منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
پست بعدی را شما انتخاب بکنید.







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

نورعلی الهی که خود را پیرو شریعت محمدی و مکتب علوی می‌داند به‌شدت به تعدد زوجات حمله می‌کند و مطالبی بیان می‌کند که مخالف صریح قرآن و اتفاق‌نظر علمای اسلام است.

 پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب–  نورعلی الهی پایه‌گذار جریان "مکتب"، که اهل حق را پیرو دین اسلام  دانسته[آثار الحق، ج 1، گفتار 1568، ص 492] و همواره مذهب خود را شیعه اثناعشری معرفی می‌کند[برهان الحق، ص 7، 10، 14، 297] مطالبی بیان می‌کند که به‌هیچ‌وجه سنخیتی با روح اسلام و تشیع  ندارد. وی درباره تعدد زوجات دیدگاهی خلاف اسلام مطرح می‌کند و در این مورد می‌نویسد: "پست‌ترین مرد را کسی می‌دانم که دو زن را باهم نگه دارد. البته در صدر اسلام که زن‌ها زیادتر بودند (برای اینکه فساد برپا نشود) اجازه داد، آن‌هم شرط گذاشت (به‌شرطی که بتواند عدالت برقرار کند) در این زمان چنین امری غیرممکن است زیرا هیچ زنی حاضر نمی‌شود رقیب داشته باشد. میزان عدالت همان قلب خودش است. یعنی اگر در قلب خودش توانست هردو را مثل هم دوست بدارد، عدالت کرده است و چنین امری غیرممکن است زیرا قضیه دل اختیاری نیست و به‌طریق‌اولی زن جدید را بیشتر دوست دارد. اگر چنین نبود زن دیگری نمی‌گرفت. من با دو زنه شدن سخت مخالفم زیرا هیچ فرقی نیست بین اینکه زنی برود دو شوهره بشود یا مردی دو زنه شود"[آثار الحق، ج 1، گفتار 1176، ص 362] و حال آنکه تعدد زوجات از مسلمات قرآنی است که همه مسلمانان بر آن اتفاق‌نظر دارند و در قرآن کریم به‌صراحت به آن دلالت دارد: "وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُواْ فیِ الْیَتَامَی فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاءِ مَثْنیَ وَ ثُلَاثَ وَ رُبَاعَ  فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ  ذَالِکَ أَدْنیَ أَلَّا تَعُولُوا"(سوره نساء، آیه 3)

 پی‌نوشت:
قرآن کریم، سوره نساء، آیه 3  
الهی، نورعلی، برهان الحق، چاپ هشتم، تهران، جیحون، 1373، ص 7، 10، 14، 297   
الهی، نورعلی، آثار الحق، ج 1، چاپ چهارم، تهران، جیحون، 1373، ص 362 و 492



تعدادی از سرسپردگان فرقه اهل حق در اطراف شهر کرند غرب در شهرستان دالاهو استان کرمانشاه برای شیطان قداست قائل هستند اما آن را به عموم اهل حق نسبت می‌دهند و حال‌آنکه عموم اهل حق و بخش عظیمی از مردم شهرستان دالاهو شیطان را ملعون، منفور و رجیم می‌دانند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب–  اکثریت افراد سرسپرده اهل حق، مثل سایر مسلمانان شیطان را مطرود، منفور و رجیم می‌دانند[شناخت فرقه اهل حق، ص 144] اما عده‌ای بسیار محدود از برخی از جریان‌ها و خاندان‌های اهل حق، برای شیطان قداست قائل هستند و برای این اندیشه خود استدلال‌های می‌آورند، ازجمله آن می‌توان به استدلال یکی از نویسندگان اهل حق اشاره نمود که می‌گوید: " مردم اهل حق منطقه کرند غرب به دلایل دفتری و منطقی ملک طاووس (شیطان) را از فرشتگان و خاصان حق (خداوند) می‌دانند."[آیین یاری اندرز یاری رمز یاری، ص 51] حال باید از این گروه اندک از اهل حق پرسید: اولاٌ اینکه می‌گویید مردم اهل حق کرند غرب برای شیطان قداست قائل‌اند، یک تهمت است نسبت به همه اهل حق‌های آن منطقه زیرا سید قاسم افضلی (متوفی 1377) مسند نشین  سابق خاندان شاه ابراهیمی منطقه کرند غرب که بخش اعظم منطقه از سرسپردگان به این خاندان هستند به‌صراحت شیطان را موجودی ملعون و رجیم می‌داند.[مکاتبه با دائرة‌المعارف تشیع، ج 3، ص 662] ثانیاٌ کدام دلایل دفتری؟ مگر نه اینکه در گفتار سلطان اسحاق، شیطان مکار و راهنما و رهنمون مردمان دور از دین، خوانده‌شده است.[مکاتبه با دائرة‌المعارف تشیع، ج 3، ص 662] ثالثاً کدام دلایل منطقی و کدام عقل بر رانده نشدن شیطان، دلیلی آورده است؟

پی‌نوشت:
القاضی، مجید، آئین یاری اندرز یاری رمز یاری، تهران، طهوری، 1362، ص 51
خدابنده، عبدالله، شناخت فرقه اهل حق، چاپ اول، تهران، امیرکبیر، 1382، ص 144  
صدر حاج جوادی، احمد و.....، مکاتبه سید قاسم افضلی، دائرة‌المعارف تشیع، ج 3، چاپ اول، تهران، موسسه دائرة‌المعارف تشیع  1371، ص 662 ر



به عقیده صوفیان کسانی که قادر به اعمال فوق الطبیعه هستند یعنی کرامات و خوارق عادت دارند از اولیای الهی بوده و این عمل را نشانه‌ی نزدیکی به خداوند می‌دانند، در حالی که در قرآن و روایات، ملاک و نشانه‌ی تقرّب یافتن نزد خداوند موارد دیگراز قبیل نماز، ذکر و دعا، انفاق، انجام دستورات الهی و اطاعت از معصومین (علیهم‌السلام) عنوان شده است.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ در نگاه مردم، کسانی که اعمال خارق العاده انجام می‌دهند انسان‌های شریف و بزرگی هستند که به خداوند متعال تقرب دارند، در حالی که نباید فریب این افراد را خورد.  بعضی افراد به عنایت خداوند متعال، این اعمال فوق طبیعی را انجام می‌دهند که از اولیای الهی هستند و عده‌ای دیگر از راه نادرست و غیرشرعی دست به این اعمال می‌زنند و اصلا پایبند به انجام دستورات الهی نیستند. صوفیان نشانه‎ی قرب انسان به خداوند را داشتن کرامت و انجام اعمال خارق‌العاده دانسته‌اند، در حالی که این عمل توسط خیلی ازمرتاضان بی‌دین نیز انجام می‌شود. به عقیده صوفیه «اولیا كسانی هستند كه مقام قدسی دارند و به خدا نزدیكترند و نشانه نزدیکی آنها  این است که قادر به اعمال فوق الطبیعه هستند یعنی کرامات و خوارق عادت دارند.»[غنی، ج2، ص241]
یکی از عوامل تقرب حقیقی به خداوند، انجام دستورات الهی و دوری از نواهی است، که در مسیر رشد و هدایت انسان‌ها، بسیار کارگشا و مفید بوده و سبب نزدیکی و قرب به پروردگار خواهد شد. خداوند متعال می‌فرماید: «وَ مَنْ یُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً [نساء/ 69] و کسى که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز) همنشین کسانى خواهد بود که خدا، نعمت خود را بر آنان تمام کرده از قبیل پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان و آنها رفیق‌هاى خوبى هستند.» در این آیه آمده که اطاعت از خدا و رسول خدا(صلی الله علیه و آله) سبب تقرب به خداوند متعال و همنشینی با اولیای خدا خواهد بود.

پی‌نوشت:
غنی، قاسم، تاریخ تصوف در اسلام، تهران، زوار، چاپ  پنجم، 1369، ج2، ص241.



اهل سنت معتقدند که خلفای پیامبر از علوم و دانش بیکرانی برخوردار بودند و این در حالی است که گفتارشان بدون تحقیق و تفحص است و علمای بزرگ اهل سنت در کتب خود بر جهل و عدم دانش اینان اعتراف دارند و از همه مهمتر اینکه خود خلفای غاصب هم در مناسبتهای مختلف به این موضوع معترف بودند و از دیگران خصوصاٌ حضرت علی مسائل خود را می پرسیدند

روزگار تاریخ پر است از دروغ و نیرنگ و تزویر، چرا که اگر بخواهیم چند صباحی را به خاطر هوی و هوس دنیایی زندگی کنیم ناچاریم تا به هر وسیله‌ای که شده برای پیش برد اهداف خود تلاش کنیم و فرقی نمی‌کند از چه راهی باشد. حال می‌خواهد از راه ظلم و ستم باشد یا از راه فریب و نیرنگ و یا از راه تطمیع دیگران... لذا خلفاء غاصب از تمام این راهها استفاده کردند و خلافت را که حق مسلم آنها نبود را غصب کردند در حالی که شایستگی آن را نداشتند و جالب این که در مناسبت‌های مختلف خودشان هم به آن اقرار می‌کردند، اما این روزگار تاریخ است که حوادث و وقایع را آنطور که خودش می‌خواهد ورق می‌زند و هر آنچه که اتفاق افتاده را ثبت و ضبط می‌کند. حال می‌خواهد حقیقت داشته باشد یا دروغ باشد، برای برخی سود داشته باشد یا ضرر برساند.
از جمله‌ اصحابی که بدون لیاقت داشتن به خلافت بر گرده‌ی مسلمانان سوار گردید، عمر بن خطاب است و از آنجایی که هیچ فضیلتی نداشته در فکر جبران این نقیصه برآمد تا آیندگان او را مورد نقد و بررسی قرار ندهند. فلذا شروع به از بین بردن احادیث معتبری کرد که دیگران از آن بهرمند می‌شدند و از طرف دیگر حکّامان بعد با جعل احادیث ساختگی این خلاء را پر کردند و چیزهایی را گفتند که خودشان هم می‌دانستند که اصلاً حقیقت ندارد. از جمله چیزهایی که درباره‌ی این خلیفه گفتند و آن را به رسول خدا نسبت دادند این روایتی است که پیامبر فرمودند: «امرت ان اقراُ القرآن علی عمر[1] مامور شدم که قرآن را بر عمر بن خطاب بخوانم» و همچنین از ابن مسعود روایت شده که: «کان عمر اُتقانا للربّ، و اُقراُنا لکتاب الله[2] عمر بن خطاب پرهیزگارترین ما نسبت به خدا و از همه‌ی ما به قرائت قرآن داناتر بود».
صاحب کتاب –ریاض النضره- به نقل از علی بن حرب طائی از ابن مسعود نقل می‌کند که ابن مسعود به زید بن وهب گفت: «اقراُ بما اُقراکه عمر، انّ عمر اعلمنا بکتاب الله و افقهنا فی دین الله[3] آنچنان که عمر بر تو می‌خواند و به خواندن وا می‌دارد، بخوان. همانا عمر داناترین ما به قرآن و فقیه‌ترین فرد در دین خداست».
از این قبیل روایات که فراوان هم در کتب روایی اهل سنت یافت می‌شود حاکی از این است که این روایات مرسل است و سند هم ندارد چرا که اگر بخواهیم این روایات را باطل کنیم احتیاجی به سند آن نیست و خود روزگار تاریخ –رجالیون- تمام این روایات را باطل می‌کنند، چرا که عمر بن خطاب طبق این گونه روایات که درباره‌اش  گفته‌اند(فقیه‌ترین و داناترین) بوده، پس چگونه است که تلاش سخت و خسته کننده‌ی او برای یادگیری سوره بقره در طی 12 سال چیست؟ علمای اهل سنت مثل خطیب بغدادی در کتاب رواهّ مالک و بیهقی در کتاب شعب الایمان و قرطبی در کتاب تفسیرش با سند صحیح از عبدالله بن عمر نقل می‌کند که: «تعلّم عمر سورهّ البقره فی اثنتی عشرهّ سنه، فلمّا ختمها نحر جزوراً[4] دوازده سال طول کشید تا عمر بن خطاب سوره بقره را حفظ کرد و وقتی که آن را تمام کرد شتری قربانی نمود». از ظاهر عبارت برمی‌آید که او با قرآن انس و الفتی نداشته پس چگونه او را داناترین فرد به قرآن و فقه می‌دانند؟ و از طرف دیگر آیات و احکام قرآن را چگونه می‌فهمید و حال این که در تمام موارد از حضرت علی(علیه السلام) می‌پرسید.
مثلاً حکم جنب در صورتی که آب برای غسل پیدا نمی‌کرد را نمی‌دانست و به آن شخص دستور داد که نماز نخواند در حالی که خداوند در سوره‌ی(نساء آیه43 و مائده آِیه6) حکم آن را بیان داشته است.
و یا در مورد حکم سنگسار زنی که شش ماهه زائیده بود را نمی‌دانست و دستور به قتل و اجرای حدود الهی را صادر نمود در حالی که خداوند در سوره‌ی (احقاف آیه15 و بقره آیه233) حکم آن را بیان نموده است.
و یا در مورد نهی کردن از زیاد قرار دادن مهریه‌ی زنان و حال این که خداوند در سوره نساء آیه7 این موارد را بیان فرموده است. و یا در مورد ندانستن معانی برخی از کلمات قرآن به مانند: ابّ، کلاله، و... و بسیاری دیگر از آیات قرآن که علمای اهل سنت جهل او را به مناسبت‌هایی در کتب روایی، تاریخی، تفسیری خود آورده‌اند. حال سوالی که به ذهن خطور می‌کند این است که آیا در شریعت عقل و دین، جایز است کسی که بیشترین قرائت را دارد و داناترین و فقیه‌ترین افراد است، از این مقدار از آیات و دانش الهی آن به دور باشد؟ این سخن خود اوست در خطبه‌اش با سند صحیح در کتب اهل سنت که گفته است: «من اراد ان یسال عن القرآن فلیات ابی بن کعب... و من اراد ان یسال عن الفرائض فلیلت زید بن ثابت[5] کسی می‌خواهد درباره‌ی قرآن سئوال کند نزد ابی بن کعب برود... و کسی که می‌خواهد از مسائل فریضه –ارث و...- سئوال کند به نزد زید بن ثابت بورد».

پی‌نوشت:
[1]. نوادر الاصول، حکیم ترمذی، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج1 ص142 اصل43.
[2]. مستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج1 ص92 حدیث4498.
[3]. ریاض النضره، محب طبری، دارالندوهّ الجدیده، بیروت، لبنان، ج2ص274.
[4]. جامع لاحکام القرآن، قرطبی، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج1 ص30-31.
[5]. الاموال، ابوعبیده قاسم بن سلّام،(متوفای224)، دارالفکر، بیروت، لبنان،ص285حدیث548.
مستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج3 ص305 حدیث5187.



روایاتی در سفارش به محبت امیرالمومنین علی (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله) در منابع روایی اهل سنت موجود است. این روایات به نقل از پیامبر می‌گویند: هر کس علی را دوست بدارد، مرا دوست دارد و هر کس علی را دشمن دارد، مرا دشمن داشته است و هر کس علی را اذیت کند، مرا اذیت کرده است و هر کس مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است.

دو روایت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) از منابع روایی اهل سنت در توصیه و سفارش به محبت امیرالمومنین علی (علیه السلام):
«هر کس علی را دوست بدارد، مرا دوست دارد و هر کس علی را دشمن دارد، مرا دشمن داشته است و هر کس علی را اذیت کند، پس مرا اذیت کرده است و هر کس مرا اذیت کند، خدا را اذیت کرده است.»(المجالس الوعظیه فی شرح احادیث خیرالبریه، ج2، ص168)
«ای محمد! خداوند امر فرموده که علی و دوست‌داران علی را دوست بداری، زیرا خداوند، علی و محبین علی را دوست دارد.»(تاریخ مدینه دمشق، ج39، ص201)
بنابراین طبق روایات اسلامی دوستی و دشمنی با علی (علیه السلام) نقش مهمی در ایمان و کفر دارد و علی (علیه السلام) میزان و ترازوی اسلام است.

پی‌نوشت:

«من أحب علیاً فقد أحبنی، ومن أبغض علیاً فقد أبغضنی، ومن آذى علیاً فقد آذانی، ومن آذانی فقد آذى الله.» شمس الدین محمد بن عمر شافعی(م956)، المجالس الوعظیه فی شرح احادیث خیر البریه من صحیح الامام  البخاری، تحقیق احمد فتحی، دارالکتب العلمیه، بیروت:1425ق، ج2، ص168
«إنّ جبریل نزل على رسول الله صلى الله علیه وسلم فقال یا محمد إن الله یأمرك أن تحب علیا وتحب من یحبه فإن الله یحب علیا ویحب من یحبه.» ابی القاسم علی بن الحسن شافعی، (م571)، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق محب الدین ابی سعید، دارالفکر، بیروت:1995، ج39، ص201



حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) پیامبر همه جهانیان است و تنها پیامبر مسلمانان نیست و به کار بردن تعبیر «پیامبر اسلام» درست نیست و این واژه ساخته غربی‌ها است.

آیت الله احمد عابدی: تقریباً در این صد سال اخیر اشتباهی در کتاب‌های فرهنگی ما رخ داده که گفته می‌شود پیغمبر اسلام. اما تا قبل از این قرن اخیر هر کتابی چه عربی و چه فارسی در مورد پیغمبر اکرم نوشته شده همه تعبیر‌ها، رسول خداست، قرآن کریم هرجا از پیامبر اکرم یاد می‌کند بعنوان رسول الله یاد می‌کند. "لقد کان لکم فی رسول الله اسوه الحسنه" و روایات نیز همیشه می‌گوید رسول الله. در واقع پیغمبر خداست .
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) پیامبر همه جهانیان است و تنها پیامبر مسلمانان نیست و به کار بردن تعبیر «پیامبر اسلام» درست نیست و این واژه ساخته غربی‌ها است.
انگلیسی‌ها چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) را قبول نداشتند و نمی‌خواستند ایشان به عنوان پیامبر‌ همه بشریت معرفی شود این تعبیر را درست کردند و در یک قرن اخیر بر سر زبان‌ها انداختند. در حالی که پیغمبر برای همه بشریت آمده است و مسلمان و غیر مسلمان ندارد.
در طول 13 قرن بعد از اسلام در هیچ نوشته‌ای از بزرگان دین و یا تعابیرشان، تعبیر پیامبر اسلام به کار نرفته و مسلمانان همه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را با عنوان رسول الله و پیامبر خدا می‌شناسند، اما انگلیسی‌ها برای پیش برد اهداف ضد اسلامی خود این تعبیر را درست کردند و متأسفانه در میان ما هم رواج یافته است.[1]

پی‌نوشت:

[1]. پایگاه اطلاع رسانی آیت الله احمد عابدی، «پیامبر همه جهانیان»



علامه شرف الدین در پاسخ به شیخ سلیم که شیعیان را علت اختلافات دانسته می‌گوید: همانگونه که جایز است، چهار مذهب باشد، پنج تای آن نیز جایز است! چه‌طور ممکن است که وجود چهار مذهب با اجتماع و اتحاد مسلمانان موافق باشد، اما همین که به پنج رسید، اجتماع از هم پراکنده شود و مسلمانان هر کدام به راهی روند و باعث از هم گسیختگی جامعه شوند!؟

علامه شرف الدین در پاسخ به نامه شیخ سلیم که شیعیان را علت اختلافات دانسته می‌گوید: همان‌گونه که جایز است، چهار مذهب باشد، پنج تای آن نیز جایز است! چه‌طور ممکن است که وجود چهار مذهب با اجتماع و اتحاد مسلمانان موافق باشد، اما همین که به پنج رسید، اجتماع از هم پراکنده شود و مسلمانان هر کدام به راهی روند و باعث از هم گسیختگی جامعه شوند!؟ چه خوب بود، وقتی شما ما را به وحدت مذهبی می‌خواندید، مذاهب اربعه اهل تسنن را هم به آن دعوت می‌نمودید! چگونه است که شما تابعان مذهب اهل بیت را سبب قطع پیوند اجتماعی می‌دانید، اما پیروان دیگر مذاهب را، هر چند از نظر مذهب، مشرب و خواسته‌ها متعدد و مختلف باشند، باعث اجتماع دل‌ها و اتحاد عزم‌ها می‌پندارید!؟ (المراجعات، ص48-49)

پی‌نوشت:

سید عبدالحسین شرف الدین عاملی، المراجعات، ترجمه: محمد جعفر امامی، ناشر: سازمان تبلیغات اسلامی ، شرکت چاپ و نشر بین الملل، تهران 1388، ص48-49.



یکی از مهمترین اختلافات بین مسلمانان با دو دین یهودیت و مسیحیت بر سر تورات است که مسلمانان معتقدند تورات فعلی با توراتی که به موسی (علیه السلام) نازل شده تفاوت دارد اما یهودیان و مسیحان این تورات دست خورده می‌دانند، یکی از دلایل مسلمانان این آیه از تورات است که بیان می‌کند جناب موسی (علیه السلام) از رود اردن عبور کرده و سخنانی را برای قوم خود بیان نموده است اما در آیه‌ای دیگر گفته شده که جناب موسی (علیه السلام) قبل از عبور از رود وفات می‌کند!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_طبق اعتقاد مشترک بین اسلام، یهودیت و مسیحیت خداوند بر حضرت موسی (علیه السلام) کتابی به نام تورات نازل نمود اما مسلمانان بر خلاف دو دین دیگر معتقدند توراتی که هم اکنون در دست یهودیان و مسیحیان است توراتی نیست که خداوند بر موسی (علیه السلام) نازل نمود و این کتاب در طول تاریخ دستخوش تغییراتی شده و کسانی بوده‌اند که آنچه را خودشان می پسندیده‌اند از این کتاب الهی حذف و یا اضافه نموده‌اند.
مسلمانان برای اثبات ادعای خود آیاتی از کتاب مقدس را شاهد می‌آورند که چالش سختی را برای دنیای یهود و مسیحی ایجاد نموده است به عنوان مثال یکی از این آیات به این شرح می‌باشد :
« این است سخنانی که موسی به آنطرف اردن، در بیابان عَرَبه مقابل سوف، در میان فاران ... با تمامی اسرائیل گفت»[1] همان طور که می‌خوانیم آیه‌ی مذکور حکایت می‌کند از اینکه حضرت موسی آن طرف رود اردن مطالبی را با بنی‌اسرائیل در میان گذاشته‌اند، اما مسئله اینجا چالش برانگیز می‌شود که خود ایشان خطاب به بنی‌اسرائیل بیان می‌کنند که از رود اردن رد نخواهد شد! (کنایه از اینکه قبل از عبور از رود وفات خواهند کرد) «من امروز صد و بیست ساله هستم و دیگر طاقت خروج و دخول ندارم، و خداوند به من گفته است که از این اردن عبور نخواهی کرد»[2] حال که موسی (علیه السلام) قبل از عبور از رود اردن وفات نموده پس چه کسی آن طرف رود اردن برای بنی‌اسرائیل سخنرانی کرده است؟ آیا این نشان از این نیست که مطالب و اتفاقاتی که بعد از رود اردن رخ داده‌اند و در تورات ذکر شده توسط جناب موسی نوشته نشده‌اند؟ چرا که اساسا نمیشود خدا به موسی (علیه السلام) بگوید از رود عبور نخواهی کرد و از طرفی ایشان آن طرف رود سخنرانی کرده باشند.
پی‌نوشت:
[1]. ترجمه‌ی قدیم کتاب مقدس، تثنیه، 1 : 1
[2]. ترجمه‌ی قدیم، تثنیه، 31 : 2



از سری شبهات و عوام فریبی‌هایی که مسیحیان تبشیری برای تخریب اسلام ناب استفاده می‌کنند، قرار دادن داعش به عنوان اسلام و بیان اینکه اسلام به جز جنگ و خونریزی حکم دیگری ندارد، است؛ اما وقتی به متون مقدس خودشان مراجعه کنیم خواهیم دید که از مقربان درگاه خدایشان(داود پادشاه) جنایاتی مانند داعش کنونی انجام داده‌اند، با این تفاوت که کارهای داعش مورد تایید اکثریت مسلمانان نیست و تنها گروه بسیار کوچکی این جنایات را انجام می‌دهند اما در کتاب مقدس مسیحی شخصی که مورد تایید یهوه و از مقدسین است چنین خونریزی‌هایی کرده!

 پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_بسی پیش می‌آید که مبلغان مسیحیت تبشیری برای تخریب اسلام و بد جلوه دادن آن، داعش را نماد و ثمره‌ی اسلام معرفی می‌کنند تا از این طریق اسلام را دین جنگ و خونریزی نشان دهند، اما غافل از اینکه تقریبا 3000 سال قبل از داعش مقدسینی در کتاب مقدسشان اعمالی شبیه جنایات داعش امروز انجام داده‌اند!
ماجرا از این قرار است که داود پادشاه در جنگ با اهالی رَبّه و بنی عمّون با اَرّه و چوم (آلتی است از چوب و مانند نیمکتی است و در زیر دو غلتک دارد و بر هر غلتک جای به جای دندانه های چوبی نصب شده است و به گاو و یا اسب کشیده شود و چون بر ساقههای گندم حرکت کند،خرد کند و کاه از دانه جدا سازد)[دهخدا، لغت نامه، معنی چوم]_ داود از چوم‌های آهنین استفاده کرد_و تیشه افراد را پاره پاره نمود!« و خلق‌ آنجا را بیرون‌ آورده‌، ایشان‌ را به‌ ارّه‌ها و چومهای‌ آهنین‌ و تیشه‌ها پاره‌پاره‌ کرد؛ و داود به‌ همین‌ طور با جمیع‌ شهرهای‌ بنی‌عَمُّون‌ رفتار نمود»[ترجمه‌ی قدیم، اول تواریخ الایام، 20 :3] اما سوال اینجاست که چه تفاوتی بین اعمال داعش و پاره پاره کردن افراد توسط داود وجود دارد؟
جالب است بدانید که داود در کتاب مقدس مسیحی کسی است که خدا او را پسر خود می‌داند: «من‌ او را پدر خواهم‌ بود و او مرا پسر خواهد بود و رحمت‌ خود را از او دور نخواهم‌ کرد»[همان، 17 :12] و چنین است که کسی در مسیحیت و نزد خدای این دین چنین مقام بالایی دارد اما انسان ها را به بدترین شکل پاره پاره می‌کند!
البته اینجا تفاوت بزرگیست بین مسلمانان و مسیحان و آن اینکه اکثریت مسلمانان داعش را جدای از اسلام می دانند و مورد تاییدشان نیست اما در مسیحت داود مرد خداست! و حتی نبیای از طرف او![ترجمه‌ی قدیم، اعمال رسولان، 2 :30]



آنچه که برای همگان مسلم است و در کتب تاریخی وارد شده است این است که حضرت علی قهرمان جنگهای صدر اسلام است و احدی هم منکر این موضوع نیست و حتی دشمنان حضرت هم به آن اقرار دارند اما برخی از مغرضین سعی میکنند تا برای خلفا خصوصاً ابوبکر هم مطالب غلو آمیزی از جمله شجاعت را بتراشند تا از قافله فضیلت و افتخار عقب نماند اما اینان با کتب تاریخ چه کنند

در کتب تاریخی فریقین، از خلیفه اول چه پیش از اسلام و چه بعد از آن خصوصاً در جنگ‌های پیامبر اکرم واقعه‌ای که دلالت بر شجاعت او کند و نامش ماندگار شود نقل نشده است، و حتی گام کوتاهی هم در آن میدان‌های جنگ شدید که پرده از این امر مهم –شجاعت- بردارد یافت نمی‌شود، مثلاً در فتح خیبر وقتی پیامبر ابوبکر را به سوی قلعه‌ی خیبر فرستاد و با شکست در مقابل قهرمان بی بدیل دشمن –مرحب یهودی- بازگشت و روز بعد عمر بن خطاب هم با شکست به لشگرگاه اسلام برگشت، این دو نفر همراهانشان را به ترس و فرار متهم می‌کردند و همراهانشان هم این دو نفر را به ترس و فرار متهم کردند.[1] و اینجا سخن پیامبر پرده از فرار و ترس این دو برمی‌دارد که فرمود: «لاعطین الرایه غداً رجلاً یحب الله و رسوله و یحبّه الله و رسوله، یفتح الله علی بدیه لیس بفرّار[2] فردا پرچم را به دست کسی می‌دهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، خدا او را پیروز می‌کند او فرار کننده‌ی از جنگ نیست». و یا این عبارت که آمده است: «لادفعنّ الی رجل لن یرجع حتی یفتح الله له[3] پرچم را به مردی می‌دهم که برنمی‌گردد تا خدا او را پیروز کند». و یا این لفظ روایت شده: «لایولّی الدبر[4] پشت به دشمن نمی‌کند»
با این وجود چگونه افرادی به مانند ابن حزم و دیگران شروع به فلسفه بافی و احتجاج می‌کنند و تلاش می‌کنند به دروغ ابوبکر را در همه حال شجاع معرفی کنند. ابن حزم اندلسی در کتاب خود از ابوبکر به شجاعت نام می‌برد و دروغی را به حضرت علی(علیه السلام) هم نسبت می‌دهد و از قول حضرت که فرمود: به من خبر دهید چه کسی شجاع‌ترین مردم است؟ گفتند شما، فرمود همانا من با کسی مبارزه نکردم مگر این که از او انتقام گرفته و تمام حق خود را از او ستاندم. لکن به من خبر دهید شجاع‌ترین مردم کیست؟ گفتند نمی‌دانیم یا علی خودتان بگویید او کیست؟ فرمودند: «ابوبکر، انّه لمّا کان یوم بدر فجعلنا لرسوله الله عریشاً فقلنا: من یکون مع رسول‌الله لئلا یهوی الیه احد من المشرکین؟ فوالله ما دنا منّا احد الاّ ابابکر شاهراً بالسیف علی راس رسول الله لایهدی الیه احد الاّ هوی الیه، فهو اشجع الناس[5] او ابابکر است همانا چون روز جنگ بدر شد برای رسول خدا خیمه و سایبانی درست کردیم و گفتم چه کسی همراه رسول خدا می‌ماند تا هیچ یک از مشرکین به او حمله نکند؟ پس به خدا سوگند هیچ یک از ما نزدیک نشد مگر ابوبکر در حالی که شمشیرش را بر سر پیامبر گرفته بود و هیچ کس به او حمله نمی‌کرد مگر اینکه به او یورش می‌آورد، پس او شجاعترین مردم است...».
عجب داستان و روایت شگفت انگیزی که نه سند دارد و نه مدرک، چرا که عالم اهل سنت هیثمی در کتاب خود مجمع الزوائد این داستان را بدون سند ذکر می‌کند و آن را ضعیف می‌شمارد و می‌گوید در سند این حدیث کسانی هستند که نمی‌شناسیم.[6] و از طرف دیگر این قضیه درباره‌ی سعد بن معاذ است که در جنگ بدر بر در خیمه‌گاه رسول خدا با عده‌ای دیگر ایستاده بودند نه ابوبکر...[7]
و عجیب‌تر از این سخن، گفتار قرطبی است که در کتاب تفسیر خود ذیل آیه شریفه: «و ما محمد الا، رسول قد خلت من قبله الرسل افاین مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم...[آل عمران/144] محمد فرستاده خداست و پیش از او، فرستادگان دیگری نیز بودند، آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب برمی‌گردید؟ ...». می‌نویسد: این آیه بهترین دلیل بر شجاعت و جسارت ابوبکر است، زیرا شجاعت و جرات یعنی نلرزیدن قلب هنگام روی آوردن مصیبت‌ها و مصیبتی بزرگتر از وفات پیامبر نیست و در آن هنگام شجاعت و علم خلیفه ظاهر شد و مردم و از جمله آنها عمر می‌گفتند: رسول خدا نمرده است و عثمان لال شده بود و علی پنهان شده بود و همه در اضطراب بودند و ابوبکر هنگامی که از خانه‌ی خود در سنح - به فتح سین نام مکانی در خارج از مدینه- بازگشت حقیقت مطلب را با این آیه بازگو کرد.[8] ظاهراً قرطبی نمی‌داند چه  می‌گوید، نهایت چیزی که از آیه برداشت می‌شود این است که ابوبکر با این آیه در آن روز بر وفات رسول خدا  استدلال کرد و از طرف دیگر این آیه چه ربطی به شجاعت و جرات ابوبکر دارد که قرطبی به آن تمسک کرده است. والله العالم.

پی‌نوشت:
[1]. شرح مواقف، جرجانی، انتشارات شریف رضی، قم، ایران، ج8 ص269.
[2]. سیره النبویه، ابن هشام، مکتبه محمد علی صبیح، قاهره، مصر، ج2 ص334.
[3]. صحیح بخاری، بخاری، مطبعه الهندی، دمشق، سوریه، ج3 ص1357حدیث 3498-3499.
[4]. صحیح مسلک، مسلم نیشابوری، موسسه عزالدین، بیروت، لبنان، کتاب الجهاد و السیر، ج4 ص87حدیث132و
[5]. الفصل فی الملل و النحل، ابن حزم، مکتبه المثنی، بغداد، عراق، ج4 ص143.
[6]. مجمع الزوائد، هیثمی، دار الکتب العلمیه، بیروت، لبنان، ج9ص46.
[7]. عیون الاثر، ابن سید الناس، دار القلم، بیروت، لبنان، ج1ص326.
[8]. جامع الاحکام القرآن، قرطبی، دارالکتب العلمیه بیروت، لبنان، ج4 ص143.



ابن‌تیمیه بوسیدن و دست کشیدن بر روی قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و قبور سایر انبیا، صالحین، صحابه و اهل‌بیت را جایز ندانسته و این مطلب را به تمامی علما نسبت می‌دهد. این در حالی است که عبدالله فرزند احمد بن حنبل می‌گوید: پدرم کاسه‌ای را که پیامبر اکرم در آن غذا خورده بودند، در آب فرو برد و در همان کاسه آب نوشید.

یکی از موضوعات و مسائل اختلافی میان مسلمانان و وهابیان، مسأله تبرک جستن به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و صالحان و آثار به جا مانده از آنان است. مسلمانان در طول تاریخ، به زیارت قبور انبیا، صالحان و علما رفته و با بوسیدن، دست‌کشیدن و گذاشتن صورت بر روی قبور، انبیا، صالحان و علمای خود احترام گذاشته و به آن‌ها تبرک جسته‌اند اما ابن‌تیمیه و اتباع وی این اعمال را حرام دانسته و مسلمانان را به شرک و کفر متهم می‌کنند و آنان را «قبورین» و «عبادت کنندگان قبرها» می‌نامند.

وهابیان اعمال و  رفتار مسلمانان را به رفتار مردم دوران جاهلیت با بت‌های خود، تشبیه کرده و مسلمانان را همانند مشرکین صدر اسلام می‌دانند. ابن‌تیمیه حرّانی بوسیدن و دست کشیدن بر روی قبر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و قبور سایر انبیا (علیهم السّلام)، صالحین، صحابه و اهل‌بیت (علیهم السّلام) را جایز ندانسته و این مطلب را به تمامی علما نسبت می‌دهد.[1]

این در حالی است که عبدالله فرزند احمد بن حنبل می‌گوید: پدرم کاسه‌ای را که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن غذا خورده بودند، در آب فرو برد و در همان کاسه آب نوشید. پدرم از آب زمزم نیز می‌نوشید و به وسیله آن استشفاء می‌کرد و از آب زمزم به دست‌ها و صورتش می‌مالید.[2] محمد بن اسماعیل بخاری نیز می‌گوید: ظرفی را که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن آب نوشیده بودند، در بصره دیدم و از آن آب نوشیدم. این ظرف جزء میراث نضر بن انس بود و به قیمت هشتصد هزار (دینار یا درهم) خریداری شده یود.[3] ذهبی سلفی پس از نقل تبرک احمد بن حنبل به مو و کاسه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقابل ابن‌تیمیه و کسانی که منکر این امور هستند، موضع‌گیری کرده و آنان را خارجی و مبتدع معرفی کرده است.[4]

با توجه به این مستندات ذکر شده، مشخص می‌شود که تبرک به انبیا و صالحان، امری جایز و رایج بین مسلمانان بوده اما ابن‌تیمیه حرّانی با فتاوا و نظرات شاذ و منحط خود این امر را شرک و موجب تکفیر مسلمانان دانسته و وهابیان حاکم بر سرزمین مقدس حجاز نیز به پیروی از ابن‌تیمیه سرکرده خود از تبرک مسلمانان به آثار به جا مانده از نبی‌ مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ممانعت می‌کنند و آنان را به اتهام شرک، مورد ضرب و شتم و جرح قرار می‌دهند.

 

پی‌نوشت:

[1]. «اتفق العلماء علی أنّ من زار قبر النّبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم) أو قبر غیره من الأنبیاء و الصالحین ـ الصحابة و أهل البیت و غیرهم ـ أنّه لا یتمسح به و لا یقبله، بل لیس فی الدنیا من الجمادات ما یشرع تقبیلها إلّا الحجر الأسود.» مجموعة الفتاوی، ابن‌تیمیه حرّانی، مؤسسه دار الوفا، 27، ص 48.
[2]. رأیته أخذ قصعة النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم)، فغسلها فی حبّ الماء، ثمّ شرب فیها و رأیته یشرب من ماء زمزم یستشفی به و یمسح به یدیه و وجهه.» سیر أعلام النبلاء، ذهبی، مؤسسة الرسالة، بیروت، ج 11، ص 212.
[3]. «قال أبوعبدالله البخاری: رأیت هذا القدح بالبصرة و شربت منه کان اشتری من میراث النضر بن أنس بثمانمائة ألف.» فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، دار الریان للتراث، قاهرة، ج 10، ص 103.
[4]. «أین المتنطع المنکر علی أحمد و قد ثبت أنّ عبدالله سأل أباه عمّن یلمس رمّانة منبر النّبیّ (صلی الله علیه و آله و سلم) و یمسّ الحجرة النبویّة، فقال: لا أری بذلک بأسا، أعاذنا الله و إیاکم من رأی الخوارج و من البدع.» سیر أعلام النبلاء، ذهبی، مؤسسة الرسالة، بیروت، ج 11، ص 212.



تردیدی در نقش ولی فقیه بر غالب شدن مخالفین تشیع به اذعان دوست و دشمن وجود ندارد و همچنین نقش مهم آیت الله سیستانی نقشی بی‌بدیل در ترسیم نقشه راه برای ملت عراق بوده است. ولی دجال بصری در کتاب متشابهات خود علمای شیعه به ویژه آیت الله سیستانی را آمریکایی و خائن می‌داند!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ در عصر حاضر که بیشترین ضربه را استعمار و صهیونیزم جهانی از ناحیه علماء شیعه بویژه ولی فقیه و مرجعیت عراق خورده است، دجال بصری در کتاب متشابهات خود علمای شیعه به ویژه آیت الله سیستانی را آمریکایی و خائن می‌داند.[1]

تردیدی در نقش ولی فقیه بر غالب شدن مخالفین تشیع به اذعان دوست و دشمن وجود ندارد و همچنین نقش مهم آیت الله سیستانی نقشی بی‌بدیل در ترسیم نقشه راه برای ملت عراق و شکل گرفتن ساختار سیاسی دولت عراق از طریق تدوین قانون اساسی بوده است و حضور پر رنگ ملت در انتخابات، و تشکیل بسیج مردمی «حشدالشعبی» مدیون مواضع و اقدامات مراجع دینی عراق به‌خصوص آیت الله سیستانی می‌باشد. بسیجی مردمی که نیروی استکبار در منطقه «داعش» را از عراق دفع کرد. حال سؤال ما از اتباع احمد بصری این است‌که؛ آیا دشمنی آشکارتر از این می‌خواهید؟ آیا احمد بصری هم‌سخن با استکبار و وهابیت نشده است؟ چرا همان هجمه‌ای که وهابیت و صهیونیزم علیه علمای شیعه دارند، احمد بصری نیز دارد؟

پی‌نوشت:
[1]. متشابهات، احمدالحسن، اصدارات انصار، بی‌تا، بی‌جا،  ج 1، ص 50


هنگامی که تشکیلات بهائیت رژیم پهلوی را شکست خورده می‌دید، تلاش نمود تا سفره‌ی خود را از این رژیم جدا کرده و به عبارتی تمام جنایات و غارت‌های خود را در زمان این رژیم منکر شود. این‌ها همه در حالیست که تاخت و تاز بهائیت در عصر پهلوی به حدی بود که موجب شد یکی از مبلّغان بهائی، محمدرضا شاه را صراحتاً بهائی خطاب کند!

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ در بهبوهه‌ی شکل‌گیری انقلاب اسلامی، بهائیت تلاش نمود تا سفره‌ی خود را از جنایات رژیم پهلوی جدا کرده و تمام جنایات و غارت‌های خود را در زمان این رژیم لاپوشانی کند. از این‌رو پس از شکل‌گیری انقلاب اسلامی شاهد آنیم که تشکیلات بهائیت، نه تنها منکر تاخت و تازهای خود در زمان پهلوی شد [ر.ک: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، ص 376]، بلکه مدعی ستم دیدن در زمان پهلوی نیز می‌شود.
اما این‌ها در حالیست که آمیختگی زیاد محمدرضا پهلوی با بهائیان و حمایت‌های همه‌جانبه از آنان به حدی بود که موجب شد، زمزمه‌ی بهائی بودن شاه ایران بر سر زبان‌ها بیفتد؛ تا جایی که یکی از مبلّغان بهائی می‌گوید: «کارهایی که اکنون به دست اعلی‌حضرت همایون شاهنشاه آریامهر صورت می‌گیرد، هیچ کدامش روی اصول دین اسلام نیست. زیرا خود شاه به تمام دستورات بهائی آشنایی دارد و حتی ایشان با اشرف پهلوی در دوران کودکی در مدرسه بهائیان در خیابان امیریه که آن زمان از مدارس عالی تهران بود، درس خوانده‌اند و دلیلش آن است که عکس آن زمان شاه و اشرف هم‌اکنون موجود است... حالا مردم احمق می‌گویند شاه بهائی است؛ چه کار می‌توانند بکنند، فلسفی بالای منبر می‌گوید شاها مواظب باش ببین دکتر شما چه شخصی است کارها را به دست بهائی‌ها ندهید... هم‌اکنون تیمسار صنیعی وزیر جنگ و تیمسار شیرین سخن بهائی هستند».[تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد، سند شماره: 2/85]

پی‌نوشت:
عبدالله شهبازی، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، تهران: مؤسسه‌ی مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، انتشارات اطلاعات تهران، 1385، ج 1، ص 376.
جواد منصوری، تاریخ قیام 15 خرداد به روایت اسناد، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول، 1378 ش، سند شماره: 2/85.



سران تصوف همواره منکر دشمنی و زاویه داشتن بزرگان خود با امامان حق در قرون نخستین هستند و بالعکس معتقدند که آن‌ها از شاگردان و ملازمان ائمه اطهار(ع) بوده‌اند. اما شبلی از بزرگان هم‌عصر جنید بغدادی با اهانت به ائمه اطهار(ع) و رافضی خواندن شیعیان و بیهوده تلقی کردن عمل شیعیان در اثبات ولایت ائمه اطهار(ع) این دروغ بزرگ صوفیان را برملا ساخته و از دشمنی صوفیان با شیعیان پرده برداشت.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ شبلی از بزرگان صوفیه ازجمله کسانی است که با ابراز عقیده مذهب و اعتقاد فرقه‌ای خود، سال‌ها پنهان‌کاری سران تصوف را آشکار ساخت و آن‌ها را رسوا کرد. از جمله اینکه عقاید و اسرار صوفیانه که سال‌ها بود بزرگان صوفیه آن را از ترس مذمت مسلمین پنهان کرده بودند، آشکار کرد. جنید بغدادی در این رابطه می‌گوید: «ما این علم را در سرداب‌ها و خانه‌ها بیان می‌کردیم. شبلی آمد و آن را آشکار ساخت.» [تحفه الاخیار، ص 154] دیگر اینکه صوفیه با جعل تاریخ، بزرگان خود را از شاگردان و مصاحبان ائمه اطهار (علیهم السلام) به شمار آورده‌اند. به‌عنوان مثال جنید بغدادی را نائب خاص امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) معرفی کرده‌اند. ولی شبلی که از معاصرین و از شاگردان جنید بغدادی است با ابراز عقیده خود در مورد ائمه دین(علیهم السلام) و رافضی خواندن شیعیان و اهانت به آن‌ها، از دروغ صوفیان، در ارادت داشتن و شاگردی کردن در مکتب ایشان پرده برداشت. همچنان که نقل شده است که شبلی گفت: «ازجمله فرق عالم که خلاف کرده‌اند هیچ‌کس دنی‌تر (پست‌تر) از روافض و خوارج نیاید، زیرا که دیگران که خلاف کرده‌اند درحق کردند و سخن از او گفتند و آن دو گروه، روزگار در خلق به باد دادند. از این کلام فهمیده می‌شود که: شبلی شیعه را از جمیع کفار پست‌تر می‌دانسته! زیرا که ایشان اوقات خود را صرف اثبات و تعیین امام نموده‌اند.» [تحفه الاخیار، ص 158] در اینجا شبلی نه‌تنها شیعیان را رافضی معرفی کرده است، بلکه اثبات ولایت ائمه اطهار (علیهم صلوات الله) که صوفیان ادعای شاگردی آنان را دارند، را کاری بیهوده می‌داند ومی‌گوید که ایشان روزگار خود را در آن تلف کرده‌اند.

پی‌نوشت:
طاهر قمی، مولی محمد، تحفه الاخیار، محقق داود الهامی، نشر مدرسه امام امیرالمؤمنین (ع)، قم، 1369، ص 154



احمدالحسن در سال ۱۹۹۹ از رشته مهندسی عمران دانشکده مهندسی نجف فارغ‌التحصیل و بعداز آن در حوزه علمیه مشغول تحصیل شده است و این خلاف ادعا و کلام او در مورد معصوم است وی می‌گوید: «ائمه (علیهم‌السلام) علم الهی و لدنی دارند و جایی آموزش ندیده‌اند.»

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ احمد بصری که خود را امام سیزدهم می‌داند[1] در کتاب خود اعتراف می‌کند که ائمه معصومین (علیهم‌السلام) دارای علم لدنی هستند و پیش کسی آموزش ندیده‌اند. وی می‌گوید: «ائمه (علیهم‌السلام) علم الهی و لدنی دارند و جایی آموزش ندیده‌اند.»[2]  اما وی بر اساس مستندات و به اقرار خود، در دانشگاه درس خواند و مهندسی خود را در رشته معماری گرفته است و همچنین از طلاب حوزه علمیه نجف و از شاگردان مدرسه آیت الله صدر بوده است!

پی‌نوشت:
[1]. التیه أو الطریق إلی الله، احمدالحسن، اصدارات انصار، بی‌جا، بی‌تا، ص 31.
[2]. الاربعون حدیثا فی المهدیین ذریة القائم (علیه‌السلام)، احمد الحسن بصری، اصدارات انصار، ص 89.




تعداد صفحات : 65

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |