویش گشوده‌اند و آن‌ها را بیش از پیش از حقیقت دور ساخته‌اند.
زرین‌کوب در این باره می‌گوید: «شاعر صوفی مشرب برای سنت‌های متعارف چندان اعتبار و حرمتی قائل نیست و آن‌ها را اساساً حجاب‌هایی می‌بیند که ذهن او را از مورد و موضوع رؤیت مستمر جدا نگه می‌دارد... این فکر به نوبه‌ی خود باعث شد که کاربرد نمادین در بخش زیادی از شعر صوفیانه اهمیت ویژه‌ای پیدا کند. عشق الهی، انعکاسی در عشق انسانی یافت و استعاره‌های مأخوذ از ادبیات غیردینی برای توصیف تجربه‌های عارفانه فراوان به کار گرفته شد.»[2]
شعرای صوفی منش، حرمت‌های الهی را پاره می‌کنند و با گم کردن سوراخ دعا، حقیقت و معرفت را که مدعی آنند، در صورت‌ معشوق زمینی و حسن جمال انسانی دنبال می‌کنند و وقتی عشق جسمانی خمیرمایه‌ی اصلی نمادهای به اصطلاح عرفانی ایشان شد، در ادامه شراب و میخانه نیز عناصر آن را تشکیل می‌دهند که در واقع هر کدام از این موارد عبور از منهیات و شرعیات الهی است.
عبدالحسین زرین‌کوب با تشریح اعمال قبیحانه‌ی صوفیان به بهانه‌ی عشق و رسیدن به حقیقت می‌گوید: «صوفیان جمال برتر را با ویژگی‌های مردانه ترسیم می‌کردند. به علاوه این تصویر انعکاسی از تمایلات هم‌جنس بازی بود که صوفیان به مرور زمان در خلال زندگی خانه ‌بدوشی خود پیدا کرده بودند، زیرا هم‌جنس بازی در میان صوفیان خانقاهی رسم نامعمولی نبود. حتی گفته می‌شود شعرایی صوفی مانند سنائی، اوحدالدین کرمانی و عراقی تمایلی به عشق یونانی [یا مردبارگی] داشتند.»[3]
صدای ناقوس رسوایی صوفیان در این زمینه آنقدر بلند است که اکنون و بعد از قرن‌ها شنیده می‌شود و ننگی بر دامن طریقت و سلوک صوفیانه است. این مورد و موارد بی‌شمار حرمت شکنی‌ها در تصوف کافی است تا انسان با فطرت پاک خود پی به بطلان راه و روش ایشان ببرد و صوفی و صوفی‌گری را تاجر بازار مکاره‌ی عرفان‌نمایی بداند. 

پی‌نوشت:

[1]. سعدی شیرازی، دیوان، غزلیات، ص 296
[2]. تصوف ایرانی در منظر تاریخی آن، عبدالحسین زرین کوب، ترجمه کیوانی، ص 57
[3]. همان ص 59



خواب و رؤیا به عنوان یکی از منابع حجیتی در تصوف مطرح است. به این معنا که اگر یک صوفی خوابی ببیند، فارق از این مطلب که این رؤیا در چه حالتی اتفاق افتاده، برای او حجت بوده و بسیار با اهمیت و قابل اعتناست.
خواب به عنوان یکی از نعمت‌های الهی که به بشر عطا شده، در زندگی روزمره‌ی انسان‌ها بسیار مهم و حیاتی است تا جایی که به طور متوسط، یک سوم از عمر افراد بشر در خواب می‌گذرد. مشاهده‌ی رؤیا امری طبیعی برای هر انسانی است که ممکن است تفسیر و تأویلی داشته باشد یا از اقسام خواب‌های پریشان[1] باشد. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در روایتی به نقل از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «ما من عبد ینام الاّ عرج بروحه الی رب العالمین، فما رأی عند ربّ العالمین فهو حقّ، ثمّ اذا امر الله العزیز الجبّار بردّ روحه الی جسده، فصارت الرّوح بین السّماء والارض، فما رأته فهو اضغاثُ احلام»[2] هر انسانی بخواب می‌رود، روح او به پیش پروردگار عروج می‌کند و بالا می‌رود، پس هرچه در آن حالت مشاهده کرد، رؤیای حقیقی است؛ وقتی خداوند امر کرد که روح او را برگردانند و به بدن ملحق کنند، در بین آسمان و زمین هر چه مشاهده کرد، خواب پریشان خواهد بود.
بنابراین روایت شریف تا زمانی‌که روح انسان در محضر پروردگار است هر چه رؤیت می‌کند زلال و صاف و از سرچشمه می‌بیند، اما در مسیر بازگشت به بدن از جادّه‌ی صحیح و صواب انحراف می‌یابد و دیده‌های او از نوع خواب‌های پریشان و غیرقابل اعتناست.
سند بسیاری از اعتقادات و آموزه‌های تصوف و همچنین شرح حال افراد زیادی از بزرگان صوفیه متوقف بر همین رؤیا و خواب است. برای مثال در مسأله‌ی رقص سماع، این بدعت صوفیانه را مؤید به خواب‌هایی کرده‌اند که برای نمونه اشاره می‌کنیم: «ممشاد دینوری، صوفی ایرانی در قرن سوم می‌گوید: پیامبر (صلّى الله علیه و آله) را در خواب دیدم و پرسیدم: یا رسول الله، از این سماع هیچ چیز را انكار مى‏‌فرمایى؟ گفت: نمى‌فرمایم، ولیكن بگوى ایشان را كه افتتاح آن یا ختم آن به قرآن كنند!» و نیز طاهر بلال همدانى ورّاق گفت: «در جامع جدّه بر لب دریا معتكف بودم، روزى طایفه‌اى را دیدم كه در جانبی از آن قولى[3] مى‌گفتند و مى‌شنیدند و من آن را به دل انكار كردم. پس پیامبر را آن شب در خواب دیدم كه در آن جانب نشسته و پهلوى او ابوبكر نشسته بود؛ و ابوبكر قولى مى‌گفت و پیامبر مى‌شنید و دست بر سینه‌ی خود می‌‏نهاد، چنانكه صاحب وجد نهد! و من در نفس خود گفتم: نبایستى كه بدان جماعت كه سماع مى‌شنیدند انكار كردمى و اینک پیامبر است كه استماع مى‌فرماید! و ابوبكر قول مى‌گوید. پیامبر به من نگریست و گفت: هذا حقّ بحق!»[4]
زرین‌کوب در رابطه با مقام خواب و رؤیا و اعتبار آن در تصوف می‌نویسد: «بیشتر مشایخ صوفی رؤیا را راه معمول در جهت معجزه‌ی صوفیانه (کرامت) یا نوعی الهام که مخصوصاً برای صوفیان دست می‌دهد به شمار می‌آورند... در واقع تأکید بر این اعتقاد که خاصیت رؤیا پیش‌گویی و از آینده خبردادن است، خصیصه‌ی مهمی از تصوف است».[5]
برخی از رؤیاها از خواب‌های پریشان و شیطانی هستند که چند دسته از مردم آن را می‌بینند: اول؛ كسانی كه در مزاجشان فساد و بیماری راه یافته باشد (مریض، تب‌دار و بیماران روانی). دوم؛ مستان (افرادی كه با خوردن چیزی مست شده‌اند). سوم؛ كسانی كه غذاهای غلیظ و سنگین خورده باشند و چهارم؛ كودكان نابالغ.[6]
با توجه به این توضیحات، اصرار متصوفه بر صحت رؤیاهای خود و اینکه مطابق با واقع و رحمانی هستند چیست و چرا امری همچون خواب را که تا این اندازه خطا و اشتباه در آن راه دارد، به عنوان حجتی انکار ناشدنی برای عقاید و رفتار خود به حساب می‌آورند؟!

پی‌نوشت:

[1]. اضغاث احلام: رؤیای پریشان
[2]. بحارالانوار، علامه مجلسی، دار احیاء التراث العربی، ط.بیروت، ج 58، ص159
[3]. سماع
[4]. ترجمه احیاء علوم الدین، ابو حامد محمد غزالی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ج2، ص586
[5]. زرین‌کوب عبدالحسین، تصوف ایرانی در منظر تاریخی آن، ترجمه کیوانی، نشرسخن، صص 88 – 89
[6]. کامل التعبیر، حبیش تفلیسی، چاپ فرهنگ ایران زمین، تهران، 1336، ص32



چندی قبل برای سفر علمی تحقیقی به زاهدان رفتم. در این سفر با برادران اهل سنت و حوزه‌های علمیه و مدرسین و مولوی‌ها دیدار داشتم. آن‌چه که نظر من را به خود جلب کرد، مدارس دینی فراوان و زیبای اهل سنت در استان سیستان و بلوچستان بود. مدارسی که با یک مسجد جامع، شکل و شمایلی زیبا به خود گرفته بود. در این مدارس طالب‌های زیادی از خارج و داخل کشور، مشغول تحصیل علم دین هستند. این در حالی است که قبل از انقلاب، طلبه‌ها برای گذراندن سطح حوزوی خود به افغانستان و پاکستان می‌رفتند.[1]
مولوی عبدالغنی دهانی، در رابطه با وضعیت‌ حوزه‌های علمیه اهل سنتِ استان سیستان و بلوچستان، قبل و بعد از انقلاب آماری داد که برای من بسیار جالب بود. وی گفت: «قبل از انقلاب در استان سیستان و بلوچستان 3 مدرسه دینی وجود داشت و اکنون 130 مدرسه دینی مخصوص برادران و 450 مدرسه دینی خواهران در استان در حال فعالیت هستند.» این آمار از آن‌جا برای من جالب بود که در بسیاری از شهرهای شیعه نشین ایران، مدارس و حوزه‌های دینی، قبل و بعد از انقلاب هیچ تغییری نکرده است. مثلاً در نیشابور یکی از شهرهای خراسان رضوی، قبل از انقلاب 2 حوزه علمیه فعال بوده است و اکنون بعد از 38 سال از انقلاب، هنوز نیز همان دو مدرسه در حال فعالیت هستند و هیچ رشدی در این زمینه وجود نداشته است.

ماموستا حاج مصطفی ‌محمودی عضو شورای برنامه‌ریزی مدارس علوم دینی اهل سنت نیز در رابطه با وضعیت طلاب اهل سنت ایران قبل و بعد از انقلاب چنین می‌گوید:
«حوزه‌های علمیه اهل تسنن در گذشته فقط از مردم کمک می‌گرفتند و وضع زندگی آن‌ها بسیار رقت‌بار بود. رژیم پهلوی، ضد روحانیت و حوزه‌های علمیه بود و گاهی ژاندارم‌های شاه به روحانی روستا و طلاّب حمله و آنان را دستگیر و روانه زندان می‌کردند. وضع زندگی روحانیون مطلوب نبود و آن‌ها به‌صورت پراکنده در روستاها و در اتاق‌های کوچک در کنار مساجد سکونت داشتند. اما بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، روحانیون اهل سنت و طلبه‌های آن‌ها مورد احترام قرار گرفتند و نظام اسلامی، آن‌ها را مورد توجه قرار داد. به‌عنوان نمونه، در شهرستان سنندج مرکز بزرگ اسلامی غرب کشور به‎وجود آمد، تا اهل سنت برای رفع نیازهای مادی و معنوی‌شان به آن‌جا مراجعه کنند. شعبه‌های این مرکز در همه‌ی شهرهای کردستان و آذربایجان غربی برقرار شد و این مرکز خدمات فراوانی به روحانیون و طلاّب مدارس علوم دینی از قبیل شهریه و بیمه تأمین اجتماعی ارائه داده است. در زمینه مدرک نیز اکنون حدود پنج سال است که طلاب می‌توانند جهت امتحان و دریافت مدرک تحصیلی هر سال به دبیرخانه شورای مدارس علوم دینی اهل سنت مراجعه و در امتحان شرکت کنند و در صورت قبولی، مدرک تحصیلی خود را دریافت کنند و می‌توانند با آن مدرک، در ادارات استخدام شوند.»[2]

آخوند درخشان، مدیر مدرسه علمیه کریمی اهل سنت نیز در رابطه با وضعیت حوزه‌های علمیه قبل و بعد از انقلاب چنین می‌گوید: «قبل از انقلاب، اهل سنت در فشار و در محدودیت تبلیغات دینی بودند، ولی پس از انقلاب، اهل سنت از آزادی کامل دینی و مذهبی برخوردار شدند، قبل از انقلاب، مدارس علمیه و مساجد اهل سنت بسیار کم و ناشناخته بود، ولی بعد از انقلاب تعداد حوزه‌های علمیه و مساجد اهل سنت رشد چشم‌گیری داشت، که این‌ها همه بیانگر آزادی کامل اهل سنت در ایران اسلامی است، خوشبختانه و به لطف مقام معظم رهبری، طلاب و مدرسین مدارس علمیه اهل سنت بعد از انقلاب از امکاناتی هم‌چون کامپیوتر، دفترچه بیمه، کارت پارسیان، معافیت تحصیلی، پرداخت شهریه برای طلاب، پرداخت حقوق برای مدیر و مدرسین حوزه علمیه، بن خرید کالا، سفر به حج و عمره، رفتن به اردوهای زیارتی، سیاحتی و... برخوردار هستند و امروز مدارس علمیه اهل سنت توانسته است، طلاب زیادی را جذب بکند و این‌ها همه به خاطر لطف و نگاه ویژه مقام معظم رهبری به مدارس علمیه اهل سنت است.»[3]
همه خدمات نظام اسلامی به اهل سنت در حالی است، که شیعیان و حوزه‌های علمیه شیعه در کشورهای عربی با سختی و مشکلات فراوان روزگار به‌سر می‌برند!

پی‌نوشت:

[1]. شبکه اطلاع رسانی راه، شناسه خبر: 643533، تاریخ انتشار: 21/12/1394.
[2]. فصل نامه علمی تخصصی حبل المتین،  دوره پنجم، شماره پانزدهم، پاییز 1395، صفحه 6-15
[3]. سایت سنت النبی، «گفت و گو با «آنا آخوند درخشان» مدیر مدرسه علمیه کریمی اهل سنت روستای یکه سعود بالا شهرستان راز وجرگلان». تاریخ انتشار: 14 اسفند 1392.

نویسنده: مجتبی محیطی



دین و شریعت اسلامی توسط پیامبر خاتم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مردم عرضه شد و در زمان ایشان تقریباً اختلافی در میان نبوده و مسلمانان تقریباً یک‌دست و هماهنگ بودند و یا اگر معاندانی هم بودند، با توجه به حضور نبی اکرم جرأت مخالفت و بیان نظر نداشتند؛ ولی متأسفانه پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دین اسلام نیز مانند سایر ادیان، به فرق مختلف تجزیه شد، که مهم‌ترین آن‌ها را شیعیان و اهل تسنن تشکیل می‌دهند.[1]

ما در این مقاله به دنبال بیان دلایل بر حق بودن و یا نبودن هیچ‌کدام از این فرق نیستیم؛ بلکه فقط در خصوص اهل سنّت که خود را پیرو سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دانند و معتقدند فقط  خود به سنت عمل می‌کنند، پرسشی داریم که آیا ایشان نسبت به گفته خود بر اساس باور دینی‌شان راسخ هستند یا خیر؟
آن‌ها کتاب صحیح بخاری را أصح کتب بعد از قرآن مجید می‌دانند و معتقدند روایات آن دچار خدشه نیست. با توجه به این رویکرد روایتی را از صحیح بخاری متذکر می‌شویم:
«پس از آن‌که نخستین منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ساخته شد، حضرت بر فراز آن رفته و رو به قبله ایستاد و نماز را اقامه نمود و مردم هم پشت سر حضرت، نماز را اقامه کردند و چون حضرت سر از رکوع برداشت، عقب عقب از منبر پایین آمد و بر زمین سجده نمود و دوباره برای رکعت بعد، از منبر بالا رفت و رکعتی دیگر خواند و دوباره عقب عقب از منبر پایین آمد و بر زمین سجده نمود.»[2]
بخاری آن‌چنان این روایت را متقن دانسته که در روایت دیگری آورده است: پیامبر بعد از اتمام نماز خود، رو به مردم کرده و فرمودند: «من این‌گونه نماز گزاردم، تا شما هم از من پیروی کرده و چنین نماز بخوانید.»[3]

حال سؤال ما به صورت مشخص و واضح از اهل سنت پیامبر این است که:
1. با توجه به صحیح دانستن روایات صحیح بخاری، آیا این روایت را قبول دارید یا نه؟
2. آیا تا به حال کسی از شما به این روایت عمل کرده است یا نه؟
شما که داعیه عمل به سنت پیامبر را دارید، چرا برای یک‌بار هم شده، چنین روایتی را عمل ننمودید؟

پی‌نوشت:

[1]. شیعه نیوز، «آمار و ارقام مسلمانان و شیعیان جهان»، کدخبر: 70184، تاریخ 93/01/10
[2]. بخاری، صحیح بخاری، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، دار ابن کثیر، الیمامه بیروت1407، ج1، ص148، ح70، کتاب الصلاه، بَاب الصَّلاهِ فی السُّطُوحِ وَ المِنبَرِ وَ الخَشَبِ.
[3]. همان، ج1، ص310، ح875، کتاب الجُمُعَهِ، بَاب الخُطبَهِ علی المِنبَرِ.



حقیقت مباهله به درایتش است نه به روایتش و صرف نقل وقایع بدون تفقه و تفکر، هدایت حاصل نمی‌شود، و اما استنباط به‌جا و به‌حق دوعالم سنی از واقعه مباهله.

استنباط زمخشری
زمخشری از علماء و مفسران اهل سنت، بعد از این‌که قضیه مباهله را نقل و شرح می‌دهد، چه خوب و زیبا استنباط و اعتراف می‌کند، می‌گوید: «این قضیه «مباهله» دلیلی است، بر برتری اصحاب کساء «اهل بیت» که هیچ دلیلی اقوی از آن دلیل نیست.»  بعد در ادامه می‌گوید: «برهانی است بر نبوت پیغمبر(صلی الله علیه و آله).»[1]

استنباط قاضی بیضاوی
قاضی بیضاوی از عالمان اهل سنت، در تفسیر خودش بعد از نقل و شرح قضیه مباهله می‌گوید: «این قضیه دلیلی است بر دو چیز: یکی بر نبوت و دیگری بر برتری اهل بیت پیامبر اکرم، اصحاب کساء.»[2]

همان‌طور که می‌دانید، واقعه مباهله نص آیه قرآن می‌باشد، که به دستور خداوند صورت گرفت «فَمَنْ حَاجَّكَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِینَ.[آل عمران/61]  هر گاه بعد از علم و دانشى كه درباره مسیح به تو رسیده، باز كسانى با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آن‌ها بگو بیایید ما فرزندان خود را دعوت كنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنیم، شما هم از نفوس خود؛ آن‌گاه مباهله كنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغ‌گویان قرار دهیم.»

شیعه و سنی بر آن متفق القول هستند و در تفاسیر اهل سنت هم جزئیات آن ذکر شده است.  فقط تنها چیزی که مهم است، درایت و تفقه در روایات و وقایع تاریخی است که ارزش روایت به درایت آن است، فقط صرف برداشت زیبا بدون درایت و تبعیت کافی نیست. به‌خاطر همین تفاوت دقت و درایت، برداشت‌ها و در نهایت نتیجه‌گیری‌ها، سرنوشت امتی را تغییر می‌دهد و راهی را می‌روند که مسیرش بی‌نشان است و یا نشانش سکوت و کتمان حقیقت است.
محقق و خواننده گرامی! شما را دعوت می‌کنم به مطالعه مقالات زیر، برای آشنایی بیشتر از فضایل اهل بیت در منابع اهل سنت.[3]

پی‌نوشت:

[1]. زمخشرى محمود، الكشاف عن حقائق غوامض التنزیل‏، تفسیر اهل سنت،  دار الكتاب العربی‏، بیروت، 1407ق،ج1، ص368- 369 «وفیه دلیل لا شی‏ء أقوى منه على فضل أصحاب الكساء علیهم السلام. و فیه برهان واضح على صحة نبوة النبی صلى اللَّه علیه و سلم لأنه لم یرو أحد من موافق و لا مخالف أنهم أجابوا إلى ذلك.»
[2]. بیضاوى، عبد الله بن عمر، أنوار التنزیل و أسرار التأویل‏، تفیسیر کلامی اهل سنت، دار احیاء التراث العر‏بى، بیروت، 1418ق، ج2، ص20-21« و هو دلیل على نبوته و فضل من أتى بهم من أهل بیته.»
[3]. شش ماه حضور و سلام، یعنی حجت تمام
ارادت به اهل‌بیت در کلام واشعارعالم سنی
تصریح عملی پیامبراکرم در ابلاغ فضایل حضرت زهراء
خلقتی از میوه بهشتی در منابع اهل سنت



از سخنان طاهری بر می‌آید که او در زمینه معنویت و دین‌داری قائل به تنوع، تکثر و به اصطلاح پلورالیسم است. وی با نادیده‌گرفتن آیاتی نظیر: «وَ مَن یبْتَغِ غَیرَ الْاسْلَامِ دِینًا فَلَن یقْبَلَ مِنْه [آل‌عمران/85] هر کس غیر از اسلام دینی را بگزیند، هرگز از او پذیرفته نشود و او در جهان آخرت از زیان‌کاران خواهد بود.» و «فَإِنْ ءَامَنُواْ بِمِثْلِ مَا ءَامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَواْ و إِن تَوَلَّوْاْ فَإِنمَّا هُمْ فىِ شِقَاقٍ فَسَیكْفِیكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم [بقره/137] پس اگر آنها هم به آنچه شما بدان ایمان آورده‌اید، ایمان آوردند، مسلماً هدایت یافته‌اند و اگر روى گرداندند، جز این نیست كه در مقام مخالفت و دشمنى هستند، پس به زودى خداوند شرّ آنها را از تو دفع خواهد نمود و اوست شنوا و دانا.»
او كه در مقام بیان این اصل كلی است كه نجات انسان در قیامت در گرو اعتقاد او به اصول دین خاتم؛ یعنی اسلام و عمل به احكام آن است، شرط عارف شدن و رسیدن به حقیقت را منحصر به هیچ دینی نکرده و تمامی پیروان ادیان و فرقه‌ها را دعوت به عارف شدن می‌کند.
وی ویژگی عرفان حلقه را انسان‌‏شمول بودن آن می‌داند و قائل است که انسان‌ها با هر دین و مذهب یا نژاد و ملیتی می‌توانند آن را بپذیرند و به آن عمل کنند. طاهری می‌گوید: «عرفان کیهانی (حلقه) نوعی سیر و سلوک عرفانی است که مباحث عرفانی را مورد بررسی نظری و عملی قرار می‌دهد و از آنجا که انسان‌‏شمول است، همه انسان‌ها، صرف‌نظر از نژاد، ملیت، دین، مذهب و عقاید شخصی، می‌توانند جنبه‌ی نظری آن را پذیرفته و جنبه‌ی عملی آن را مورد تجربه و استفاده قرار دهند.»[1]
وی همه‌ی پیروان یهودی، مسیحی، بودایی، زرتشتی، هندو و... را به عارف شدن دعوت کرده است، در حالی که راه عرفان راستین در هر زمانی، یکی بیش نیست و آموزه‌های ادیان و فرقه‌های موجود، اغلب متناقض و متعارض‌اند و معلوم است که نمی‌شود دو کار متناقض را موجب سعادت دنیا و آخرت دانست.
محمدعلی طاهری که ادعای ترویج عرفان اسلامی ایرانی را دارد، در جلسه‌ی اول کمیته‌ی عرفان می‌گوید: «من هنوز یک دور هم قرآن نخوانده‌ام.» و هنگامی که با تناقض ادعاهایش با آیات قرآن مواجه می‌شود، می‌گوید: «نباید تضاد داشته باشه، یه جایی اصلاً دیگه مشکل ما نیستیم، مشکل خود آیات قرآن با خودشه!»[2]
همچنین از تفاسیر غلط طاهری در مورد معاد این است که وی خلود و جاودانگی در جهنم را که نصّ صریح قرآن است، رد کرده و از خود می‌پرسد: «آیا ممکن است کسی از جهنم خارج نشود؟ و بعد پاسخ می‌دهد: نه!»[3] در حالی که طبق آیات قرآن، افرادی در آتش جهنم جاودانه‌اند و هرگز از آن خارج نمی‌شوند.[4]

پی‌نوشت: 

[1]. محمدعلی طاهری، عرفان کیهانی، نشر اندیشه‌ی ماندگار، 1384، ص 57.
[2]. محمدعلی طاهری، انسان و معرفت، نشر خوشبین، 1389، ص 266.
[3]. کمیته عرفان، محمد علی طاهری، سلسله جلسات عرفان کیهانی، جلسه 1.
[4]. سعید صدری، رهزن عرفان، نشر ذکری، قم، 1395، ص 73.




تعداد صفحات : 48

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |