تبلیغات
تقریب مذاهب
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
پست بعدی را شما انتخاب بکنید.







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

پیامبرخوانده‌ی بهائیت در راستای انکار معاد موعود اسلامی، مقصود از بهشت مذکور در نصوص اسلامی را، تنها تحصیل رضای پروردگار، معرفی نموده است. این در حالیست که با در نظر داشتن منع پیامبرخوانده‌ی بهائیت از تأویل نصوص الهی؛ آیات بسیاری به مسئله‌ی بهشت موعود پرداخته و ویژگی‌های آن را با تفصیل بسیار ذکر کرده است.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ پیشوایان فرقه‌ی بهائیت در راستای انکار معاد موعود اسلامی و ملزومات آن، به انکار بهشت و جهنم پرداخته‌اند. در این راستا پیامبرخوانده‌ی بهائیت، مقصود از بهشت مذکور در نصوص اسلامی را، تنها تحصیل رضای پروردگار، معرفی نموده است.[1]
اما در پاسخ به این ادعای پیشوایان بهائی می‌بایست گفت که آیات بسیاری بر وجود خارجی بهشت، در پاسخ به عمل نیکوکاران وجود دارد. همچنان که در بعضی از صفات مذکور این بهشت موعود، آمده است:
در بهشت، باغ‌های وسیعی به وسعت آسمان‌ها و زمین وجود دارد [2]؛ در آن ساختمان‌های باشکوه و نهرهای زلال جاری است [3]؛ بهشتیان از هم‌نشینی همسران زیبا، مهربان و ناآلود بهره می‌برند [4]؛ هرچه مورد میل و رغبت بهشتیان باشد و بلکه ما فوق آن در بهشت موجود است [5]؛ از همه بالاتر، از نعمت رحمت و رضوان الهی برخوردارند [6] و این سعادت و رحمت و قرب الهی، برای همیشه ادامه خواهد یافت و پایانی برای آن نخواهد بود.[7]
اما پیشوایان بهائی در حالی به تأویل و تحریف تصریح نصوص اسلامی، در خصوص بهشت موعود می‌پردازند، که خود صراحتاً هرگونه تأویل نصوص الهی را ممنوع اعلام کرده‌اند؛ همچنان که پیامبرخوانده‌ی بهائیت گفته است: «إنَّ الَّذی یأَوّلُ مَا نُزِّلُ مِن سَماءِ الوَحی و یخرُجُه عَن الظاهِر إنَّهُ مِمَّن حَرَّف کلمةالله و کانَ مِن الأخسَرین فِی کِتابٍ مُبین [8]؛ هرکس که آنچه از آسمان وحی نازل شده را تأویل کند و از معنای ظاهری آن‌ها بیرون برد، کلام خدا را تحریف کرده و در کتاب مبین، از زیانکارترین افراد خواهد بود».

پی‌نوشت:
[1]. ر.ک: اشراق خاوری، قاموس ایقان، تهران: مؤسسه‌ی ملّی مطبوعات امری، 127 بدیع، ج 1، ص 507.
[2]. «وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ [آل‌عمران/133]؛ و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان؛ و بهشتی که وسعت آن، آسمان‌ها و زمین است؛ و برای پرهیزگاران آماده شده است».
[3]. «لَٰكِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِهَا غُرَفٌ مَبْنِیَّةٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ وَعْدَ اللَّهِ ۖ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ الْمِیعَادَ [زمر/20]؛ ولی آن‌ها که تقوای الهی پیشه کردند، غرفه‌هایی در بهشت دارند که بر فراز آنها غرفه‌های دیگری بنا شده و از زیر آن‌ها نهرها جاری است این وعده الهی است، و خداوند در وعده خود تخلّف نمی‌کند».
[4]. «قُلْ أَؤُنَبِّئُكُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذَٰلِكُمْ ۚ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَأَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ [آل‌عمران/15]؛ بگو: آیا شما را به بهتر از این‌ها خبر دهم؟ براى كسانى كه تقوا پیشه كرده‌اند، نزد پروردگارشان باغ‌هایى است كه از زیر (درختان‌) آن‌ها نهرها روان است؛ در آن جاودانه بمانند، و همسرانى پاكیزه و (نیز) خشنودى خدا (را دارند)، و خداوند به (امور) بندگان (خود) بیناست».
[5]. «لَهُمْ مَا یَشَاءُونَ فِیهَا وَلَدَیْنَا مَزِیدٌ [ق/35]؛ هر چه بخواهند در آن‌جا برای آن‌ها هست، و نزد ما نعمت‌های بیشتری است (که به فکر هیچ کس نمی‌رسد)».
[6]. «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَمَسَاكِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ ۚ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ [توبه/72]؛ خداوند به مردان و زنان باایمان، باغ‌هایی از بهشت وعده داده که نهرها از زیر درختانش جاری است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و مسکن‌های پاکیزه‌ای در بهشت‌های جاودان (نصیب آن‌ها ساخته)؛ و (خشنودی و) رضای خدا، (از همه اینها) برتر است؛ و پیروزی بزرگ، همین است».
[7]. «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنَىٰ وَزِیَادَةٌ ۖ وَلَا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَلَا ذِلَّةٌ ۚ أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ ۖ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ [یونس/26]؛ کسانی که نیکی کردند، پاداش نیک و افزون بر آن دارند؛ و تاریکی و ذلّت، چهره‌هایشان را نمی‌پوشاند؛ آن‌ها اهل بهشتند، و جاودانه در آن خواهند ماند».
[8]. حسینعلی نوری، اقدس، نسخه الکترونیکی، ص 102.

 



پیشوایان بهائیت در تبلیغات خود، تا جایی بر لزوم پایبندی به صداقت، یک‌رنگی و پرهیز از کتمان عقیده تأکید کرده‌اند که حتی اگر حقیقت‌گویی به قتل انسانی منجر شود، نباید آن را زیر پای نهاد. این در حالیست که آنان در عمل، این اصل خود را زیر پای نهاده و تأسیس محافل بهائی در سراسر دنیا را با هر عنوان فریبنده‌ای لازم برمی‌شمارند!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_پیشوایان فرقه‌ی بهائیت در تبلیغات خود، تا جایی بر لزوم پایبندی به صداقت و یک‌رنگی تأکید کرده‌اند که حتی اگر حقیقت‌گویی به قتل انسانی منجر شود، نباید آن را زیر پای نهاد. همچنان که شوقی افندی در پاسخ به سؤالی در این خصوص گفته است: «درباره‌ی این‌که آیا صلاح است به خاطر نجات کسی، به غیرحقیقت سخنی گفته شود؟ حضرت ولی امرالله عقیده دارند، ما به هیچ‌وجه، نباید بر خلاف حقیقت صحبتی بکنیم... البته ما نباید در ابراز مطلب، پیش‌دستی کنیم، مگر مستقیماً از ما خواسته شود».[1]
این در حالیست که پیشوایان بهائی در عمل، این اصل خود را زیر پای نهاده و در لزوم تأسیس محافل بهائی در سراسر دنیا با هر عنوان فریبنده‌ای می‌نویسند: «حضرت شوقی افندی فرمودند... اگر ممکن است محفل را به اسم جمعیت دینی و اگر نشد به عنوان هیئتی تجاری تسجیل (: ثبت) نمایند».[2]
آری؛ پیشوایان بهائیت از یک‌سو پیروان خود را موظف به یک‌رنگی و حقیقت‌گویی (حتی به قیمت مرگ دیگری) کرده و کتمان عقیده را در هر شرایطی مذموم می‌دانند [3] و از سویی دیگر، برای توسعه‌ی منافع خود، توسل به دروغ، فریب و پنهان‌کاری را لازم برمی‌شمارند.

پی‌نوشت:
[1]. سندهای مطرح شده در شبکه‌ی بهائی: حیات بهایی، ص 9؛ دعا و تفکر، ص 10.
[2]. روحیه ماکسول، گوهر یکتا، ترجمه: ابوالقاسم فیضی، نسخه‌ی الکترونیکی، ص 384.
[3]. ر.ک: عبدالحمید اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، تهران: مؤسسه‌ی ملّی مطبوعات امری، چاپ سوم، 128 بدیع، ص 204.



بر خلاف آن‌چه بهائیان امروزه درصدد انکار روابط خود با رژیم اشغالگر قدس هستند، مستندات بسیاری از روابط اولیای بهائیت، با اسرائیل وجود دارد. اما به راستی چگونه می‌توان فرقه‌ی بهائیت را دینی مستقل برشمرد و در عین حال، اولین وظیفه‌ی نهادهای بین المللی آن را ایجاد رابطه (: بخوانید جاسوسی) با رژیم صهیونیستی تعیین کرد؟!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ بر خلاف آن‌چه بهائیان امروزه درصدد انکار روابط خود با رژیم اشغالگر قدس هستند، مستندات بسیاری از روابط پیدا و پنهان اولیای این مسلک ساختگی، با غاصبان فلسطین وجود دارد. از این‌رو، از جمله‌ی این مستندات را می‌توان در پیام شوقی افندی، به مناسبت تشکیل هیأت بین المللی بهائی برشمرد.
همچنان که شوقی افندی در پیام نهم ژانویه 1951 میلادی خود به تمامی محافل بهائی جهان، اولین وظیفه‌ی منتخبین بهائی در سرتاسر دنیا را ایجاد روابط با رژیم اشغالگر قدس دانسته است: «تحقیق نبواتی (اخباری) که درباره‌ی تأسیس حکومت اسرائیل، از فم (: دهان) شارع امر الهی (: حسینعلی نوری) و مرکز میثاق (: عباس افندی) صادر، و حاکی از پیدایش ملّت مستقلی در أرض اقدس پس از مضی (: گذشت) دو هزار سال می‌باشد، مرا بر آن می‌دارد که تصمیم تاریخی فوق (تأسیس اولین شورای بین المللی بهائی) را إتخاذ نمایم. این شورای جدید التأسیس، عهده‌ار انجام سه وظیفه می‌باشد؛ اول آن‌که با اولیای حکومت اسرائیل، ایجاد روابط نماید...».[1]
اما به راستی چگونه می‌توان فرقه‌ی بهائیت را دینی مستقل برشمرد و در عین حال، اولین وظیفه‌ی نهادهای بین المللی آن را ایجاد رابطه (: بخوانید جاسوسی) با رژیم صهیونیستی تعیین کرد؟!

پی‌نوشت:
[1]. اسماعیل رائین، انشعاب در بهائیت پس از مرگ شوقی ربانی، بی‌جا: مؤسسه‌ی تحقیقی رائین، 1357 ش، ص 153؛ مجله‌ی اخبار امری، شماره: 9 و 8، ص 4.



پیامبرخوانده‌ی بهائیت، ادای احترام به بستگان خود را امری از جانب خدای تعالی معرفی نموده است. این در حالیست که پس از مرگ او، فرزندانش بر سر جانشینی بنای اختلاف نهاده و یکدیگر را مورد لعن و فحاشی، و طرد و تکفیر قرار دادند. بنابراین، پیشوایان بهائیت، خود اولین ناقضان این امر به اصطلاح الهی به شمار می‌آیند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ پیامبرخوانده‌ی بهائیت ادای احترام به بستگان خود را امری از جانب خدای تعالی معرفی نموده است؛ همچنان که اشراق خاوری به نقل از لوح عهدی او می‌نویسد: «محبّت اغصان (: منتسبین به بهاء) بر کلّ لازم ولکن ما قدّر الله لَهم حقّاً فی أموالِ النّاس (: خدا مشخص کرده برای آنان حقی در اموال مردم)، احترام و ملاحظه اغصان بر کلّ لازم... طوبی لِمَن فازَ بما اُمرَ به مِن لَدُن آمر قدیم (: خوشا به حال کسی که رستگار شد به آن‌چه امر شده از جانب خدای قدیم)...».[1]
اما جالب است بدانیم در حالی پیامبرخوانده‌ی بهائیت، ادای احترام به بستگان خود را امری الهی می‌دانست که پس از مرگ او، اختلاف شدید میان آنان، نتیجه‌ای جز زیر پای نهادن این حکم به همراه نداشت. همچنان که محمدعلی و عباس افندی، بی‌اعتنا به وصیت پدر در ترتیب جانشینی، به منازعه با یکدیگر پرداخته و یکدیگر را مورد لعن، نفرین و فحاشی قرار دادند. از این‌رو عباس افندی، محمدعلی را ناقض اکبر خواند و القابی نظیر: سوسک، کرم خاکی، خفاش، کلاغ، روباه و گرگ را نثار او کرد.[2] محمدعلی هم عباس را گوساله و الاغ خواند.[3]
شوقی افندی نیز در دوران رهبری‌اش، عملاً تمام نزدیکان بهاء و عبدالبهاء را طرد، تکفیر و یا از حلقه‌ی فامیلی اخراج نمود و او نیز این فرمان ظاهراً الهی پیامبرخوانده‌ی بهائیت را پایمال کرد.[4]
بنابراین، پیشوایان بهائیت، خود اولین ناقضان این امر ظاهراً الهی به شمار می‌آیند و به گفته‌ی عبدالبهاء: «انصاف باید داشت؛ از نفسی که در تربیت اولاد و عیال و آل، عاجز مانده، چگونه امبد تربیت اهل آفاق نماییم و آیا در این قضیه ذرّه‌ای شبهه و تردید است؟! لا والله».[5]

پی‌نوشت:
[1]. عبدالحمید اشراق خاوری، گنجینه حدود و احکام، نسخه‌ی الکترونیکی، صص 242-241.
[2]. عباس افندی، مکاتیب، مصر: به همّت فرج‌الله زکی الکردی، مطبعه العلمیه مصر، 1330 ق، ج 1، صص 443-442.
[3]. همان، ص 271.
[4]. جهت مطالعه‌ی بیشتر، بنگرید به مقاله‌ی: آیین بهائی تحت رهبری شوقی افندی
[5]. عباس افندی، مکاتیب، مطبعه کردستان العلمیه، 1330 ق، ج 2، ص 182.



عبدالحسین آیتی، در نقل حکایتی، موضع پیامبرخوانده‌ی بهائیت را در تأیید اعمال خشونت‌آمیز و گفتار کفرآمیز پیروان خود، ذکر کرده است. اما به راستی چگونه می‌توان بهائیت را مسلک صلح‌طلب دانست، در حالی که پیامبرخوانده‌ی آن اغنام خود را بر ترور ترغیب نموده است؟! همچنین چگونه این مدعی پیامبری ادعای غلوآمیز پیروان خود را تأیید کرده است؟!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ عبدالحسین آیتی (از مبلّغان برجسته و کاتب عبدالبهاء)، در کتاب کشف الحیل خود که پس از برگشت از بهائیت نگاشته، در نقل حکایتی از موضع پیامبرخوانده‌ی بهائیت در قبال اعمال خشونت‌آمیز و گفتار کفرآمیز پیروان خود، آورده است: «یکی از قاتلین استاد محمدعلی سلمانی را در عشق‌آباد دیدم. گفت: وقتی تصمیم بر قتل آن مخالفین گرفتم، از جمال مبارک (حسینعلی نوری) اجازه خواستم. با تبسم و شوخی فرمودند: اگر اجازه ندهم چه می‌کنی؟ عرض کردم: اگر اجازه هم ندهید، من شرکت در قتلشان خواهم کرد. تبسمی نمود که مگر از خدا نمی‌ترسی؟ عرض کردم: خدایی غیر از شما نیست. وجهه مبارک شاد شد و فرمودند: مرحبا! موفق باشی».[1]
اما در بررسی این حکایت باید گفت:
اولاً: چگونه می‌توان بهائیت را مسلک صلح و خشونت‌ستیز دانست،[2] در حالی که پیامبرخوانده‌ی این فرقه اغنام خود را بر خشونت‌طلبی و ترور ترغیب نموده است؟!
ثانیاً: در حالی که سیره‌ی انبیاء الهی و جانشینان ایشان همواره بر هشدار، تکذیب، تکفیر، نفرین و مبارزه با غلات استوار بوده [3]، چگونه مدعی دروغینی همچون حسینعلی نوری، در قبال ادعای الوهیت خود از جانب پیروانش ابراز رضایت نموده است؟!
لذا این حکایت به خوبی نشان از آن دارد که علاوه بر تجویز پیامبرخوانده‌ی بهائیت بر قتل مخالفین فکری خود، وی به گفتار کفرآمیز پیروانش نیز صحه گذارده است.

پی‌نوشت:
[1]. عبدالحسین آیتی، کشف الحیل (3 جلدی)، تهران: بی‌نا، 1340 ش، ج 3، ص 126.
[2]. ر.ک: عباس افندی، مکاتیب، مصر: فرج الله زکی الکردی، 1921 م، ج 3، ص 102.
[3]. جهت آشنایی بیشتر مراجعه شود به پایگاه اطّلاع رسانی حوزه نت، عنوان: شیوه‌های برخورد امام صادق (علیه‌السلام) با غلوّ و غُلات

 



پیامبرخوانده‌ی بهائی، دوامی هزار ساله برای مسلک خود تصور نموده است. عبدالبهاء نیز در تفسیر این هزار سال، در یک‌جا هرروز آن را معادل هزار سال برمی‌شمارد (یعنی تا 365 میلیون سال بعد پیامبری نخواهد آمد) و در جایی دیگر هزارسال را به 500 هزارسال تفسیر می‌کند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ پیامبرخوانده‌ی بهائی بر خلاف دلیل تداوم فیضی که در راستای نسخ اسلام، توسط بهائیت مطرح می‌شود [1]، در برخی مواقع استمرار نبوت خود را تا اَبد دانسته [2] و در برخی مواقع دیگر، دوامی هزار ساله برای آن تصور نموده است و گفته است: «من یدّعی أمراً قبلَ إتمامَ الفَ سنةٍ کاملَة إنَّه کذّابٌ مُفترٍ [3]؛ هرکس ادعای امری (ادعای نبوت جدید) را پیش از اتمام هزار سالِ کامل کند، دروغگو و افترا زننده است».
اما عبدالبهاء به عنوان مفسر (به اصطلاح) آیات وی، در توضیح هزار سال مذکور، می‌گوید مراد از این هزار سال، هزار سال عادی نیست، بلکه هر روزش، هزار سال است.[4] که با این احتساب، تا 365 میلیون سال دیگر، پیامبری نخواهد آمد و جهان بشری از فیض الهی در تجدید ادیان بی‌نیاز می‌گردد! وی در جایی دیگر، هزار سال موعود پدر خود را به پانصدهزار سال تفسیر کرده و مدعی شده است: «چه که این کور را امتداد عظیم است و این دور را فصحت، وسعت و استمرار سرمدی ابدی... لهذا امتدادش بسیار اقلاً پانصد هزار سال».[5]
بنابراین از نگاه عبدالبهاء تا 500 هزارسال و یا 365 میلیون سال، پس از حسینعلی نوری پیامبری نخواهد آمد. اما به راستی چگونه می‌توان از یک‌سو منطق بهائیت در نیاز جامعه‌ی بشری به تجدید ادیان (با توجه پیشرفت‌های آن را پذیرفت) و از سویی دیگر مدعی شد که تا 365 میلیون سال دیگر، بشر نیاز به تجدید ادیان نخواهد داشت؟! آیا این ادعا، به نوعی اعتقاد به خاتمیت بهائیت نیست؟!

پی‌نوشت:
[1]. ر.ک: عبدالحمید اشراق خاوری، پیام ملکوت، نسخه‌ی الکترونیکی، ص 190.
[2]. ر.ک: حسینعلی نوری، مجموعه الواح مبارکه (اقتدارات و چند لوح دیگر)، نسخه‌ی الکترونیکی، ص 327.
[3]. حسینعلی نوری، اقدس، نسخه‌ی الکترونیکی، بند 37، ص 33 و 34.
[4]. ر.ک: اشراق خاوری، رحیق مختوم، بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا، ج 1، ص 320 و 321.
[5]. عباس افندی، مکاتیب، نسخه‌ی الکترونیکی، ج 2، صص 68-76.



پیامبرخوانده‌ی فرقه‌ی بهائیت، بارها دستور به نابودی نوشته‌جات اصطلاحاً وحیانی خود داده است. این در حالیست که اساساً مهم‌ترین وظیفه‌ی پیامبران الهی، ابلاغ وحی و کلام الهی به مردم است؛ حال آن‌که بر فرض پذیرش ادعای پیامبری حسینعلی نوری، این عمل او در جهت مخالف این هدف مهم و خیانت در ابلاغ پیام الهی به مردم است.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ با مطالعه‌ی تاریخ فرقه‌ی بهائیت درمی‌یابیم که پیامبرخوانده‌ی این فرقه، بارها دستور به نابودی نوشته‌جات اصطلاحاً وحیانی خود داده است؛ همچنان که به نقل از کاتِب حسینعلی نوری می‌خوانیم: «صدها هزار بیت که از سماء (: آسمان) مشیت ربّ البینات (: اراده‌ی پروردگار) نازل و اغلب به خطّ مبارک (:حسینعلی نوری) تحریر یافته بود، حسب الأمر در شطّ زوراء (: رودخانه‌ی دجله) ریخته شد و محو گردید».[1] اما پیامبرخوانده‌ی بهائیت، هنگامی که با تعجب و تردید کاتب خود از نابودی این آثار به اصطلاح وحیانی مواجه می‌شود، در توجیه می‌گوید: «بریز، در این احیان احدی لایق اصغاء (: شنیدن) این نغمات نه (: نیست)».[2] کاتب در ادامه اذعان می‌دارد که نابودی این آثار: «مخصوص یک‌بار و دوبار نبود بلکه به کرّات و مرّات امر به ریختن اوراق در شطّ (: رودخانه) می‌فرمودند».[3]
اما به راستی که پیامبرخوانده‌ی بهائیت با چه توجیهی کسی را لایق شنیدن آثارش ندانسته و در این صورت، چه توجیهی برای نزول صدها هزار بیت و سپس نابودی آن‌ها وجود داشته است؟! کدام پیامبر الهی در طول تاریخ دستور به نابودی آثار وحیانی خود داده است؟! آیا آیات الهی به عنوان امانتی در دست پیامبران برای ابلاغ به مردم نیست؟! همچنان که خدای تعالی می‌فرماید: «مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ... [مانده/99]؛ پیامبر وظیفه‌ای جز رسانیدن پیام (الهی) ندارد». پس بر فرض قبولی ادعای پیامبری این مدعی، آیا این عمل او خیانت در ابلاغ پیام الهی نیست؟!

پی‌نوشت:

[1]. شوقی افندی، قرن بدیع (1892-1853)، بی‌جا: مؤسسه‌ی ملّی مطبوعات امری، 125 بدیع، ج 2، ص 146.
[2]. همان.
[3]. همان.



موبد مانِکجی نوشیروان‌جی دهالا: "طبق متن اوستا، آریاییان از خارج سرزمین‌های کنونی به فلات ایران وارد شدند." حال باید از باستانگرایان افراطیِ آریاگرا که غرق در نژادپرستی هستند، پرسید که آیا راضی می‌شوند کسی به آنان بگوید: «از این مملکت بیرون بروید و به همان سیبری یا هر سرزمین دیگری برگردید»؟!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ دیدگاه غلط باستانگرایان افراطی به عرب‌ها، ترک‌ها و برخی دیگر از اقوام ایرانی چنین است که "آنان غیرآریایی هستند و پس از تجاوز عرب‌ها و مغول‌ها به ایران، وارد این سرزمین شدند و لذا یا باید ساکت باشند و یا می‌بایستی از این کشور بیرون بروند". روشن است که این دیدگاه باستانگرایان، نادرست و مغرضانه است. اما اگر بخواهیم مانند خودشان به آنان پاسخ دهیم باید بگوییم: آریاییان هم ساکنان بومی و اصیل این سرزمین نبودند. بلکه این سرزمین، ساکنانی داشت. از قبیل عیلامیان، گوتی‌ها، ماناها، کاسی‌ها، تپورها، هیتی‌ها و غیره. که آریاییان از جنوب روسیه به تدریج وارد این سرزمین (ایران) شدند و آرام آرام از راه جنگ و درگیری، به زور، زمین‌ها را از بومیان اصلی غصب کردند و پس از مدتی مدعی مالکیت بر کل این سرزمین شدند.[1] همچنین از لحاظ علمی (و آزمایش‌های ژنتیک) نیز مشخص شده است که امروزه سهم هاپلوگروپ (نشانگرهای ژنتیکی) منتسب به اقوام آریایی در کل جمعیت ایران، فقط 10 % است.[2]
از این سخنان که بگذریم؛ به گفتار «موبد مانِکجی نوشیروان‌جی دهالا» می‌رسیم که گفتند طبق متن اوستا، آریاییان از خارج سرزمین‌های کنونی به فلات ایران وارد شدند.[3] حال باید از باستانگرایان افراطیِ آریاگرا که غرق در نژادپرستی هستند، پرسید که آیا راضی هستند همین قضاوتی که علیه عرب‌‌ها و ترک‌ها می‌کنند؛ علیه خودشان صورت بگیرد؟! آیا راضی می‌شوند کسی آنان را آریاییِ بیگانه‌ بنامد؟! آیا راضی می‌شوند کسی به آنان بگوید: «از این مملکت بیرون بروید و به همان سیبری یا هر سرزمین دیگری برگردید»؟!

پی‌نوشت:

[1]. ورود آریایی‌ها به فلات ایران ؛ با ناز و عشوه؟ یا با جنگ و خونریزی؟
[2]. فقط 10 درصد ژن آریایی!
[3]. مانکجی نوشیروانجی دهالا، خداشناسی زرتشتی، برگردان به فارسی موبد رستم شهزادی، تهران: مؤسسه انتشارات فروهر، 1377، ص 21.



یکی از دلایلی که دین‌سازان بهائی، در توجیه پیامبری خود و نسخ اسلام مطرح می‌کنند، احتیاج دائمی بشر به تجدید ادیان است. اما جالب است بدانیم که حدود یک قرن پس از مرگ دین‌سازان بهائی، جمشید معانی، با ارائه‌ی دلایلی مشابه پیشوایان بهائیت، مدعی دریافت وحی و نسخ بهائیت شد؛ شخصی که بهائیان هیچ‌گاه به ادعاهایش گردن ننهادند!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ یکی از دلایلی که دین‌سازان فرقه‌ی بهائیت، در راستای توجیه ادعای پیامبری خود و نسخ اسلام مطرح می‌کنند، احتیاج دائمی بشر به نزول وحی و تجدید ادیان است.[1] از این‌رو پیشوایان بهائی، با طرح بحث لزوم تطابق دین با اقتضائات هر عصری و ادعای این‌که آموزه‌های اسلام، با روح عصر آنان هم‌خوانی نداشته؛ مدعی شدند: «هر دوره‌ای برای خود اقتضائی دارد و خداوند، مردمان را متناسب با مقتضیات هر زمان از فیض خود بهره‌مند می‌کند. دین باید مطابق مقتضیات وقت باشد».[2]
اما جالب است بدانیم که حدود یک قرن پس از مرگ دین‌سازان بهائیت، شخصی به نام جمشید معانی، با ارائه‌ی نوشته‌جاتی عربی و دلایلی مشابه دلایل پیشوایان بهائیت، مدعی دریافت وحی و نسخ بهائیت شد.[3]
اما تشکیلات بهائیت که همواره استمرار فیض الهی در تجدید ادیان را دلیل بر نسخ اسلام و حقانیت خود برمی‌شمرد، در مواجه با این شخصیت (که دلایلش مشابه پیشوایان بهائیت بود) موضع‌گیری کرده و پیروان خود را از هرگونه ارتباط و نزدیکی با وی بر حذر داشته است!
اما به راستی، اگر به لزوم تجدید ادیان معتقد باشیم، می‌بایست نسخ بهائیت به وسیله‌ی جمشید معانی را نیز باور داشته باشیم. چرا که با پیشرفت روز افزون بشری، بدون شک تاریخ انقضای بهائیت نیز در طول یک قرن تمام شده است. آری؛ تشکیلاتی که همواره مسلمانان را به خاطر اعتقاد به خاتمیت حضرت محمّد (صلّی الله علیه و آله) تخطئه می‌کند، عملاً به این اعتقاد در مورد پیامبرخوانده‌ی خود پایبند است و به استدلال‌های مشابه پیشوایان خود، گردن نمی‌نهد!

پی‌نوشت:
[1]. ر.ک: عبدالبهاء، خطابات، بی‌جا: موسسه‌ی ملی مطبوعات امری، بی‌تا، ج 2، ص150-151.
[2]. اشراق خاوری، پیام ملکوت، بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا، ص190.
[3]. جهت مطالعه بیشتر در این زمینه رجوع کنید به: اسماعیل رائین، انشعابات در بهائیت پس از مرگ شوقی ربانی، تهران: مؤسسه‌ی تحقیقی رائین، بی‌تا.



عده ای زبان فارسی و تلاش ایرانیان برای حفظ و نگه داری آنرا نشانه علاقه به حفظ هویت ملی ایرانی می دانند در حالی که عامل زبان تنها بهانه بود و حفظ زبان فارسی را نمی توان نماد مقاومت هویت ایرانیان در برابر اسلام دانست. چون اسلام پذیرش خود را منوط به کنار گذاشتن زبان خاصی نمی داند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ از نظر گروهی از روشنفکران، زبان فارسی و تلاش ایرانیان برای حفظ و نگه داری آن، نشانه علاقه به حفظ هویت ملی ایرانی است و ایرانیان از طریق حفظ آن، توانستند مانع از بین رفتن هویت خود شوند.[1]
شهید مطهری معتقد است عامل زبانی، یکی از مسائلی بود که بهانه قرار داده شد تا آیین مسلمانی را برای ایرانیان تحمیلی نشان دهند. وی با اقامه دلایل فراوان نشان می دهد حفظ زبان فارسی را نمی توان نماد مقاومت هویت ایرانیان در برابر اسلام دانست؛
نخست اینکه، پذیرش اسلام مستلزم کنارگذاشتن زبان خاصی نیست. در کجای قرآن یا روایات و قوانین اسلام می توان دید که پذیرفتن اسلام مستلزم کنارگذاشتن زبانی خاص و سخن گفتن به زبان عربی است؟ اگر احیای زبان فارسی برای مقابله با اسلام بود، چرا همین ایرانیان این قدر در احیای لغت عربی، قواعد زبان عربی، صرف و نحو عربی، معانی و بیان و بدیع و فصاحت و بلاغت زبان عربی کوشیدند و جدیت داشتند؟ هرگز اعراب به قدرت ایرانیان به زبان عربی خدمت نکردند.[2]
دوم اینکه، طبق شواهد تاریخی، بنی عباس، که از ریشه عرب و عرب نژاد بودند، از خود ایرانی ها بیشتر زبان فارسی را ترویج می کردند و این به قصد مبارزه با بنی امیه بود که سیاست شان عربی بود و بر اساس تفوق عرب بر غیرعرب حکومت می کردند. لذا آنها سیاست ضدعربی پیشه کردند و به همین دلیل است که اعراب ملی گرا و عنصرپرست امروز، از بنی امیه تجلیل می کنند و از بنی العباس کم و بیش انتقاد. ابراهیم امام، که پایه گذار سلسله بنی عباس است، به ابومسلم خراسانی نوشت که کاری بکن که حتی یک نفر هم در ایران به عربی صحبت نکند و هر کس را که دیدی به عربی سخن می گوید بکش.[3]

پی‌نوشت:

[1] . رجایی، فرهنگ (1386)، مشکله هویت ایرانیان امروز، ایفای نقش در عصر یک تمدن و چند فرهنگ، نشر نی، صفحه 50
[2] . مطهری، مرتضی (1362)، خدمات متقابل اسلام و ایران، نشر صدرا، صفحه 111
[3] . همان، صفحه 115



یک خانم دانشجوی جوان به نام سحر مهرابی، بدون اینکه هیچ قدرت سیاسی و حزبی داشته باشد، در دیدار آیت الله خامنه‌ای با دانشجویان، در برابر رهبرِ این سرزمین می‌ایستد، و سرتاپای نظام و شخص رهبر را به صریح‌تربن شکل انذار می‌دهد و نقد می‌کند. آیا این چیزی جز اوج آزادی بیان و دموکراسی است؟

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ یک خانم دانشجوی جوان به نام سحر مهرابی، بدون هیچ قدرتی داشته باشد، در تاریخ 7 خرداد 1397 (در دیدار آیت الله خامنه‌ای با دانشجویان)، در برابر رهبرِ این سرزمین می‌ایستد، و سرتاپای نظام، سپاه، صدا و سیما، نهادهای امنیتی و مهم‌تر از همه، شخص رهبر را به صریح‌تربن شکل انذار می‌دهد و نقد می‌کند.[1] اوج آزادی بیان و دموکراسی... حقیقتاً کجای منطقه چنین چیزی ممکن است؟ همین دستاورد انقلاب اسلامی می‌ارزد به کل تاریخ 2500 سال شاهنشاهی ایران.
به راستی در سراسر تاریخ ایران و در لحظه لحظه تاریخ هخامنشیان، سراغ داریم که یک دخترِ درس‌خوانده در مقابل کورش و داریوش و... ایستاده باشد و سر تا پای آنان را به باد انتقاد بگیرد؟ خیر. انصاف داشته باشیم. رهبر این کشور دیکتاتور نیست.

پی‌نوشت:
[1]. BBC فارسی، 29 مهٔ 2018، همچنین: باشگاه خبرنگاران جوان، 8 خرداد 1397، کد خبر: 6549010.



از آنجا که تعریف ارائه داده شده برای تثلیث، دارای تناقض عقلی است، لذا تثلیث قابل فهم نیست، اما بسیاری از مردم مسیحی چنین وانمود می‌کنند که آن را فهمیده‌اند.

تثلیث یعنی سه خدای کامل وجود دارد، ولی ما یک خدای کامل داریم!

تعجب نکنید! تثلیث چون یک تناقض عقلی است پس انتظار نداشته باشید تا آن را بفهمید، لذا نفهمیده باید آن را قبول کنی، قبول که کردید آن را میفهمید!

روزى یكى از علاقمندان مسیحیت نزد كشیش آمد و از كسانى كه تازه به آئین مسیحیت در آمده بودند سؤال كرد،
 كشیش با كمال خوشوقتى اشاره به سه نفر نمود، او بلافاصله پرسید: آیا از  اصول اولیه مسیحیت چیزى یاد گرفته‏ اند،
 كشیش با شجاعت گفت: بله... و یكى از آنها را صدا زد تا او را در حضور میهمان بیازماید، كشیش گفت: درباره تثلیث چه میدانى؟
او در جواب گفت: شما به من چنین یاد دادید كه خدایان سه‏ گانه‏ اند یكى در آسمان است و دیگرى در زمین از شكم مریم متولد شد و سومین نفر به صورت كبوترى بر خداى دوم در سن سی سالگى نازل گردید! 
كشیش عصبانى شد و او را بیرون كرد و گفت چیزى نمیفهمد...

نفر دوم را صدا زد، او در جواب این سؤال در مورد تثلیث، گفت: شما به من چنین تعلیم دادید كه خدایان سه بودند، اما یكى از آنها بدار آویخته شد بنا بر این اكنون دو خدا بیشتر نداریم!
 خشم كشیش بیشتر شد و او را نیز بیرون كرد...

 و سومى را كه باهوش‏تر و در حفظ عقائد دینى جدیتر بود، صدا زد و همان مساله را از او پرسید او با احترام گفت: سرور من! آنچه را به من آموختید كاملا حفظ كرده‏ ام و از بركت مسیح به خوبى فهمیده‏ ام... 

 شما گفتید: خداوندِ یگانه، سه‏ گانه است و خداوندان سه‏ گانه یگانه‏ اند، یكى از آنها که با دیگر خدایان یگانه بود را به دار زدند، بنابر این الان هیچ خدایى وجود ندارد!!

 



عقیده مسیحیت به اینکه مسیح فدای گناهان بشر شد و تنها راه رستگاری، محبت به مسیح است بر خلاف آموزه‌های کتاب مقدس است. در کتاب مسیحیان آمده است که فرزند نباید به خاطر گناه پدرش فدا شود و پدر هم نباید به خاطر گناه فرزندش عذاب شود.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ مسیحیان معتقدند که گناه نخستین (یعنی همان گناه آدم و حوا که از درخت ممنوعه خوردند)، باعث آلودگی ذات بشر شد. آنان ادعا می‌کنند حضرت عیسی مسیح پسر خداست و خدا پسر خود را به زمین فرستاد تا به صلیب کشیده شود، قربانی شود تا فدیه‌ی گناه بشر شود و اینگونه هر کس به حضرت عیسی مسیح (ع) ایمان بیاورد از گناه رها می‌شود! این باور در مسیحیت، فِداء نامیده می‌شود. نکته اینکه ما مسلمانان به حضرت عیسی مسیح (ع) به عنوان بنده و پیامبر خدا ایمان داریم. اما ایشان را پسر خدا نمی‌دانیم. همچنین ما مسلمانان طبق قرآن عقیده داریم که حضرت عیسی مسیح (ع) اصلاً به صلیب کشیده نشد، بلکه به امر الهی، دشمنان ایشان، شخص دیگری را با ایشان اشتباه گرفته و او را (که گویا مجرم هم بود) به صلیب کشیدند. گذشته از این، ادعای مسیحیان درباره آموزه‌ی فِداء، خلاف متن کتاب مقدس خودشان است... در کتاب مسیحیان آمده است که فرزند نباید به خاطر گناه پدرش فدا شود و پدر هم نباید به خاطر گناه فرزندش عذاب شود.
در سِفر تثنیه (یکی از بخش‌های کتاب مقدس مسیحیان) می‌خوانیم: «هرگز پـدران به عملکرد فرزنـدان کشـته نمی‌شوند، و نیز فرزندان به عملکرد پدران به قتل نمی‌رسـند، بلکه هرکسـی به گناه خود کشته می شود». (تثنیه 24 : 16) در سِفر حزقیال (بخش دیگری از کتاب مقدس مسیحیان) می‌خوانیم: «نفس خطاکار است که می میرد. پسر متحمل گناه پدر نمی‌شود، و پدر نیز متحمل گناه پسـر نخواهد شد. نیکی نیکوکار بر خود اوست و شر شرور نیز بر او خواهد بود. و شریر در صورتی که از تمام خطاهایی که انجام داده باز گردد و تمام فرایض مرا حفظ کند و حق و نیکی جاری سازد، همانا او زندگی خواهد نمود و نمی‌میرد». (حزقیال 18: 20)
همچنین انجیل مرقس (مرقس 10 : 17 - 19) و انجیل متی (19 : 16 و 17) و انجیل لوقا ( 18 : 18 -20) قصه شخصـی را نقل می‌کنـد که از عیسـی مسیح (ع) درباره رسـیدن به رستگاری سؤال می‌کند و ایشان پاسخ می‌دهند (دعوت به بندگی خدا و دوری از گناه) ولی هیچ حرفی از صلیب و فداء و... نمی‌زنند.

 



عقاید باطلی مانند تثلیث در جوامع متمدن نتیجه ای جز انکار خدا نداشته است. اسکار لند برگ، فیزیکدان آمریکایی می‌نویسد: در خانواده‌های مسیحی، بیشتر بچه ها در ابتدا به یک خدایی شبیه انسان ایمان می‌آورند و پس از مدتی مفهوم خدا به کلی متروک می‌شود و از ذهن خارج می‌شود.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_اسـکار لنـد برگ - فیزیکـدان آمریکایی - می نویسـد:  در خانواده های مسـیحی، اغلب اطفال در اوایل عمر به وجود خـدایی شبیه انسـان ایمان می آورنـد؛ مثل این که بشـر به شـکل خـدا آفریـده شـده است. این افراد، هنگامی که وارد محیط علمی می‌شونـد و به فراگرفتن و تمرین مسائـل علمی اشـتغال می ورزنـد، این مفهوم  ضـعیف  و انسـانی شـکل خـدا، نمی توانـد با دلایل منطقی و مفـاهیم علمی متنـاسب باشـد و در نتیجه بعـد از مـدتی که امیـد هر گونه سـازش از بین می رود، مفهوم خـدا به کلی متروك و از صحنه فکر خارج می شود.[کتاب اثبات وجود خدا، جان کلوور مونسما، ترجمه احمد آرام ص  16]



دو دیدگاه در باب اثبات عصمت انبیاء بر محور حکمت الهی مطرح است. دیدگاه اول متعلق به اهل‌سنت است که عصمت را تنها در باب دریافت وحی از باب معجزه واجب می‌دانند. اما این نظر با انجام گناهان در عرصه‌های دیگر زندگی انبیاء سازگاراست که این موجب تنفر از ایشان می‌شود.

گستره عصمت پیامبران الهی از جمله مسائل مهم کلامی در باب نبوت است که کانون توجهات متکلمان مسلمان قرار گرفته است. در باب حقیقت عصمت سه قول مطرح شده است:
الف: عصمت به معنای خلق نشدن گناه در معصوم است.[1]
ب: معصوم قدرت بر گناه داشته اما داعی آن در معصوم حاصل نمی‌شود.[2]
ج: عصمت ملکه ای است که مانع از صدور گناه از دارنده آن می‌شود.[3]
اما در عرصه اثبات عصمت برای پیامبران از برهان حکمت استفاده شده است. یکی از ابعاد برهان حکمت بر عصمت انبیاء بر محور معجزه است. این تبیین دارای دو جهت حداکثری و حداقلی است.
جهت حداقلی: برخی از عالمان اهل‌سنت بر این باورند که عصمت انبیاء تنها در آن چه مدلول معجزه را نقض می‌کند واجب است و معجزه بر این مطلب دلالت دارد که پیامبران بر آن چه از سوی خداوند می‌آورند، تصدیق شوند. به عنوان مثال امام الحرمین جوینی در این باره می‌نویسد: «عصمت پیامبران در آنچه مدلول معجزه را نقض نمی‌کند واجب است».[4]
جهت حداکثری: زمانی که مردم صاحب معجزه را فرستاده و نماینده خداوند می دانند، او را اسوه خود قرار داده و رفتار و گفتار وی را حجت می دانند. از این روی اگر او اشتباه کند، مردم نیز اشتباه می کنند و این با حکمت خداوند که هدایت مردم است، سازگار نیست. به همین جهت خداوند در آیات قرآن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را الگوی کامل معرف کرده است. خداوند در این‌باره می‌فرماید: «لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ [احزاب/21] قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نیكوست».

پی‌نوشت:
[1]. تفتازانی، سعدالدین، شرح العقائد النسفیه، مطبعه مولوی محمد عارف، بی‌جا؛ 1364 ه، ص 113.
[2]. سید مرتضی، رسائل شریف مرتضی، بیروت، موسسه النور للمطبوعات، بی تا، ج 3، ص 326.
[3]. جرجانی، سید شریف، شرح المواقف فی علم الکلام، قم، منشورات شریف رضی، 1412 ه، ج 8، ص 281.
[4]. جوینی، عبدالملک بن عبدالله، الارشاد الی قواطع الادله فی اصول الاعتقاد، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1416 ه، ص 143.



تعداد صفحات : 80

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |