تبلیغات
تقریب مذاهب
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
پست بعدی را شما انتخاب بکنید.







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

با توجه به سیره‌ی پیشوایان بهائیت، واژه‌ی وطن و حفاظت آن، اصطلاحی ناآشنا و بی‌ارزش نزد بهائیان است.(عباس افندی، خطابات، ج 2، ص 6-5) بالتبع هنگامی که حفاظت و حراست از وطن نزد عدّه‌ای که قدرت نیز دست آنان است بی‌ارزش شود، دیگر فاتحه‌ی استقلال آن کشور را باید خواند.
دوره‌ی پهلوی که عصر تاخت و تاز بی‌حد و حصر بهائیت در ایران به شمار می‌رود؛ یکی از صفحات ننگین عصر پهلوی، با بازی‌گری عناصر بهایی و در رأس آن‌ها امیرعباس هویدا رقم می‌خورد. ماجرای جدایی بحرین از ایران و استقلال آن، در سایه‌ی حمایت و خواست انگلستان، در سال 1349 اتفاق افتاد و مقامات خائن پهلوی و بهائی، استقلال بحرین را به رسمیت شناختند.(نیمه‌ی پنهان، ص 186)

پینوشت:

عباس افندی، خطابات، لانگنهاین آلمان غربی: لجنه ملّی نشر آثار امری به زبان‌های فارسی و عربی، 127 بدیع، ج 2، ص 6-5؛ همچنین 147.
امیرعباس هویدا، نیمه‌ی پنهان، بی‌جا: کیهان، چاپ پنجم، 1387، ص 186.



به نام الله و به یاری الله و بر طریقت نبیّ اعظم محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله) سخن می‌گویم. برخی مدعی شده‌اند که در بحار الانوار –تألیف علامه مجلسی- حکایتی نقل شده از این قرار:

علی بن ابی‌طالب در مقدمات جنگ صفین به رودی رسدیدند. اما راه را نمی‌دانستند... پس شخصی به نام نصیر را فرستادند تا از یک ماهی به نام  «کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة» راه را بپرسند. ماهی نیز در پاسخ  به آن شخص گفت: ای نُصَیر! به درستی که علی بن ابی‌طالب با تو مزاح کرده است. زیرا او خودش همه راه‌های دریا و معبرها را از ماهیان بهتر می‌داند! نصیر برگشت و پاسخ ماهی را به علی عرض کرد. علی بن ابی‌طالب نیز گفت: آری من به همه راه‌های آسمان‌ها و زمین آگاهم. پس نصیر صیحه زده غش کرد و چون به هوش آمد فریاد برآورد، شهادت می‌دهم که تو همان خدای واحد قهاری. و آنگاه علی گفت: چون نصیر کافر شده، قتلش واجب است. آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را زد!

پاسخ:

- از روز نخست که نبیّ اعظم رسالت خود را اعلان کردند، دروغگویان و خناسان، ناجوانمردانه به دروغ گفتن و تهمت زدن و تمسخر روی آوردند. این رفتارهای غیرمنصفانه از سوی دشمنان، امری تازه نیست. بلکه قدمت دیرینه دارد و البته همواره این جماعت دروغگو در رسیدن به هدف ناکام بودند. پس ما نگران نیستیم!
- می‌گویند این روایت در بحار الانوار (تألیف علامه مجلسی) آمده است. اما هرچه گشتیم در این کتاب چنین چیزی نبود. پس لازم است که مدعیان، سند دقیق (با جلد و صفحه و متن عربی حدیث) ارائه کنند. اگر توانستند! که نخواهند توانست... چون چنین چیزی در بحار الانوار وجود ندارد. کسانی که این مطلب دروغین را نوشته اند، مخاطبین خود را ابله فرض کرده‌اند. از همین روی، دروغی را بدون اینکه پایه و اساسی داشته باشد منتشر کردند تا بلکه بتوانند چند ساده‌لوح را فریب دهند و با خود همراه سازند!
- علامه مجلسی خود نیز ادعا نکرد که همه احادیث بحار الانوار صحیح هستند. بلکه منصفانه و از سر شرف، تا جایی که دستش رسید، اسناد احادیث را بیان کرد. حتی او خیلی از سخنان یزید را هم در کتابش به نگارش درآورد. حتی احادیث نواصب (دشمنان اهل بیت) را هم در کتابش آورده است، پس لزومی ندارد هرچه نوشته باشد را «صحیح» و «وحی مُنزَل» بدانیم. چون خود نیز چنین باوری نداشت، بلکه هدفشان جمع‌آوری احادیث بود تا آیندگان درباره منابع روایی داوری کنند.
- استاد ابوالقاسم پاینده نیز در نهج الفصاحة گفته اند که این روایت عجیب، در منابع و مآخذ اهل بیت وجود ندارد و کاملاً حدیث جعلی است.[1]
- دعا می‌کنیم برای این جماعت دروغگو که دست از این خباثت بردارند و اینگونه به دروغ‌گویی و توهین نپردازند. چون ما معتقدیم که لاَ تقْبَلُوا أَبَدًا عُذْرًا لِشَاِتمهِمْ، إِنّ الشَتِیمَةَ أمْرٌ لَیْسُ یغْتَفَرُ... یعنی کسی که فحش می‌دهد و دروغ می‌گوید و با دروغ و تهمت می‌خواهد علیه اسلام مبارزه کند، این رفتارش را نمی‌بخشیم و بر سرش وارد می‌شویم. پس بهتر است این جماعت دست از این رفتارهای غیر انسانی خود بردارند. هر چند از جماعت باستانگرای افراطی که پادوی اسرائیل در داخل ایران بوده و در پی منافع غرب به هر کاری تن می‌دهند، و غالبا معتاد به مواد مخدر و روان‌گردان هستند، نمی‌توان انتظار داشت که حقیقت را بگویند.[2]

پی‌نوشت:

[1]. نهج الفصاحة، ترجمه ابوالقاسم‏ پاینده، تهران: دنیای دانش، 1382، ص 90.
[2]. بنگرید به «داستان ایمان آوردن گشتاسپ به زرتشت (اسناد قداست مواد مخدر در آیین زرتشتی)» و «كورش هخامنشی در فراموشخانه ماسونی» و «سخن شیمون پرز پیرامون کورش هخامنشی»



مسیحیان به تصریح کتاب مقدس خود به تورات و کتب دیگر انبیاء به عنوان عهد عتیق ایمان دارند. حضرت عیسی (علیه‌السلام) در انجیل متی، خطاب به پیروانش می‌فرماید: «گمان مبرید که آمده‌ام تا تورات یا صُحُف انبیا را باطل سازم. نیامده‌ام تا باطل نمایم، بلکه تا تمام کنم زیرا هر آینه به شما می‌گویم، تا آسمان و زمین زایل نشود، همزه یا نقطه‌ای از تورات هرگز زایل نخواهد شد تا همه واقع شود». (ترجمه قدیم عهد جدید متی 5: 17-18)
حال سؤال اینجاست که چرا با توجه به اینکه خدای عهد عتیق واحد و یکتاست،(ترجمۀ قدیم کتاب مقدس، تثنیه 6: 4) اعتقاد به سه اقنوم پدر، پسر و روح القدس به عنوان سه خدای کامل (که هر سه با هم متمایزند ولی در عین حال یکی‌اند!) از اصول اولیه دین مسیحیت است؟ آیا ذات خدا تغییر کرد؟
در حالی که به حکم عقل ، هیچ‌گونه تغییر و دگرگونی در خدا راه ندارد علاوه بر اینکه در هیچ کجای کتاب مقدس، حتی در عهد جدید به چنین اتفاقی تصریح نشده است.



عمر بن خطاب در زمان خلافتش گفت: به خدا سوگند! به علی (علیه السلام) 12 فضیلت داده شد، که نه به من و نه به احدی داده نشد؛ تولدش در خانه خدا بود، ازدواجش در آسمان‌ها صورت گرفت، همسر دختر پیامبر است، دو فرزندش حسن و حسین هستند، پیامبر فرمود: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه.»، هم‌چنین فرمود: یا علی! تو نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی هستی، تمام درب‌های منازل اصحاب به مسجد بسته شد، الا درب خانه علی، پیامبر فرمود: یا علی! کسی ولایت تو را نداشته باشد، اعمالش بی‌ارزش است، خورشید دو بار برای علی برگشت، یک‌بار در عراق و یک‌بار در مدینه، منزلش محل هبوط ستارگان آسمان است، او با حیوانات می‌تواند سخن بگوید، او قدرت پنجاه هزار نفر را دارد، اگر بخواهد.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ اهل بیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، خصوصاً حضرت علی (علیه السلام) هر از چند گاهی، اشاراتی به مسئله خلافت و امامت، فضائل و کرامات خویش داشتند و در مناسبت‌های مختلف به نقل آن می‌پرداختند و با یادآوری آن در میان مسلمانان به‌ویژه اصحاب پیامبر از ایشان اقرار می‌گرفتند، منتها چرا با این‌که این مسائل را می‌دانستند، باز بعد از رحلت پیامبر، مسلمانان فضائل و مناقب را فراموش کردند و مسیر اشتباه و راه انحراف را در پیش گرفتند؟
در این نوشتار روی سخن ما به اصحاب خاص پیامبر اکرم است که در سفر و حضر با ایشان همراه بودند و یقین داشتند که بعد از پیامبر وجود مبارک حضرت علی (علیه السلام) شایسته‌ی خلافت و رهبری و جانشینی به حق را دارد، اما چرا مخالفت کردند و مسیر اسلام را به بیراهه کشاندند، که باید در امیال نفسانی و هوا و هوس و مطامع دنیایی آنان جستجو کرد؛ از جمله این اصحاب، عمر بن خطاب است که بعد از رسیدن به خلافت خودش فضائلی را از حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌دارد که جای تامل و شگفتی دارد که با وجود این همه فضیلت، چگونه به خود اجازه داد که خلافت را بعد از اولی تصاحب کند. والله العالم
شیخ صدوق (رحمة الله علیه) که یکی از بزرگان شیعه است، در کتاب امالی، در روایتی از ابن عباس نقل می‌کند که رسول خدا به حضرت علی فرمود: «یا علی! انت امام امتی، و خلیفتی علیهم بعدی.[1] ای علی! تو امام و پیشوای امت من هستی، تو خلیفه و جانشین من بر ایشان بعد از من هستی.» و یا از احمد بن حنبل که در کتاب خود از پیامبر به طرق مختلف و مضامین گوناگون روایتی را نقل می‌کند که فرمودند: «یا علی! انت تبرء ذمتی و انت خلیفتی علی امتی.[2] ای علی! تو بری می‌نمایی ذمه‌ی مرا و تو خلیفه‌ی من هستی بر امت من.»
و در حدیث دیگری از امام باقر (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند، عمر بن خطاب در ابتدای خلافتش بر بالای منبر رسول خدا رفت و عرضه داشت: «والله لقد اعطی علی بن ابی‌طالب اثنی عشر فضیله، لم یکن لی ولا لاحد من الناس مثلها و لا واحدةً منها، مولده فی جوف الکعبه، زواجه من السماء، زوجته فاطمه، الحسن و الحسین اولاده، قول النبیّ بحضرتی من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، یوم غدیر خم قال رسول الله لحضرتی: یا علی انت منّی بمنزلة هارون من موسی، سدّ الابواب الصحابه و لم سدّ لعلیّ باباً، قول النبیّ من عبدالله فی مثل مکه و المدینه الف سنه الاّ خمسین عاماً کنوح فی قومه و صبر علی حرّ مکة و جوع مدینه و انفق ماله کجبل ابی قبیس و قاتل بین الصفاء و المروة فی سبیل الله عامراً محتسباً و لم یات بولایتک یا علی، فکان عمله و زهده و نفقته مباء منثوراً، ان تهوی النجوم فی داره، ردت له الشمس مرتین، مرة بالمدینه و مرة بالعراق، انّه تکلم مع الاموات و الاسد و الاذئب و الغزاله و الثعبان و السمکه، انّه قادر ان بقتل خمسین الف مثلی –عمر- شماله دون یمینه. و کان علی بن ابیطالب حاضراً فرفع راسه و قال و الصلاة: اعترف بالحق قبل ان یشهد علیه.[3] به خدا سوگند! که به علی 12 فضیلت داده شده که نه من و نه هیچ کس حتی یکی از آن 12 فضیلت را دارا نیستیم، تولدش در داخل خانه خدا بود، ازدواجش از طرف خدا و در آسمان‌ها بود، همسرش فاطمه دختر رسول خدا بود، حسن و حسین دو فرزندش می‌باشند، پیامبر در حضور من درباره‌ی او این چنین فرمود: هر کس که من مولا و رهبر اویم، از این پس علی مولای اوست، خدایا! دوست کسی باش که دوست اوست و دشمن آن باش که با او دشمن است، پیامبر در حضور من به علی فرمود: ای علی! تو نسبت به من به منزله‌ی هارون از موسی هستی، تمام درب‌های منازل اصحاب روی مسجد بسته شد الاّ درب خانه علی، پیامبر درباره‌ی علی فرمود: هر که عبادت خدا کند، در مکه و مدینه به اندازه‌ی عمر نوح (950سال)، صبر کند بر گرمای مکه و گرسنگی مدینه، اموالش را اگر به اندازه‌ی کوه ابوقبیس باشد، در راه خدا انفاق کند و بین صفا و مروه در راه خدا جهاد نماید، اما ولایت تو را ای علی نداشته باشد، عمل، زهد و انفاق او پوچ و بی‌ارزش خواهد بود، منزلش محل هبوط ستارگان است، خورشید دوبار برای او برگشت یکی در مدینه و دیگری در عراق، علی می‌تواند با مردگان، شیر، گرگ، آهو، اژدها، ماهی سخن بگوید، علی می‌تواند با قدرتش پنجاه هزار نفر مثل من (عمر بن خطاب) را با دست چپش بکشد و لحظه‌ای از دست راستش استفاده نکند و حضرت علی حاضر بود...»
در نتیجه با این فضائل عجیب و شگفت انگیزی که عمر بن خطاب خود راوی و ناقل آن است، پس چرا خلافت را به علی واگذار نکرد و بعد از رحلت پیامبر اکرم، خلفای غاصب آن همه حوادث و وقایع تلخ طبق گفتار علمای اهل سنت مثل طبری و ابن قتیبه و دیگران که در کتب خود نوشته‌اند را به‌وجود آورده‌اند؟؟؟

پی‌نوشت:

[1]. امالی، شیخ صدوق، نشر کتابچی، تهران، ایران، (1376ش)، ص269 حدیث 19.
[2]. مسند، احمد بن حنبل، موسسه الرساله، بیروت، لبنان، ج1 ص111.
[3]. اکمال الدین...، شیخ صدوق، موسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، لبنان، باب 23 ج1 ص168.



پیامبر در غدیر خم حضرت علی (علیه السلام) را به جانشینی خود برگزید و آن عبارت مشهور «من کنت مولاه فهذا علی مولاه...» را فرمودند و جالب‌تر این‌که خلفای غاصب مثل ابوبکر و عمر و دیگران جزء اولین نفراتی بودند که با امیرالمومنین علی (علیه السلام) بیعت کردند و وصایت و جانشینی او را تبریک گفتند. مثلاً ابن کثیر از بزرگان اهل سنت در کتاب خود می‌نویسد: عمر بن خطاب نزد حضرت علی (علیه السلام) آمد و پس از بیعت با او گفت: «هنیئاً لک، یا علی اصبحت مولای و امسیت مولای کل مومن و مومنه.» مبارک باد بر تو ای علی! صبح کردی در حالی‌که مولا و رهبر من می‌باشی و عصر کردی در حالی‌که مولا و مقتدای هر زن و مرد با ایمان هستی.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ آن‌چه در تاریخ وارد شده است این است که بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، طبق آن‌چه که در روایات و سخنان و سفارشات پیامبر اکرم وارد شده است، وصی و جانشین پیامبر اعظم وجود مبارک حضرت علی (علیه السلام) باشد و بهترین شاهد این ماجرا را می‌توان واقعه‌ای در آخرین حجی که پیامبر اکرم با مسلمین انجام داد را بیان کرد، که در هنگام بازگشت حجاج بیت الله الحرام در منطقه‌ی گرم و سوزان به نام غدیرخم صورت گرفت و پیامبر در این محل حضرت علی (علیه السلام) را به جانشینی خود برگزید و آن عبارت مشهور «من کنت مولاه فهذا علی مولاه...»[1] را فرمودند و جالب‌تر این‌که خلفای غاصب مثل ابوبکر و عمر و دیگران جزء اولین نفراتی بودند که با امیرالمومنین علی (علیه السلام) بیعت کردند و وصایت و جانشینی او را تبریک گفتند. مثلاً ابن کثیر از بزرگان اهل سنت در کتاب خود می‌نویسد: عمر بن خطاب نزد حضرت علی (علیه السلام) آمد و پس از بیعت با او گفت: «هنیئاً لک، یا علی اصبحت مولای و امسیت مولای کل مومن و مومنه.[2] مبارک باد بر تو ای علی! صبح کردی در حالی‌که مولا و رهبر من می‌باشی و عصر کردی در حالی‌که مولا و مقتدای هر زن و مرد با ایمان هستی.»

سؤالی که مطرح است این است که چگونه علمای اهل سنت مولای در این عبارت را به معنای دوست معنا می‌کنند، در حالی‌که پیامبر ضمن همین جریان وصایت در غدیر خم به مردم فرمودند: «ای مردم! آیا من اولی بر همگان از وجودشان نیستم، که مردم در جواب پیامبر اکرم گفتند: بلی! و بعد حضرت عبارت (من کنت مولاه...) را بیان فرمودند و در دنباله خطبه حادثه غدیرخم، وقتی تأیید را گرفتند به مردم فرمودند: ای مردم بگویید آن‌چه برایتان گفتم، و از این به بعد علی را با کلمه‌ی امیرالمومنین سلام کنید و بگویید: (الحمدالله الذی هدانا لهذا و ما کنّا لنهتدی لولا ان هدانا الله...) حمد خدایی را سزاست که هدایت کرد ما را بر آن و ما هدایت نمی‌شدیم، مگر این‌که هدایت کرد ما را خداوند بر آن ... و بعد فرمودند که هر کس پیمانش را با علی بشکند، خداوند پیمان رحمتش را با او خواهد شکست...»[3]
اما بعد از رحلت پیامبر اکرم، ابوبکر با اجماع مسلمین به طبق گفته‌ی تاریخ به خلافت رسید و خلیفه رسول خدا شد، که ظاهراً اجماعی هم در کار نبود، چرا که در آن لحظات حساس، انصار مدعی خلافت بودند و از طرف دیگر مهاجرین خلافت را حقّ مسلّم خود می‌دانستند. باز سؤالی که مطرح است این است که این چه اجماعی است که بین انصار و مهاجرین بر سر خلافت دعوا و نزاع بوده است و فریاد می‌زدند: از ما امیری و از شما امیری؛ در حالی‌که به گفته‌ی تاریخ چند نفر با زیرکی خاصی که از قبل نقشه‌ی آن را کشیدند، خلافت را بر گردن ابوبکر انداختند و دیگران هم با اجبار و تطمیع و بعضاً تردید مجبور به بیعت شدند، در حالی‌که سران اصلی این فتنه‌ها که همگی منافق بودند هنوز واقعه‌ی غدیر خم را فراموش نکرده بودند و خلافت را از جای اصلی خود دور کردند و بدن بی‌جان رسول خدا را رها کردند و در سقیفه‌ی بنی ساعده جمع شدند، این منافقین طبق سخن بزرگان اهل سنت مثل شهرستانی در ملل و نحل[4] و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه[5] و طبری در تاریخ خود[6] و ابن قتیبه دینوری در الامامه و السیاسه[7] افرادی مانند: معاذ، ابوعبیده جراح، عمر، ابوبکر، عبدالرحمن بن عوف و دیگران بودند. به هر حال ابوبکر با تعارف و سخنی از پیامبر که فرمود (الائمه کلهم من قریش) نامزد خلافت می‌شود چرا که خودش از قبیله قریش بود. لذا عمر بن خطاب سریعاً با او بیعت می‌کند و دیگران یکی پس از دیگری طبق همان شیوه‌ی تهدید و تطمیع و اجبار و ... با ابوبکر در همان سقیفه بیعت می‌نمایند و به اصطلاح تکلیف مسلمین، حکومت و رهبری بر امت رسول خدا و البته دغدغه‌های پیامبر اکرم روشن می‌شود.[8]
و سؤال دیگری نیز مطرح می‌شود که پیامبر چه دغدغه‌ای داشتند؟ مگر حجت را بر این مردم در غدیرخم تمام نکرد و در حضور 120 هزار نفر حاجی بیت الله الحرام طبق نقل تاریخ برای حضرت علی (علیه السلام) به‎عنوان جانشینی بیعت نگرفت؟ و اصلاً در زمان قبل از رحلتش چرا قلم و دوات و کاغذ درخواست نمود؟ و چه چیزی را می‌خواست بنویسد تا مسلمین بعد از او گمراه نشوند؟ که همین منافقین برچسب هذیان گویی - نستجیربالله - به پیامبر دادند و از نوشتن آن جلوگیری کردند. نیک معلوم است که منافقین خوب می‌دانستند که پیامبر چه می‌خواست بنویسد و اگر آن را می‌نوشت دیگر اختلافاتی میان مسلمانان از همان زمان تا الان به‌وجود نمی‌آمد، اما در هر صورت این منافقین به گفته‌ی بزرگان اهل سنت نگذاشتند، و شد آن‌چه که نباید می‌شد.
در آخر بحث توجه به دو روایت عجیب را درباره‌ی خلافت ابوبکر از کتب علمای اهل سنت بیان می‌کنیم تا عمق فاجعه‌ای که برای مسلمانان در صدر اسلام رخ داده است معلوم شود.
عمر بن خطاب طی سخنی در مورد خلافت ابوبکر گفت: «انّ بیعة ابی‌بکر کانت فلته وقی الله شرها فمن عاد الی مثلها فاقتلوه.[9] همانا بیعت با ابوبکر شتابزده بود که خدا شرش را دفع کرد، پس کسی‌که آن را تکرار کند، حتماً او را بکشید.»


بسیاری از وهابیون مخالف جمهوری اسلامی، قدرت این ابر قدرت جهان را بر نمی‌تابند و سرکردگان مذهبی و کوتوله‌های سیاسی این جریان در صدد مبارزه در عرصه‌ی بین المللی با این ابر قدرت برآمده و قد کشیدن و قدرتمند شدن انقلاب خمینی کبیر (قدس الله نفس الزکیه) بر آن‌ها گران آمده، این در حالی است که این کوته‌فکران از لحاظ کلامی هم، کوته‌فکر بوده و معتقد به جبر هستند، عقیده‎ای که خود مبارزه با حکومت و حاکم ولو جائر را نفی می‌کند. این کوته فکران، مردم خود را از خروج بر حاکم، ولو فاسق منع نموده و او را بعقیده کلامی جبرگرایانه خود، منتخب خداوند و منسوب به ید قدرت او می‌دانند.

وقتی به پیشینه فکری این جریان انحرافی نگاه کنید، خواهید دید که عقیده به جبر در کتب صحاح معتبر نزد این جریان مثل صحیح بخاری و مسلم مشهود است. بخاری در صحیح خود می‌گوید: «حضرت آدم و حضرت موسی با یکدیگر احتجاج و گفتگو کردند. موسی به او گفت: ای آدم! تو پدر ما بودی، ما را نومید کردی و از بهشت بیرونمان نمودی! آدم به او گفت: ای موسی! خداوند با کلامش تو را برگزید و با دستش برای تو نوشت؛ آیا مرا ملامت می‌کنی بر امری که خداوند برایم مقدر فرموده است، پیش از آن‌که مرا بیافریند.»[بخاری، صحیح البخاری  ج 6 ص 2439، دار النشر: دار ابن كثیر , الیمامة، بیروت، 1407 ، 1987 ، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا]
در این حدیث اعتقاد به جبر و معاذ الله دعوای دو پیغمبر الهی و عدم احترام به والدین توسط حضرت موسی (علی نبینا و آله و علیه السلام) موج می‌زند و دلیلی آشکار بر جبرگرایی در پیشینه فکری این جریان انحرافی می‌باشد.

در جایی دیگر این بخاری که صحیح او معتبرترین کتب بعد از قرآن نزد سرکردگان وهابی و علمای وهابیت است، می‌گوید:
«شخصی عرض کرد: یا رسول الله! آیا اهل بهشت از اهل جهنم، تشخیص داده می‌شوند؟ فرمود: آری! عرض کرد: پس چرا انسان‌ها باید اعمال داشته باشند و کار کنند؟ فرمود: هر کس کار می‌کند، برای همان که آفریده شده یا مجبور شده است.»[همان ج 4 ص 1891] مشابه همین تعبیرات در صحیح مسلم هم آمده است.[مسلم نیشابوری، صحیح مسلم شماره حدیث 4092، دار النشر: دار إحیاء التراث العربی، بلد النشر: بیروت، المحقق: محمد فؤاد عبد الباقی]

اخیرا نیز وهابیت صهیونیستی، در شبکه‌های ماهواره‌ای خود مردم ایران را از شرکت در انتخابات نهی نموده و هم صدا با دشمن صهیونیستی جمهوری اسلامی فریاد نه به انتخابات سر می‌دهند.

وقتی به آیات قرآن بنگریم، قرآن خداوند را بر خلاف رای و مخالفت آن‌ها می‌یابیم، قرآن کریم موافق اختیار انسان است و برای رای و انتخاب و اختیار او اهمیت قائل است خداوند در قرآن سرنوشت انسان را نوشته شده به انتخاب او می‌داند.

سؤال این‌جاست که آیا قائل شدن به جبر مخالف آیات، روایات و عقل نیست؟ وقتی به آیات قرآن کریم بنگریم؛ در آیات متعددی؛ خداوند در قرآن به شدت با تفکر جبر مبارزه می‌کند: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمینَ.[کهف/29] بگو: این حقّ است از سوى پروردگارتان! هر كس مى‏‌خواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود) و هر كس می‌خواهد كافر گردد!» در آیه دیگر می‌خوانیم: «إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبیلاً.[مزمل/19] این هشدار و تذكّرى است، پس هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگارش برمى‏‌گزیند!»

بدرستی این آیات نقش انسان و اختیار او و اهمیت انتخاب او در سرنوشت دنیا و آخرتش را نشان می‌دهد پس اشرف مخلوقات مختار خداوند؛ در انتخاب اصلح بکوش و سستی نکن!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ بسیاری از وهابیون مخالف جمهوری اسلامی، قدرت این ابر قدرت جهان را بر نمی‌تابند و سرکردگان مذهبی و کوتوله‌های سیاسی این جریان در صدد مبارزه در عرصه‌ی بین المللی با این ابر قدرت برآمده و قد کشیدن و قدرتمند شدن انقلاب خمینی کبیر (قدس الله نفس الزکیه) بر آن‌ها گران آمده، این در حالی است که این کوته‌فکران از لحاظ کلامی هم، کوته‌فکر بوده و معتقد به جبر هستند، عقیده‎ای که خود مبارزه با حکومت و حاکم ولو جائر را نفی می‌کند.
وقتی به پیشینه فکری این جریان انحرافی نگاه کنید، خواهید دید که عقیده به جبر در کتب صحاح معتبر نزد این جریان مثل صحیح بخاری و مسلم مشهود است. بخاری در صحیح خود می‌گوید: «حضرت آدم و حضرت موسی با یکدیگر احتجاج و گفتگو کردند. موسی به او گفت: ای آدم! تو پدر ما بودی، ما را نومید کردی و از بهشت بیرونمان نمودی! آدم به او گفت: ای موسی! خداوند با کلامش تو را برگزید و با دستش برای تو نوشت؛ آیا مرا ملامت می‌کنی بر امری که خداوند برایم مقدر فرموده است، پیش از آن‌که مرا بیافریند.»[1]
در این حدیث اعتقاد به جبر و معاذ الله دعوای دو پیغمبر الهی و عدم احترام به والدین توسط حضرت موسی (علی نبینا و آله و علیه السلام) موج می‌زند و دلیلی آشکار بر جبرگرایی در پیشینه فکری این جریان انحرافی می‌باشد. در جایی دیگر این بخاری که صحیح او معتبرترین کتب بعد از قرآن نزد سرکردگان وهابی و علمای وهابیت است، می‌گوید:
«شخصی عرض کرد: یا رسول الله! آیا اهل بهشت از اهل جهنم، تشخیص داده می‌شوند؟ فرمود: آری! عرض کرد: پس چرا انسان‌ها باید اعمال داشته باشند و کار کنند؟ فرمود: هر کس کار می‌کند، برای همان که آفریده شده یا مجبور شده است.»[2] مشابه همین تعبیرات در صحیح مسلم هم آمده است.[3]

با دقت در عبارت «آیا مرا ملامت می‌کنی بر امری که خداوند برایم مقدر فرموده است» معنای جبر مشخص می‌شود. ولی به‌راستی سؤال این‌جاست که آیا قائل شدن به جبر مخالف آیات، روایات و عقل نیست؟ اما در آیات متعددی از قرآن به شدت با تفکر جبر مبارزه می‌کند: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَكْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمینَ.[کهف/29] بگو: این حقّ است از سوى پروردگارتان! هر كس مى‏‌خواهد ایمان بیاورد (و این حقیقت را پذیرا شود) و هر كس می‌خواهد كافر گردد!» در آیه دیگر می‌خوانیم: «إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلى‏ رَبِّهِ سَبیلاً.[مزمل/19] این هشدار و تذكّرى است، پس هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگارش برمى‏‌گزیند!»
اما دلایل عقلى مبنی بر اختیار دارد.
- پشیمانى: آدم همین‌كه پشیمان شد، پیداست آزاد است.
- انتقاد: از كسى انتقاد مى‏‌كنید كه چرا این كار را كردى، یعنى مى‏‌توانست انجام بدهد و مى‏‌توانست انجام ندهد.
- شك: آدم گاهى شك مى‏‌كند كه این كار را انجام بدهد یا نه، همین شك یعنى مى‏‌توانى انجام بدهى و مى‏‌توانى انجام ندهى.[4]


فرقه‌های شیعی صوفی متاثر از اهل سنت‌اند و برخی از آنها و دست‌کم بنیان‌گذارانشان سابقه تسنن دارند. طبیعت عرفان شیعی چندان با فرقه‌گرایی سازگار نیست. در عرفان شیعی، هرچند سنت استاد و شاگردی همیشه استمرار داشته است ولی برخلاف تصوف، اتصال سلسله اساتید اصالت ندارد و شرط لازم و کافی برای مشروعیت و اعتبار نیست. آنچه معیار و ملاک اعتبار است، مطابقت با تعالیم دینی کتاب و سنت است. چنانچه خرقه‌پوشی و آداب و رسوم خاص صوفیانه جایگاهی در عرفان اصیل شیعی ندارد.(فنایی اشکوری محمد، عرفان در ایران، فصلنامه اندیشه دینی دانشگاه شیراز، شماره 1، ص 50) هرچند در عرفای شیعی بر لزوم بهره‌گیری از هدایت مرشد و استاد معنوی تاکید دارند، ولی چنین استادی هیچ‌گاه ولایت مطلق نداشته و نقشی جز راهنمایی ندارد. بعلاوه مرشد معنوی هیچ‌گاه جای مرجع تقلید در مسایل فقهی را نمی‌گیرد، مگر اینکه خود دارای چنین مقامی باشد.



ضرب المثل معروفی با عنوان «الطُّرُقُ الَی اللهِ بِعَدَدِ اَنفاسِ الخَلائِق» در بین مردم رایج شده که مانند خیلی از حرف‌های دیگر می‌توان از آن برداشت متفاوتی داشت. صوفیه از این ضرب المثل که با جعل و سندسازی آن‌را از احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) روایت می‌کنند، برداشت سوئی دارد و آن را دستاویزی برای توجیه رفتارها و آموزه‌های خود که بعضاً مخالف و مغایر با دین و شریعت اسلام هستند، قرار داده است. شریعت‌گریزی یا به قول صوفی‌ها، استغنای از شریعت و خلاصی از احکام تکلیفی، با تکیه بر تفسیر به رأی آیات و نیز اتکا به عبارات موهومی مثل: «پس از یقین عبودیت نیست، ربوبیت است و تلکیف نیست»(نورعلیشاه ثانی، رساله صالحیه، ص 411) و همچنین توجیه رفتارهای نامتعارف و غیرشرعی خاص صوفیانه همچون سماع، رقص، شطح‌گویی، همگی نمایش دهنده‌ی روحیه‌ی بی‌ثباتی و فرار از حقیقت دین، در تصوف است.
صاحب‌نظران در این‌باره می‌گویند: «این فرض که هر کس رابطه‌ی مستقیم و شخصی با خداوند دارد و عقیده به اینکه به عدد نفوس خلق، به سوی خدا راه هست، به تائبان راسخ اجازه نمی‌داد که وقت خود را صرف نجات دیگران کنند.»(زرین‌کوب عبدالحسن، تصوف ایرانی در منظر تاریخی آن، صص 73-72) بر طبق این نظر برای یک صوفی با این اعتقادات، زندگی اجتماعی انسان‌ها اصلا مهم نیست و حوادث اجتماعی، بلایای طبیعی، اتفاقات فرهنگی و ... هیچ‌گاه نظر یک صوفی را جلب نمی‌کند! آیا این مسلک برای جامعه‌ی بشری ارزشی قائل است؟


همانطور که مشهور است، عقاید آیین یارسان دنباله عقاید غالیان است که تحت تاثیر پاره ای از باورها و اعتقادات ادیان باستانی بوده، در طول قرون گذشته با تغییر و تحولاتی به شکل امروزی درآمده است.
این نوشتار تاکید دارد که سنگ زیرین ساختار مجموعه عقاید و اصول تشکیلات سازمان آیین یارسان براساس "ظهورات ذات"، "حلول"، "تناسخ" می باشد.
تبیین این اصول، به منزله کلید گشودن راز محتوای کلام ها و دفاتر منظوم است که در معرفی ماهیت این آیین، کاربردی اساسی دارد. زیرا بدون شناخت و بررسی این اصول معنا و مفهوم بخش مهمی از منابع درون مذهبی که ماهیت این آیین به آنها گره خورده است و به دست نمی‌آید و قضاوت‌ها هم‌چنان در مقابل هم صف‌آرایی می‌کنند.
ظهور ذات مبنای تاریخ پیدایش آیین یارسان
از آنجا که بعضی از پژوهش‌گران منابع اولیه را در اختیار نداشته، یا اصول و مبنا و زیرساخت‌های این آیین را درست فهم نکرده‌اند، به زعم آنان تاریخ پیدایش آیین یارسان در هاله‌ای از ابهام فرو رفته است؛ لذا در آثار موجود در این باب‌ آرایی گوناگون و گاه متضاد را نشان می‌دهند.
اما علل پراکندگی یا تضارب آراء درباره تاریخ پیدایش اهل‌حق عبارتند از:
1- عدم ارتباط با محتوای کلام‌ها و دور ماندن از دریافت رموز دفاتر یارسان، نویسندگان را با ابراز نظرات گوناگون سوق داده است.
2- پژوهش‌گران ادیان و مذاهب در تعیین و تبیین تاریخ پیدایی ادیان، مذاهب و فرق، طبق معمول در خصوص منابع تاریخی و روایات وارده به کاوش پرداخته، به استناد مدارک موجود درباره ادیان و مذاهب، یافته‌های علمی را ارائه می کنند، لذا دو مبنای متفاوت در این باب وجود دارد. بدیهی است که نتایج پژوهش بیانگر آرای گوناگون خواهد بود.
بدیهی است که آرای نویسندگانی که با استناد به مبانی متون دفتری و کلامی، تاریخ آن را فراتر از زمان آفرینش عالم طبیعت می‌دانند با آرای کسانی که آن را فرقه یا مسلکی انشعابی از غلات می‌دانند و نیز با آرای گروهی که آن را وابسته و مرتبط با ادیان باستانی یا آن را آیینی مستقل می‌دانند، متفاوت می‌باشد. زیرا مبنای هر کدام متفاوت از دیگری است. به همین جهت پنداشته‌اند که تعیین تاریخ پیدایش اهل‌حق بسان قله‌ای صعب‌العبور است که کسی یارای رسیدن و صعود به آن را ندارد. مبنای پیدایش آیین یارسان از نظر اهل‌حق "ظهورات ذات حق" می‌باشد.[1]
تحلیل:
اینکه به گواهی نویسنده سطور بالا، ظهور ذات مبنای تاریخ پیدایش آیین یارسان است، مطلبی است که از دفاتر این آیین برداشت شده است، و حال آنکه به گواهی منابعی که درباره آیین یارسان تحقیق کرده‌اند، این منابع توسط یاران سلطان اسحاق در قرن هشتم، تدوین و جمع آوری شده است. لذا در این باره گفته شده: «کلام خزانه، مجموعه کتاب ها و رساله هایی است که در قرن هفتم و هشتم هجری توسط رهبران و بزرگان اهل حق تدوین شده و دارای شش بخش یا جزء است. »[2] و نیز گفته شده «بارگه بارگه شامل ۷۲بند است که توسط ۷۲ پیر سروده شده و درباره فرود آمدن بارگاه های ذات الهی، و گردش ارواح فرشتگان در پیکره پیامبران و پادشاهان و سرداران ایران می باشد.»[3]
 بنابراین ادعای پیدایش آیین یارسان همزمان با ظهور ذات حق، مطلبی است که پیروان این آیین به آن اشاره کرده‌اند و تاکنون اتفاق نظری بر این مطلب در میان غیر از پیروان این آیین به وجود نیامده است، لذا هر چند این مساله در متون اهل‌حق امری انکار ناپذیر است، ولی دلایل محکمی غیر از متون اهل‌حق بر آن اقامه نشده است. بنابراین مطلب مذکور با وجود تلاش و زحمات زیادی که نویسنده و استاد محترم برای آن کشیده‌اند، فقط تاکید درون فرقه‌ای را همراه خود دارد و به همین منظور اتقان مطلب برای غیر از پیروان این آیین، سست و ضعیف است.
نتیجتا درباره تاریخ پیدایش آیین یارسان، همچنان ابهاماتی مطرح است که هنوز با شواهد بیان شده، مرتفع نگردیده است.

پی‌نوشت:
[1]. رستمی منصور، بازشناسی آیین یارسان، موسسه فرهنگی قرآن و عترت رسالت، قم، 1392، صص 59 و 60
[2]. نامه سرانجام كلام خزانه ، صفى زاده (بوره كه ئى) ، صدیق ؛ انتشارات هیرمند ، تهران ، 1375 ، ص۲۰ـ۲۱
[3]. دانشنامه نام آوران یارسان ، صفى زاده (بوره كه ئى) ، صدیق ؛ انتشارات هیرمند ، تهران ، 1376، ص۱۵



جوئل استین یکی از سخنرانان و نویسندگان انگیزشی است که فعالیت خود را در راستای ترویج افکار و اصول تفکر نوین قرار داده است. یکی از کتاب‌هایی که در بسیاری از غرفه های نمایشگاه کتاب تهران که در موضوعات روانشناسی و ... فعال بودند دیده می‌شد، آثار فردی است به نام جوئل اوستین (Joel Osteen). جوئل استین از مروجان جنبش تفکر نوین وی که با عنوان «کشیش خندان» شهرت دارد، مسئول بزرگترین کلیسای پروتستان در آمریکا می‌باشد. جوئل استین در ظاهر کشیشی مسیحی است ولی یکی از عمده انتقاداتی که از طرف کشیشان مسیحی به وی وارد می‌شود آن است که وی مروج اندیشه‌های جنبش معنوی «کلمه ایمان» است. این جنبش یک جنبشی مسیحی است که بر اساس آموزه‌های تفکر نوین شکل گرفته است. نظام باوری این جنبش بر اساس چیزی است که آن‌را الهیات رفاه می‌نامند. دکترین اصلی این جنبش عبارتست از این که ثروت و سلامتی دو هدف اصلی در زندگی انسان است که از طریق اعتراف مثبت به دست می‌آید. این مساله در واقع برداشتی مسیحی‌گونه از آموزه‌های تفکر نوین هم‌چون دعای مثبت، قانون جذب و ... می‌باشد. (مؤسسه بهداشت معنوی، تفکر نوین، 675)



مدت‌هاست که در جامعه ایرانی، به ویژه از اواسط عصر قاجار تاکنون، بررسی‌های تاریخی با رویکرد تفاخر و بزرگنمایی پیرامون افتخارات گذشته رشد چشم‌گیری داشته است. در این رویکرد، افرادی با اهداف استعماری یا حتی از سر وطن‌دوستی، اقدام به مطالعه و تحقیقِ جهت‌دار پیرامون تاریخ می‌کنند. متأسفانه چون هدف این افراد، «خودنمایی» و «ترسیم یک هویت کاذب از خود» و به تعبیری روشن‌تر، در پی «خود ارضاییِ اجتماعی»  هستند، از همین روی، نقاط تاریک را مخفی کرده و در نقاط روشن تاریخ، اغراق می‌کنند. فی الواقع، تاریخ را می‌خوانند تا خود را نشان دهند و در دنیا امروز، با به رخ کشیدن افتخارات گذشته، شخصیتی -هرچند کاذب- برای خود دست و پا کنند. این روند را امروزه ما در جامعه ایرانی و دیگر جوامع بشری به روشنی می‌بینیم.

اما از نگاه یک مسلمانِ اندیشمند، تاریخ نه برای خودنمایی و نه برای تفاخر، بلکه برای عبرت گرفتن است. گذشته چراغ راه آینده است. باید گذشته را شناخت تا در پرتو این معرفت، آینده را ساخت. نمونه‌ای از این رویکرد، سیره امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است. در تاریخ مشهور است که حضرت پیش از جنگ صفین، با همراهی چند تن از یاران خود، به ایوان مدائن (طاق کسری، که امروزه در چند کیلومتری بغداد است) رسیدند. یکی از یاران حضرت، وقتی ایوان مدائن (که سکونتگاه و ملجأ شاهان ساسانی بود) را دید، شروع به خواندن اشعاری کرد که محتوای آن تحقیر و توهین به شاهان ساسانی بود. در این هنگام حضرت شروع به سخن کردند، و این آیه قرآن را خواندند: «كمَ‏ْ تَرَكُواْ مِن جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقَامٍ كَرِیمٍ وَ نَعْمَةٍ كاَنُواْ فِیهَا فَاكِهِینَ كَذَالِكَ وَ أَوْرَثْنَاهَا قَوْمًا ءَاخَرِینَ [سوره دخان/25-28] چه باغ‌ها و چشمه‌سارانى (كه آنها بعد از خود) بر جاى نهادند، و كشتزارها و جایگاه‌هاى نیكو، و نعمتى كه از آن برخوردار بودند. آرى، این چنین [بود] و آن‌ها را به مردمى دیگر میراث دادیم. و آسمان و زمین بر آنان زارى نكردند و مهلت نیافتند.» سپس حضرت رو به یاران فرمودند: «إِنَّ هَؤُلَاءِ كَانُوا وَارِثِینَ فَأَصْبَحُوا مَوْرُوثِینَ إِنَّ هَؤُلَاءِ لَمْ یَشْكُرُوا النِّعْمَةَ فَسُلِبُوا دُنْیَاهُمْ بِالْمَعْصِیَةِ إِیَّاكَ وَ كُفْرَ النِّعَمِ لَا تَحُلَّ بِكُمُ النِّقَمُ‏.[1] آنان (شاهان ساسانی) وارث گذشتگان خود بودند، قدرت و عظمت را از پیشینیان خود به ارث بردند. اما پس از مدتی دیگران آمدند و میراث آنان را به ارث بردند! آنان (شاهان ساسانی) شکر نعمت به جای نیاوردند، پس دنیایشان از آنان گرفته شد. پس شما نیز از کفر نعمت برحذر باشید که بدبختی و مصیبت بر شما فرود می‌آید».[1]

مولا، نگاه به تاریخ و گزاره‌های تاریخی را نه برای حُب و بُغض، بلکه برای عبرت می‌خواهد و تعلیم می‌دهد. این است راه درستی که انسان و جامعه انسانی را به سرمنزل می‌رساند. به تعبیر خاقانی شروانی که گفت[2]:

                  

پی‌نوشت:

[1].علامه مجلسی، بحار الأنوار، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1403 هجری ق‏مری، ج 68، ص 327.
ورام بن ابی‌فراس، تنبیه الخواطر و نزهة النواظر (مشهور به مجموعة ورّام)، قم: مکتبة فقیه، 1410 هجری قمری، ج 2، ص 280.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، قم: کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1404 هجری قمری، ج 3، ص 202.
[2]. دیوان اشعار خاقانی، قصیده 168.



طبق اصل سیزدهم قانون اساسی کشورمان: ایرانیان زرتشتی، کلیمی و مسیحی، تنها اقلیّت‌های دینی شناخته می‌شوند که در حدود قانون، در انجام مراسم دینی خود آزادند و در احوال شخصیه و تعلیمات دینی بر طبق آئین خود عمل می‌کنند. بنابراین سایر مکاتب غیرالهی و ضددینی از جمله بهائیان، جزو اقلیت‌های دینی در ایران شمرده نشده و در مراسم‌ها و تبلیغ خود آزاد نیستند.
اما متأسفانه پیش از برگزاری دوازدهمین انتخابات ریاست جمهوری، برخی کاندیداها، با سر دادن شعارهایی دو پهلو، تشکیلات بهائیت در ایران را در خصوص به رسمیت شناختنش، امیدوار ساخته‌اند. حال آن‌که این امر، بر خلاف قانون اساسی و مبانی اسلامی کشوریست که در آن زندگی می‌کنیم. در مقابل نیز بهائیت به طمع افتاده و بر خلاف آموزه‌های پرهیز از دخالت در سیاست خود (عباس افندی، مکاتیب، ج 8، صص 246-247)، با استفاده‌ی ابزاری از موضوع انتخابات، تلاش برای به رسمیت شناختن و آزادی زندانیان قانون‌شکنش را دنبال می‌کند.

پی‌نوشت:

جهانگیر منصور، قانون اساسی، تهران: نشر دوران، 1393 ه‍.ش، ص 34.
عباس افندی، مکاتیب، بی‌جا: مؤسسه‌ی ملّی مطبوعات امری، 134 بدیع، ج 8، صص 246-247.



تفکر وهابیت که روزگاری در اقلیت و مطرودِ جهان اسلام بود، در این روزگار با هزینه کردن پول‌های کلان، و ساخت مدارس و حوزه‌های وهابی، و فرستادن مبلغین وهابی در میان اهل سنت و تامین بودجه نیازمندان و ساخت شبکه‌های وهابی، بسیاری از اهل سنت را وهابیزه نموده و آنان را با اندیشه‌های خود هم‌سو و همراه‌ کرده است. هدف اصلی وهابیت، وهابیزه کردن جهان اسلام است.
وهابیت _ که دشمن اصلی خود را شیعه و در رأس همه، نظام اسلامی ایران می‌داند _ در هیچ عرصه‌ای از دشمنی و توطئه علیه نظام شیعی ایران دریغ نمی‌کند و برنامه‌ریزی کلانی بر روی اهل سنت ایران و نیز کودکان شیعه کرده و آنان را سرمایه‌های بالقوه و بالفعلِ خود در پروژه‌ی وهابی‌سازی ایران می‌داند. ملت شیعه ایران باید آگاه باشند که وهابیت با ساخت مهد کودک‌ها و مراکز پیش دبستانی و تربیتی، در صددند تا کودکان شیعه را از همان کودکی با اندیشه‌های افراطی و جاهلانه وهابیت هم‌سو کرده تا در بلندمدت، ایران را از مذهب رسمی تشیع خارج سازند و از همین‌رو لازم است که شیعیان  توجه بسیار ویژه به این مساله داشته باشند.
باید آگاه بود که وهابیت امروزه در ایران خود را در پوششِ اهل سنت و بسا در پوشش یک شیعه، مخفی می‌کنند تا به آنان أنگ وهابی بودن، نخورد؛ ولیکن در قالب همین پوشش به تبلیغ و گسترش تفکرات وهابی در میان اهل سنت و نیز شیعیان می‌پردازند.

پایگاه فرق، ادیان و مذاهب _ وهابیت همواره در راستای وهابیزه کردن امت اسلام، در تلاش است تا علاوه بر اهل سنت، شیعیان را نیز با تفکرات و اندیشه‌های افراطی و جاهلانه‌ی خویش هم‌سو کند و آنان را از مذهب خود، خارج و به مسلک وهابیت در آورد و از این‌رو پول‌های کلانی را هزینه می‌کند و با اقدامات مختلف می‌خواهد به چنین هدفی دست یابد. یکی از اقدامات آنان سرمایه‌گذاری بر روی کودکان شیعه است؛ چراکه افراد بزرگسال به دلیل آن‌که با یک تفکر رشد یافته و بسا به مذهب خویش تعصب دارند و حتی قوه‌ی تشخیص حق و باطل دارند، از این‌رو نمی‌توان آن‌چنان که باید، بزرگسالان را همراه و هم‌سوی خویش نمایند و بدین خاطر با تمام همّت بر روی کودکان سرمایه‌گذاری می‌کنند، تا آن‌ها را از همان دوران کودکی با اندیشه و تفکر وهابیت رشد دهند، چراکه کودکان هم‌چون صفحه سفید و نانوشته‌ای هستند که در جریان زندگی نقش‌های زیادی را می‌توان روی آن ترسیم کرد و به مانند مومی هستند که به تناسب هر نوع تربیت، رشد می‌کنند و به همین جهت، باید شیعیان با هوشیاری تمام با این موضوع مقابله نمایند و بر مهد کودک‌ها و نیز دبستان‌ها توجه ویژه داشته باشند.

کشور ما بنا به دلایل مختلف در تمام طول تاریخ مورد طمع قدرت‌های جهان بوده است و آنان برای تسلط به ایران اسلامی از هیچ تلاشی فروگذار نکرده‌‌اند، که یکی از این موارد جنگ تحمیلی و دوران 8 سال دفاع مقدس بود و هم‌چنان نیز از هیچ بهانه‌ای برای ضربه زدن به انقلاب اسلامی ایران دریغ نمی‌کنند. اکنون وهابیت، یکی از مسلم‌ترین و سرسخت‌ترین دشمنانِ تشیع و نظام و ملت شیعه ایران است و از هیچ دشمنی علیه ایران دست برنمی‌دارد و همواره در حال توطئه‌های مختلف در دو عرصه جنگ سخت و جنگ نرم است. گرچه وهابیت نمی‌تواند ایران را به واسطه قدرت سیاسی و نظامی‌ای که دارد مورد دست‌اندازی قرار دهد، ولیکن بر روی اهل سنت ایران و نیز کودکان شیعه، برنامه‌ریزی کرده و آن‌ها را سرمایه‌های بالقوه و بالفعلِ خود در جنگ نرم علیه ایران برمی‌شمارد.

هشدار سفیر سابق ایران در مکزیک و استرالیا:

توطئه وهابیون در کمین کودکان شیعه ایرانی و ضرورت نظارت دقیق بر مدیریت مهدکودک‌ها
محمدحسن قدیری‌ابیانه، سفیر سابق ایران در مکزیک و استرالیا _ با توجه به همین دشمنی آشکار وهابیت با نظام اسلامی ایران _ به نظریه حضور سرمایه‌گذاران وهابی در مساجد و مهد کودک‌‌ها اشاره و بر لزوم هوشیاری مسئولین در برابر توطئه سیاست‌مداران کشورهای عربی تأکید کرد.

به گزارش خبرنگار سینا، قدیری ابیانه، در گفت‌وگو با خبرنگار سینا با اشاره به دشمنی آشکار کشور عربستان سعودی با مسلمانان شیعه ایرانی و استفاده از حربه‌های گوناگون ضد ایران اسلامی اشاره و اظهار کرد: «به گفته‌ی معاون پلیس امارات سالانه مبلغ سنگین 10 میلیارد دلار هزینه می‌شود تا ایران از شیعه بودن خارج شود.»
قدیری ابیانه، با اشاره به این‌که آنان تلاش می‌کنند از هر طریق ممکن به این هدف خود برسند ادامه داد: «سیاست کشورهای عربی بر این است تا اهل سنت ایران را به سمت وهابیت سوق دهند و در زمینه‌های مختلف از جمله ساخت مساجد و حوزه‌های علمیه هزینه می‌کنند.»
این استراتژیست افزود: «اما این توطئه فقط شامل مذهب اهل سنت نیست، بلکه برای ضربه زدن به تشیع اقداماتی نظیر حمایت از تروریست‌ها، ایجاد شبکه‌های تلویزیونی، استخدام جاسوس‌ها، تأمین سلاح، حمایت از باندهای مواد مخدر و غیره بخشی از این سیاست‌ها است.»
قدیری ابیانه مؤسس انجمن بین‌المللی نخبگان مسلمان جهان، توضیح داد: «برای منزوی کردن تشیع، اقدام به چاپ کتاب‌ تحریف شده قرآن کرده و آن را منسوب به قرآن شیعیان می‌کنند، به عنوان مثال سوره‌ای به نام ولایت را جعل کرده‌اند و آن را به عنوان اقدام شیعیان به تحریف قرآن در اختیار مسلمانان سایر کشورها برای اثبات انحراف شیعیان ایران قرار می‌دهند.»

لزوم مراقبت از مهدکودک‌ها در برابر دشمنان قسم خورده ایران
قدیری‌ابیانه گفت: «طبیعتاً این افراد از هیچ عرصه‌ای برای توطئه علیه ملت ایران دریغ نمی‌کنند که یکی از آن عرصه‌ها، مهدکودک‌ها هستند که اگر بتوانند از این طریق رسوخ کنند، صدمات جبران‌ناپذیری به بدنه اصلی نظام و اسلام خواهند زد.»
وی تأکید کرد: «در صورتی‌که مسئولین متوجه شدند که بودجه آن توسط وهابیت تأمین می‌شود یا افرادی با گرایش وهابیت مسئولیت مهدکودک‌ها را پذیرفته‌اند، باید به موقع وارد عمل شوند.»
این استراتژیست افزود: «به خصوص در حال حاضر و با توجه به حمایت علنی دولت عربستان از منافقین و ترغیب آن‌ها به عملیات انتحاری علیه ایران یک نوع اعلام جنگ محسوب می‌شود و دریافت حمایت از این کشور مجازات سنگین‌تری خواهد داشت.»



مشهور اهل سنت گرچه مهدی موعود بودن حضرت حجة بن الحسن العسکری (علیه السلام) را نمی‌پذیرند، ولیکن برخلاف عقیده برخی از مهدی ستیزان مانند ابن حزم که وجود خارجی حضرت را انکار نموده، مشهور اهل سنت به تولد حضرت در سال 255 هجری اذعان نموده‌اند و عقیم بودن امام حسن عسکری (علیه‌السلام) را نپذیرفتند.
از میان این عالمان اهل سنت می‌توان یاقوت حموی (معجم البلدان، ج4، ص123)، ابن حجر عسقلانی (لسان المیزان، ج2، ص460، رقم: 1865؛/ و زبدة تجرید الوافی بالوفیات، ج1، ترجمه285)، شمس الدین محمد بن طولون (الأئمة الاثنی عشر، ص117-118)، برزنجی شافعی (جالیة الكدر بذكر اسماء اهل بدر، ص21)، محمد البلبیسی (القطر الشهدی فی أوصاف المهدی، همراه با شرحش «العطر الوردی فی شرح القطر الشهدی»، ص49)، شریف انس کتبی (الاصول فی ذریة البضعة البتول، ص98-99) را نام برد.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ بسیاری از عالمان اهل سنت نظریه ابن حزم اندلسی اموی _ که به انکار فرزند امام حسن عسکری (علیه السلام) پرداخته و حضرت را عقیم دانسته است _ را رد کرده و بالعکس به فرزند داشتن حضرت و این‌که فرزند ایشان محمد بن الحسن المهدی است، اذعان کردند؛ هرچند که از میان این عالمان اهل سنت، تنها فقط تعداد معدودی، مهدی موعود بودن این فرزند را پذیرفتند و باقی آنان منکر مهدی موعود بودن ایشان هستند، چراکه می‌گویند ایشان چند سال پس از پدرش زنده بوده و سپس مرده است؛ ولیکن همین مقدار که اینان به تولد ایشان اذعان داشتند و گفتند که لقب ایشان مهدی است، تا اندازه‌ای تایید کننده‌ی سخن شیعه است، چرا که با شیعه در قول به این‌که محمد بن الحسن المهدی، متولد شده است، مشترک هستند، اما در این‌که محمد بن الحسن المهدی، همان مهدی موعودی که در آخر الزمان ظهور می‌کند و اکنون در قید حیات مادی و در پسِ پرده‌ی غیبت است، با شیعه اختلاف و تمایز دارند.

در مقالات قبلی[1] به سخنان و گزارشات برخی از عالمان اهل سنت، مانند ذهبی، ابن خلکان، ابن الازرق، ابوالفداء، ابن الوردی، ابن اثیر جزری، و عبدالملک عصامی، و ابن خشاب، گنجی شافعی، ابن حجر هیثمی، صفدی و فخر رازی، زرکلی، یافعی و سمرقندی مدنی و قرمانی _ که به تولد حضرت حجة بن الحسن العسکری (علیهما السلام) تصدیق نموده‌اند - اشاره کردیم و اکنون به برخی دیگر از این عالمان اشاره خواهیم نمود.

یاقوت حموی (م 626ق)

شهاب الدین أبوعبدالله یاقوت بن عبدالله رومی حموی مورخ مشهور اهل سنت، در کتاب «معجم البلدان» آن‌جا که از عسکر سامراء سخن به میان می‌آورد، می‌نویسد: «برخی از بزرگان به این شهر نسبت داده شدند از جمله‌ی آنان علی بن محمد الهادی، ... و پسرش حسن بن علی العسکری هستند. ... علی هادی در رجب 254 و فرزندش حسن در سال 260 وفات یافتند و در سامراء دفن شدند و قبور آنان در سامراء مشهور است و برای فرزندشان [مهدی] منتظَر در سامراء مشاهدی معروف وجود دارد.»[2] یاقوت حموی، حضرت مهدی (عجل الله فرجه الشریف) را فرزند امام حسن عسکری و امام هادی(علیهما السلام) می‌داند.

ابن حجر عسقلانی (م 852ق)

ابوالفضل شهاب‌الدین احمد بن علی بن محمد الکنانیّ العسقلانی، معروف به اِبن‌حَجَر عَسقلانی کِنانی مصری، از مورخین و علمای بزرگ حدیث و رجال و فقه شافعی و از فحول علمای اهل سنت است. وی در کتاب «لسان المیزان» امام حسن عسکری (علیه‌ السلام) را پدر حضرت مهدی (عجل الله فرجه الشریف) معرفی می‌کند و می‌نویسد: «... عسکری و او امام یازدهم از امامان شیعه امامیه و پدر محمد صاحب سرداب سامرا است.»[3]
وی در کتاب دیگرش به نام «زبدة تجرید الوافی بالوفیات» در ذکر نام «محمد بن الحسن» می‌نویسد: «محمد بن الحسن، امام منتظر، حجت، دوازدهمین امام، مشهور است که در سال 265 وفات یافته است.»[4]
پرواضح است که وفات یک شخص، متوقف بر آنست که از قبل، متولد شده باشد؛ پس این‌که ابن حجر گفته محمد بن الحسن در سال 265 وفات کرده است، اعترافی است به تولد امام و نیز صاحب فرزند بودن امام حسن عسکری(علیه‌ السلام).

شمس الدین محمد بن طولون (م 953ق)



یکی از مواردی که با توجه به معنای معجزه باید از سوی شخص مدعی مورد نظر باشد، «تحدی» است. تحدی به معنای مبارزه طلبی است؛ با این توضیح که دیگران را به مقابله با خود دعوت کند، چنان‌که حضرت موسی در مقابل ساحران حاضر شد و در مقابل سحر و جادوی آن‌ها، معجزه خود را نشان داد و بر ایشان فائق آمد.
پیامبر گرامی اسلام نیز در مقابل کسانی که می‌گفتند: محمد آن را از پیش خود آورده و یا دست نوشته دیگری را برای ما می‌خواند، آن‌ها را به مبارزه علمی دعوت کرد و از آن‌ها خواست تا اگر می‌توانند مثل آن را بیاورند: «وَإِن كُنتُمْ فِی رَیْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ.[بقره23] و اگر در آن‌چه بر بنده خود نازل كرده‌ایم، شك دارید، پس - اگر راست مى‌گویید- سوره‌اى مانند آن بیاورید.»
با توجه به موارد فوق، حسن البصری (احمد الحسن) پس از ادعای بر معجزه به هیچ وجه تحدی نکرد و تازه این‌که دیگران ادعاهای مشابه او را مطرح کردند.



تعداد صفحات : 53

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |