منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
پست بعدی را شما انتخاب بکنید.







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

عقل سالم، بر این حکم می‌کند که بشر از هر قوم و قبیله و طایفه و ملتی که باشد، از سرخ و سیاه و سفید و زرد، همه مصداقِ «انسان» بوده و در هویتی انسانی با یکدیگر برادر و برابرند. همان گونه که نبی اعظم(ص) فرمودند: «سیاه و سفید و سرخ، تفاوتی با یکدیگر ندارند، مگر (اینکه) در پرهیزکاری (برتر از دیگری شوند).»[1] و همانگونه که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به مالک اشتر فرمودند: «فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِی الدِّینِ وَ إِمَّا نَظِیرٌ لَكَ‌ فِی‌ الْخَلْقِ.[2]  انسان‌ها دو دسته هستند. یا در دین با تو برادرند. یا در آفرینش مثل تو هستند (و مانند تو هویت انسانی دارند).»
اما در جامعه امروز ایرانی، عده‌ای... شبانه روز به تعریف و تمجید از نژاد پاک آریایی (!) پرداخته و دیگر اقوام به ویژه ترک‌ها و عرب‌‌ها را مورد فحاشی، تحقیر و توهین قرار می‌دهند. به نظر می‌رسد چنین رفتارهایی برآمده از عقده‌ها و کینه‌هایی است که در محیط خانواده بر ذهن این بیماران مالیخولیایی بار شده است و البته ما برای شفاء و رهایی این بیمارانِ نژادپرست، از این لجنزار فکری دعا می‌کنیم.
گذشته از دعا -که از سر خیرخواهی وظیفه خود می‌دانیم- لازم است که از حیث علمی نیز نکاتی را یادآور شویم، هرچند این بیماران (با وجود ادعای دانش و روشنفکری) توان درک بحث علمی را ندارند، لیکن اتمام حجت را لازم می‌دانیم.

شباهت کروموزمی مردم ایران به مردم عرب

باستانگرایانِ نژادپرست خود را آریایی خالص می‌دانند. اگر از آنان بپرسید که به غیر از شما دیگر چه اقوام و مللی آریایی هستند، پاسخ می‌دهند که مردم آلمان، شرق اروپا و اسکاندیناوی و... (البته ممکن است این جماعت نژادپرست، مناطقی دیگر را نیز نام ببرند). اما جالب است بدانیم که طبق تحقیقات انجام شده در دانش ژنتیک، در زمینه کروموزم ایگرگ (Human Y-chromosome DNA haplogroups) که در اصطلاح، Y-DNA haplogroups نامیده می‌شود، DNA مردم ایران بسیار شبیه به مردم عرب و در حقیقت از یک خانواده است! گفتنی است که کروموزوم Y یکی از دو کروموزومی است که تعیین جنسیت را صورت می‌دهد و DNA در کروموزوم Y از پدر به پسر منتقل می‌شود. در این بررسی‌ها، مردم ایران در گروه کروموزومی J2 و مردم عرب (در سرزمین حجاز) در گروه J1e قرار گرفته اند و هر دو از خانواده J شمرده شدند. در نقشه‌ی مربوط به این تقسیم‎‌بندی‌‌ها می‌توان به صراحت مشاهده کرد که مردم ساکن در فلات ایران و مردم ساکن در شبه جزیره عرب هر دو به رنگ سبز (یکی پر‌رنگ و دیگری کمی پررنگ‌تر) نشان داده شدند، ولیکن مردم آلمان و اسکاندیناوی در گروه I1 و I2b و... قرار گرفته‌اند که متفاوت از گروه کروموزومی مردم فلات ایران است.[3] هرچند در نگاه نویسنده، تمامی این گروه‌‌ها دارای ریشه‌های مشترک هستند. برای مشاهده تصویر در سایز اصلی، کلیک کنید:

گذشته از این در پایگاه ژنوگرافیک (Genographic) و در بخش مربوط به جغرافیایی ملی (National Geographic) به صراحت آمده است که گروه J و زیر مجموعه‌های آن از یک ریشه و دارای عَقبه ژنتیکی مشترک هستند. در این باره (گروه ژنتیکی J یا در اصطلاح: J-Haplogroup و گروه‌های مشابه) آمده است:
From Northeast Africa to the Grasslands of Asia, Groups on this path traveled across northeast Africa to Asia
یعنی این گروه ژنتیکی از شمال شرق افریقا به مراتع و دیگر نواحی آسیا مهاجرت کردند.[4]

پی‌نوشت:

[1]. علی بن احمد واحدی، اسباب نزول القرآن، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1411 ه.ق، ص 411.
[2]. نامه ۵۳ نهج البلاغه، عهد نامه مكتوب آن حضرت براى مالك اشتر نخعى.
[3]. بنگرید به: Snpedia.com, Haplogroups, Human Y-chromosome DNA haplogroups or Y-DNA haplogroups
Revolvy.com, Human Y-chromosome DNA haplogroup.
Gbav.org (Neue Anthropologie), Weltverteilung Haplogruppen, 5 September 2013
[4]. بنگرید به: Genographic.nationalgeographic.com, Genographic Project, The Human Journey: Migration Routes
مقاله مرتبط: توهم برتریِ نژادی!



کوروش هخامنشی این روزها چهره بسیار جنجال‌سازی در میان چهره‌های سیاسی و رسانه‌ها شده است. با این وجود برخی از باستان شناسان بر این باورند که تاریخ ایران از کوروش آغاز نشده، ایرانی‌ها دوره مهمی همچون عیلامی را در تاریخ خود دارند و به نوعی نام کوروش بازیچه ای برای ناسیونالیست‌های افراطی شده است.
به گزارش پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب به نقل از خبرگزاری میراث فرهنگی (chn.ir)، کامیار عبدی، باستان شناس در دوشنبه 24 آذر 1391 در یازدهمین همایش باستان‌شناسی ایران پیش از ارایه گزارش خود درباره "تمرکزگرایی و تفرق گرایی در حکومت عیلام در دشت شوشان در هزاره دوم قبل از میلاد" درباره فراموشی دوران‌های باستانی پیش از کورش در ایران صحبت کرد.
کامیار عبدی با بیان اینکه ما ایرانی‌ها تاریخ 2 هزار ساله خود را فراموش کرده و بنا به دلایل سیاسی که از دوران پهلوی شروع شده، تنها به کوروش افتخار می‌کنیم، گفت: «در بسیاری از کتاب‌های تاریخی حتی در کتاب "تاریخ ایران باستان" نوشته حسن پیرنیا تنها چند پاراگراف به دوره عیلامی اختصاص داده شده است، به طوریکه به نظر می‌رسد، تاریخ ایران از کوروش آغاز شده است. این مسئله تنها به این کتاب ختم نمی‌شود، حتی بسیاری از کتاب‌هایی که درباره تاریخ ایران توسط غربی‌ها نوشته شده، اطلاعات محدودی درباره دوره عیلامی‌ها دارد.» او این فراموشی را در شرایطی دانست که یکی از مهمترین دوره‌های تاریخ ایران یعنی عیلامی فراموش شده است.
این باستان شناس که مطالعات مفصلی درباره دوره عیلامی داشته، معتقد است که یکی از دلایل فراموشی این دوره تاریخی به حکومت پهلوی برمی‌گردد. برای اینکه این حکومت می‌خواست نامش با کورش آمیخته شود و با نام او گره بخورد و برای همین هم جشن‌های 2500 ساله را راه انداخت. این تصور ایجاد شد که تاریخ ایران از کورش شروع شده است. این پژوهشگر بر این باور است که کورش آدم بدی نیست اما این اندازه چالش بر سر نام او و بستن بسیاری از ایده‌آل‌ها به او چندان خوشایند نیست. از طرف دیگر به نوعی باعث ایجاد ناسیونالیسم افراطی شده و در مجلات و روزنامه‌ها بحث‌هایی پیش می‌آید که چندان منطبق با واقعیات تاریخی نیست.
او به وصیت‌نامه کوروش که به تازگی دست به دست می‌گردد، اشاره کرده و گفت: «اکنون بزرگان بسیاری که متخصص دوره هخامنشیان هستند، در این جمع حضور دارند و آن‌ها می‌توانند در مورد جعلی بودن این وصیت ‌نامه اظهار نظر کنند.»


در واقعه کربلا، رنگ، قومیت، ملیت و سن و سال معنایی ندارد؛ چون بنابر آیات قرآن اصل در برتری در دین اسلام تقوا است. در صحرای کربلا یاران امام حسین (علیه اسلام)، انسان های پاک و آزاد مردی بودند. از کهن سالانی همانند حبیب ابن مظاهر تا نوجوانانی همچون قاسم بن حسن و نوزادی همچون علی اصغر(علیهم السلام) را شامل می شدند. در بین اصحاب اباعبدالله(علیه السلام) افرادی از قومیت های مختلف حضور داشتند. یکی از قومیت ها ایرانیان بودند.
یكى از شهداى کربلا، فردی به نام "اَسلَم بن عَمرو" است. وى غلام سیدالشهدا علیه السلام و ترك زبان بود، تیرانداز و كماندار بود و كاتب امام حسین علیه السلام نیزبه شمار مى رفت. قارى قرآن و آشنا به عربى بود. برخى نام او را سلیمان و سلیم هم نوشته اند.[1] روز عاشورا كه اذن میدان گرفت، این گونه رجز مى خواند: "البحر من طعنى و ضربى یصطلى و الجو من سهمى و نبلى یمتلى اذا حسامى فى یمینى ینجلى ینشق قلب الحاسد المبجل؛[2] دریا از ضربت نیزه و شمشیرم مى جوشد و آسمان از تیرم پر مى شود، آن‌گاه كه تیغ در كفم آشكار شود، قلب حسود متكبر را مى‌شكافد.» به سپاه كفر حمله كرد و عده زیادی را به جهنم فرستاد كه بعضی از مورخین تعداد كشتگان او را هفتاد نفر بحساب آورده اند. وى دلاورانه جنگید و بر زمین افتاد. امام به بالین او آمد و گریست و چهره بر چهره اش نهاد. اسلم، چشم گشود و حسین علیه السلام را بر بالین خود دید، تبسمى كرد[3] و فریاد زد: "من مثلی و ابن رسول الله واضع خده علی خدی؛ كیست مثل من كه پسر پیغمبر صورت بر صورتم نهاده" با گفتن این جمله از شوق، جان به جان آفرین تسلیم كرد.[4]
یکی دیگر از شهدای ایرانی صحرای کربلا فردی به نام "زاهر" است. زاهر، تربیت شده مکتب شیعی و آزاد شده «عمرو بن حمق خزاعی» است. «محمد بن سنان زاهری»، محدّث معروف شیعی، از نسل او است.[5] وقتی عمرو بن حمق به دست معاویه به شهادت می‌رسد، زاهر جنازه‌اش را دفن می‌کند.[6]
به سال شصت هجری برای انجام حج به مکه می‌رود، امام حسین(علیه السلام) را ملاقات می‌کند، از عزم آن‌حضرت برای سفر به عراق آگاهی می‌یابد. او که شوق جهاد با منحرفان و شهادت در راه معبود را از دوران بسیار دور در مکتب سرخ علوی، از صحابی بزرگ «عمرو بن حمق خزاعی» به نیکی آموخته است، بی‌درنگ به کاروان امام حسین (علیه السلام) می‌پیوندد و به سوی کربلا حرکت می‌کند. او در نبردی دلاورانه، در اولین هجوم لشکر یزید به شهادت می‌رسد.[7]
تعداد دیگری از شهدای ایرانی در صحرای کربلا و در بین یاران امام حسین حضور داشتند که تمامی اینها از راه عدالت و مبارزه با ظالم هست که یکی از اصلی‌ترین راه های امام حسین بود. حتی این راه عدالت خواهی و عدالت جویی هم تا این زمان هست. [8]

پی‌نوشت:

[1] . إبْصارُ العَین فی أنْصارِ الحُسین علیه‌السلام اثر شیخ محمد سماوی، سال نشر 1381، نشر زائر، ص58.
[2] . مَقتَلُ الحُسَین علیه‌السّلام مشهور به مقتل خوارزمی نوشته موفق بن احمد خوارزمی، نشر انوار الهدی، ج2، ص24.
[3] . بحارالانوار، ج45، ص30، عوالم (امام حسین علیه السلام)، ص273.
[4] . بحارالانوار، ج45، ص30
[5] . إبصار العین فی أنصار الحسین(ع)، ص 173.
[6] . امتاع الأسماع بما للنبی من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع‏، نوشته تقی الدین مقریزی، دار الکتب العلمیة، ج ‏14، ص 130
[7] . مناقب آل أبی طالب(ع)، نوشته ابن شهرآشوب، ج ‏4، ص 113.
[8] . بنگرید به «زرتشتیان و شعار عدالت خواهی امام حسین»



آیا تابحال با خودتان فکر کرده‌اید فلسفه اینکه باید عزاداری امام حسین (ع) هر سال تجدید بشود چیست؟ عزاداری معمولی در افراد عادی، اسلام می‌گوید سه روز است؛ یعنی اگر کسی پدر یا برادرش مرد سه روز به عنوان فرد عزادار در خانه می‌نشیند مسلمین هم وظیفه دارند به تسلیت او بروند و بعد از سه روز باید غائله را خاتمه بدهد. تنها موضوعی که گفته‏‌اند برای همیشه باید آن را احیا کنید و برایش بگریید، آن را زنده نگه دارید و نگذارید فراموش بشود، مسئله عزاداری حسین بن علی (ع) است، چرا؟ آیا حسین بن علی نیازی دارد که ما و شما بیاییم بنشینیم برایش گریه کنیم، مثلًا تشفّی قلبی پیدا می‏کند، العیاذ باللَّه عقده‏‌های دلش خالی می‏‌شود؟ اگر مسئله خالی کردن عقده هم نیست، پس مسئله چیست؟
تشفّی این است که اسلام اصلی دارد به نام اصل عدل: «انَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسانِ وَ ایتاءِ ذِی الْقُرْبی‏ وَ ینْهی‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکرِ».[1] اسلام اصلی‏ دارد به نام مبارزه با ظلم و ستمگری، اصلی دارد به نام حماسه شهادت. حسین سمبل احیای عدالت اسلام است. حسین سمبل مبارزه با ظلم در دنیای اسلام است، حسین حماسه شهادت است، حسین شعار عدالت اسلامی است، شعار عدالت است. تا شما نام حسین را زنده نگه می‏‌دارید، یعنی ما طرفدار عدالت اسلامی هستیم. اینکه پرچم سیاه بالای خانه‏‌تان می‏‌زنید یعنی من وابسته به حسینم، کدام حسین؟ همان حسینی که در راه عدالت شهید شد. پس من وابسته به عدالت اسلامی‏‌ام. [2]
این راه عدالت و مبارزه با ظلم و ستمگری را غیر از مسلمانان، پیروان دیگر ادیان نیز متوجه شده‌اند. موبد رشید خورشیدیان در مورد امام حسین و ویژگی او چنین بیان می‌دارد: کل جامعه زرتشتیان اعتقاد دارند که امام حسین (علیه السلام) شخصی است که از حق مظلوم دفاع کرده و به همین دلیل ما بر این اعتقادیم امام حسین(علیه السلام) نه تنها برای مسلمانان جهان بلکه برای جامعه بشریت است. اتحادی که بین مسلمانان وجود دارد بسیار ستودنی است و ما نیز در جامعه کلیمان و زرتشتیان سعی کردیم این اتحاد و همبستگی را بین خود و مسلمانان و در بین جامعه خودمان حفظ کنیم.[3]
زرتشتیان با فرارسیدن ماه محرم و صفر در ایران، در مراسمات امام حسین که توسط شیعیان صورت می‌گیرد، شرکت می‌کنند، و برای این امام به نیت همه آزادمردان و آزادگان جهان بخصوص امام حسین نذری نیز خیرات می‌کنند. [4] شرکت زرتشتیان در این مراسمات به اندازه‌ای است که مسلمانان نیز با پیروان این آیین همراهی می‌کنند که نمونه‌ای از آنرا مرحوم روح الامینی چنین بیان می‌دارند: نگرش‌ و پژوهشی مردم‌شناختی، بیان می‌دارد در اطراف یزد زرتشتیان در مراسم روضه خوانی امام سوم شیعیان، امام حسین شرکت می‌کنند و مسلمانان در روزهایی که به نام «نبر» می‌باشد و در آن روز زرتشتیان گوشت نمی‌خورند، برای احترام به این عزیزان غذاهایی را طبخ می‌کنند که در آن گوشت به کار نرفته باشد.[5]

پی‌نوشت:

[1]. سوره نحل، آیه 90
[2]. مطهری، مرتضی، کتاب پانزده گفتار، چاپ 22، سال انتشار 1392، صفحه 168، 168
[3]. خبرگزاری فارس، ۹۲/۰۸/۰۹، نماینده جامعه زرتشتیان: افتخار می‎کنم در اجلاس پیرغلامان حضور دارم
[4]. بنگرید به مقاله: عزاداری زرتشتیان کرمان به مناسبت محرم 1435
[5]. کتاب آیین‌ها و جشن‌های کهن‌ در ایران‌ امروز، نوشته مرحوم روح الامینی، بخش عزاداری برای امام حسین (ع)



مدتی است که در برخی شبکه‌های اجتماعی، متنی با این عنوان در حال انتشار است:

به جای سلام و خداحافظ بگوییم: درود و بدرود... به جای خلیج فارس بگوییم: شاخاب پارس... به جای فکربگوییم: اندیشه و پندار... به جای مزاح بگوییم: شوخی... به جای ضعیف بگوییم: ناتوان... به جای غذا بگوییم: خوراک... به جای سؤال و جواب بگوییم: پرسش و پاسخ... به جای تبریک بگوییم: شادباش، همایون باد، فرخنده باد... به جای ابلیس بگوییم اهریمن... نمادخوبی برای ایرانی‌ها اهوراست... به جای مجسمه بگوییم: تندیس... به جای فارسی بگوییم: پارسی... به جای ممنون بگوییم: سپاس... و عزیزان! سگ واق واق می‌کند نه پارس... پارس سرزمین ماست!

پاسخ: اگر در تاریخ به خوبی نگاه کنیم، و در شاهکارهای ادبی ایران سیر و سیاحت کنیم، درخواهیم‌یافت که بزرگترین مفاخر علمی و ادبی تاریخ این سرزمین، پر از کلمات عربی است. از آثار ابن‌سینا و ابوریحان بیرونی و خواجه‌نصیر طوسی گرفته تا آثار سعدی، مولوی، حافظ همگی سرشار از کلمات و عبارات عربی است. حتی فردوسی (که در شاهنامه از کلمات عربی نیز استفاده کرده است) اصل کتاب خود را در بحر متقارب (وزن فعولن فعولن فعولن فَعَل) سروده است.[1] در حقیقت زبان عربی به غنای زبان فارسی کمک کرد، در مقابل نیز فرهیختگان ایرانی، به تدوین و نشر زبان عربی کمک بسیاری کردند. پس مبارزه علیه زبان عربی، در حقیقت مبارزه علیه مفاخرِ علمی و ادبی «خود» و به عبارتی دیگر، مصداق «تُف سر بالا» است که همانا به روی «خودِ» ما برمی‌گردد. از دیگر سو، نباید حقیقت را کتمان کرد. باید حق را به زبان آورد، هرچند به ضرر ما باشد. در ادامه به بررسی متن فوق خواهیم پرداخت.

به جای سلام و خداحافظ بگوییم: درود و بدرود...

پاسخ: «سلام» از ریشه «سلم» به معنی سلامتی و تندرستی و دوستی و آرامش است.[2] همچنین «سلام» یكی از اسماء خدا نیز هست.[3] از سویی دیگر، واژه درود، به معانی مختلفی چون «چوب، تخته، بریدن و... » هم مى‌آید.[4] روشن است كه واژه «سلام» دارای بار معنایی مثبت (و در نتیجه انرژی مثبت) است، و «درود» هیچگاه همپای «سلام» نیست.

به جای خلیج فارس بگوییم: شاخاب پارس...

پاسخ: پیشنهاد خوبی است. ولی چه می‌توان کرد که در عصر ساسانیان، موبدان زرتشتی، شاخاب پارس را «وَرِ تازیان» و به عبارتی «خلیج» یا «دریای عربی» نامیده بودند.[5]

به جای فکربگوییم: اندیشه و پندار...

پاسخ: اندیشه واژه خوبی است. لیکن این سؤال مطرح است که «اندیشه» چه برتری و مزیّتی بر «فکر» دارد؟! اگر مزیّتی ندارد، پس چرا باید این را به جای آن به کار برد؟ آیا نمی‌توان از هر دو مورد، در کنار هم استفاده کرد؟ اما پیرامون واژه «پندار» باید گفت که این واژه هرچند «گاهی اوقات» در برخی متون به معنیِ فکر کردن به کار می‌رود، اما معنای اصلی آن چندان جالب نیست! در لغت‌نامه دهخدا این واژه در معانی چون تکبر، عُجب . خودبزرگ‌بینی، خودبینی، خودپسندی، خودپرستی، استکبار، خودفروشی، خودنمایی و... آمده است![6] همچنین در فرهنگ عمید، این واژه به صورت تکبّر، غرور، خیال و... آمده است.[7] پس بهتر است این مدعیان پارسی‌گویی دقت بیشتری در پیشنهاد‌های خود داشته باشند، تا ملت را گرفتار فحش و ناسزا نکنند!

به جای مزاح بگوییم: شوخی...



اگر با مدعیان آریایی‌گرایی که دم از کورش و زرتشت و ... می‌زنند، معاشرت کرده باشید، اگر با جزئیات زندگی آنان آشنا باشید، و اگر در سفر و حَضَر، و در آسانی و سختی با آنان دمخور بوده باشید، پس می‌دانید که این جماعت، معمولاً مرد عمل نیستند. زندگیشان را شعار‌ِ منهای شعور فراگرفته است. از غیرت و انصاف و جوانمردی، تهی هستند. در هوار کشیدن و جار و جنجال گوی سبقت را از دیگران ربوده‌اند ولی در عقلانیت و فتوت، مُشتی خمار بی‌ریشه اند. دم از عزت و سربلندی ایران می‌زنند، اما حاضر نیستند در راه وطن، کمترین رنجی را تحمل کنند. این جماعت مزدور -و برخی از نادان‌های پیرو آنان- مدتی است که این چنین متنی را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده اند:

دوست مسلمانم پرسید: از محمد راستگوتر و بزرگتر میشناسی؟ گفتم آری میشناسم! زرتشت که کتابی عاری از خشونت به آدمیان هدیه کرد! گفت از علی قوی‌تر و با تدبیرتر میشناسی؟ گفتم آری میشناسم! کوروش بزرگ که منشور حقوق بشر را به جهانیان هدیه کرد. گفت از حسین مظلوم‌تر و غریب‌تر میشناسی؟ گفتم آری میشناسم. بابک خرمدین که خلیفه عرب برای تسلیم کردن او دستور داد یک به یک دستان و پاهایش را بریدند اما تسلیم نشد و تا آخرین نفس فریاد پاینده باد ایران سر می‌داد! گفت از عباس دلاورتر و فداکارتر می‌شناسی؟ گفتم آری میشناسم! آریوبرزن که با اندک لشکر خود تا آخرین نفس در برابر هزاران هزار از لشکریان اسکندر ایستادگی کرد و در آخر مظلومانه و به طرز فجیعی کشته شد! گفت از فاطمه سرور زنان عالم بزرگتر میشناسی؟ گفتم آری میشناسم! ماندانا مادر کوروش بزرگ که فرزندی تربیت کرد که ایرانیان اصیل او را پدر و جهانیان او را مرد عادل و راستگو میخوانند! گفت از زینب ستم دیده‌تر میشناسی؟ گفتم آری میشناسم یوتاب خواهر آریوبرزن هنگامی که دید برادر با اندک لشکر خود به پیشواز مرگ میرود گریه زاری نکرد لباس مردانه رزم بر تن کرد و دوش به دوش برادر جنگید تا زمانی که سربازان اسکندر حلقه به دورش زدند و با نیزه‌هایشان تن او را دریدند! گفت از خدیجه همسر پیامبر شیرزن و وفادارتر می‌شناسی؟ گفتم آری میشناسم! آرتمیس دریاسالار خشایارشاه و همچنین اولین و آخرین دریا سالار جهان تاکنون که هزاران هزار مرد را رهبری میکرد و در همه‌ی جنگ‌ها پیروز میدان بود و در جنگ سالامیس از خود دلاوری و رشادت‌های زیادی نشان داد، هنگامی که یونانیان (اعم از مرد و زن) اسم او را می‌شنیدند از ترس پنهان می‌شدند... آری هموطن اینان بخش بسیار بسیار کوچکی از اسطوره‌های توست، دنبال اسطوره‌هایت در قبایل عرب نباش!

در پاسخ به این متن مستهجن که نشانگر قعر رذالت و حماقت و خیال‌بافی نویسنده است، ناگزیر به بیان حقایقی هستیم. لیکن پیش از پاسخ‌گویی باید قَسَم یاد کنم که نویسنده متن فوق، یک بیمار سایکوسیست (روان‌پریش) است که باید هرچه سریعتر تحت درمان قرار بگیرد.

- شاهنامه فردوسی، کتابی سراسر حکمت، که حکایت زندگی شاهان و دلاوران ایرانی از دوره پیشدادیان (ماقبل تاریخ) تا عصر اسلامی است، هیچ سخنی از کورش هخامنشی، آریوبرزن، ماندانا، یوتاب، آرتمیس و... نزده است. این سؤال مطرح است که شاهنامه، از شاهان و پهلوانان -بعضاً- درجه 2 و 3 و بسیاری از جزئیات زندگانی آنان سخن گفته، لیکن چرا نامی از این اسطوره‌ها نبرده است؟! پاسخ جز اینکه حکیم فردوسی اعتقادی به این اراجیف نداشت؟ و ابداً این افراد را جزو مفاخر ایران نمی‌دانست؟[1]

- تا پیش از عصر قاجار، کورش هیچ جایگاهی بین عوام و خواص جامعه ایرانی نداشت. از عصر قاجار، عده‌ای از یهودیان و فراماسون‌ها نام کورش را بر سر زبان‌های انداختند تا بتوانند روحیه ملیِ ایرانیان که تار و پودش به مذهب آمیخته شده بود را در هم بشکنند. از همین روی، کورش را نماد هویت ایرانی نامیدند و رسانه‌های استعماری پیرامون آن تبلیغ بسیار کردند.[2] امروز هم اگر خوب نگاه کنیم، می‌بینیم که این جماعت نژادپرست کورش‌گرا، ابداً کمترین توان مقاومتی در برابر استعمار ندارند. حتی حاضر نیستند برای شعارهایشان دقایقی زیر نم‌نم باران بایستند.[3] امروزه جهانخواران غرب نیز به شدت در این اندیشه هستند که روحیه مذهبی شیعیِ جهادیِ مردم ایران را به روحیه کورش‌گرایی و باستان‌پرستی و ملی‌گراییِ منهای اسلام تبدیل کنند. آنان به خوبی ‌می‌دانند که ایرانیان تا وقتی که «نهضت حسین» را الگوی خود می‌دانند، به زانو درنمی‌آیند. اما ترویج کورش‌پرستی و نشر توهمات نژادپرستانه (مانند گسترش باور به نژاد پاک آریایی!) بسیار به سود غرب است. همانطور که (Henry A. Kissinger)، وزیر خارجه اسبق آمریکا و نظریه پرداز مطرح روابط بین‌الملل گفته، آنچه امروز سبب نفوذ ایران در منطقه و موجب افزایش قدرت سیاسی و نظامی ایران در جهان شده، اعتقاد به نمادهای اسلام شیعه است.[4] پس طبیعی است که غرب و پیاده نظام او در داخل ایران، برای در هم شکستنِ ابهت نمادهای شیعه و جایگزین کردن نمادهای جعلیِ ملی (نه نمادهای واقعی ملی) اقدام کنند.



اگر اهل رصد کانال‌ها و صفحات مجازیِ باستانگرایان باشید، مطمئناً با عباراتی چون آریوبرزن قهرمان ملی! آریوبرزن دلاور نامدار ایرانی! آریوبرزن مدافع ناموس ایران‌زمین! آربوبرزن پهلوان دوست‌داشتنی این سرزمین! یاد آریوبرزن مرد غیور آریایی! و... مواجه شده‌اید. که بیش از هر چیز، به خودستایی و به عبارتی دیگر، به یک «خود ارضایی» شبیه است. عده‌ای دور هم گردآمده، برای خود هویت می‌تراشند، سپس به تعریف و تمجید از این هویت ساختگی (که بسیار هم بدقواره تراشیده شده) می‌پردازند. رفتاری سبک‌سرانه، برای ارضای خود، و به فراموشی سپردنِ ناکامی‌ها... ! بهتر است به توهمات و خیال‌بافی‌های نژادپرستان آریاگرا  توجهی نکنیم. چه اینکه این جماعت، مُشتی بیمار روحی هستند که باید درمان شوند و البته سزاوار ترحّم هستند. این افراد مدعی هستند که در زمان حمله اسکندر مقدونی به ایران، آریوبرزن دلاورانه در مقابل اسکندر ایستاد و تا آخرین نفس مقاومت کرد و در نهایت نیز -در راه وطن- کشته شد! در بررسیِ این سخن باید گفت:

هیچ نامی از آریوبرزن در تاریخ مدوّن ایرانی وجود ندارد

در کل شاهنامه که زندگینامه شاهان و پهلوانان نامدار ایران باستانی است، هیچ نامی از آریوبرزن وجود ندارد. به راستی اگر او چنین و چنان بود و اگر سخنان باستانگرایان درباره او صحیح است، پس چرا نامی از او در شاهنامه نیست؟ نه فقط در شاهنامه، بلکه در اوستا (کتاب مقدس زرتشتیان) و متون فارسی میانه هم نامی از او نیست. این چه قهرمان و دلاوری بود که در تاریخ مدوّن ایرانی از او سخنی به میان نیست؟!

دیدگاه منابع یونانی درباره آریوبرزن :

برخلاف تواریخ مدوّن ایرانی که هیچ نامی از آریوبرزن درآن وجود ندارد، اما منابع یونانی (و دیگر اسناد غربی) بعضاً از آریوبرزن سخن گفته اند! آن هم چه سخن گفتنی! در برخی منابع آمده است که آریوبرزن حاکم سوریه بود، که در آن دوران، تحت اشغال هخامنشیان بود. او در سال 365 پیش از میلاد (یعنی حدود 31 سال پیش از حمله اسکندر مقدونی به ایران) علیه حکومت هخامنشی شورش کرد. بسیاری را به کشتن داد و در نهایت با خیانت فرزندش دستگیر و اعدام شد.[1] برخی دیگر از منابع از شخصی به نام آریوبرزن نام برده‌اند که در زمان حمله اسکندر مقدونی، در مقابل او ایستاد. اما وقتی در این اسناد نگاه می‌کنیم، ابداً روحیه پهلوانی و مروّت را در او نمی‌یابیم. بلکه جنگیدن به شیوه‌ای نابرابر و ناجوانمردانه را در سیره او مشاهده می‌کنیم. در مکتوبات دیودور سیسیلی می‌خوانیم که وقتی اسکندر مقدونی به دروازه شوش -که در برخی منابع، دروازه پارس نامیده شده- رسید، شخصی به نام آریوبرزن با 25 هزار پیاده نظام و 300 سواره نظام در کمین او قرار گرفتند! هنگانی که اسکندر قصد عبور از تنگه را داشت، نیروهای تحت امر آریوبرزن از بالای کوه شروع به غلتاندن سنگ‌ها کرده یا به سوی نیروهای اسکندر تیراندازی می‌کردند و اینگونه به لشکر مقدونی آسیب رساندند. اسکندر پس از تجدید قوا و بعد از درگیری توانست گردنه را به تصاحب خود درآورد. عده‌ای از سربازان آریوبرزن کشته شدند. برخی اسیر و برخی نیز فرار کردند.[3] دیودور سیسیلی در اینجا از سرنوشت آریوبرزن سخنی نمی‌گوید. آیا او فرار کرد؟! حسن پیرنیا می‌نویسد که آریوبرزن به همراه برخی از یارانش از دست لشکر اسکندر فرار کرد، ولی در نبرد بعدی کشته شد.[4] هرچند برخی منابع از کشته شدن او نیز سخن نگفته‌اند، بلکه از فرار او سخن گفته اند (Arrian, iii. 18). به هر روی منابع غربی در زمینه حوادث نبرد میان اسکندر و آریوبرزن دچار اختلافاتی هستند.[5] گذشته از این، شخصی ایرانی به نام ارته‌باذ نیز در تاریخ وجود دارد که پسری به نام آریوبرزن داشت. در منابع یونانی آمده است که ارته‌باذ به همراه پسرش (آربوبرزن) به ایران خیانت کرده و به اسکندر پیوستند.[6] و ما می‌دانیم که این آریوبرزن خائن با آن آریوبرزنی که در گردنه شوش در مقابل اسکندر نبرد کرد، دو شخصیت متفاوت هستند. اما باستانگرایان باید روشن کنند که به کدام یک از این دو شخصیت علاقه دارند؟!

آریوبرزن وابسته به حکومت ضد مردمی داریوش سوم



در روز 7 آبان 1395 (روزی که روز کورش -و حتی روز جهانی کورش- نامیده می‌شود)،[1] جمعیتی چند هزار نفری دور مقبره‌ای سنگی جمع شدند. عده‌ای سجده می‌کردند و عده‌ای به شعارهای نژادپرستانه علیه دیگر اقوام -از جمله عرب‌ها- می‌پرداختند. برخی نیز رفتار زشتی از خود بروز ندادند. در میان افراد مختلفی که در محوطه پاسارگاد جمع شده بودند، شخصی توجه مرا به خود جلب کرد. فردی میانسال (و تا حدی کهنسال)، که به رسم این روز، معرکه گرفته و عده‌ای را گرد خود جمع کرده بود و با شعارهایی عجیب، رسماً ملت را سر کار گذاشته بود! در حالیکه آن جمعیت، از این سخنان خلاف واقع سرِ ذوق آمده بودند و اینگونه بر ما روشن شد که این جماعت، دروغ‌های شیرین را بیشتر از حقایق تلخ دوست می‌دارند... بگذریم! در کنار جمعیت ایستادم... پیرمرد با تمام قدرت، این صدای مستهجن و زشت را از خود بیرون داد: «کورش صاحب اولین منشور حقوق بشر در جهان است!» ناگهان دیدم که برخی بابت این دروغ، به تشویق این پیرمرد پرداختند و با کف و سوت و صداهای عجیب و غریبی که از دل جمعیت خارج می‌شد، سخن او را تصدیق کردند! اینجانب (نگارنده) به خود حق می‌دهم که قلم دست بگیرم و چند کلامی از جنس عقل و منطق پیرامون سخنانِ سخیف آن شخص بنویسم.

مقدمه

اگر جار و جنجال و غوغا و هیاهو و عربده‌کشی و فحاشی را معیار حقیقت بدانیم، پس ما دستمان خالی است. لذا میدانِ حقیقت (آن هم این نوع حقیقت) را به عزیزانی که اهل آنند واگذار می‌کنیم. اما اگر استناد و استدلال منطقی را معیار بدانیم، پس ما مُجاز به سخن گفتن هستیم. از همین روی، ترجمه رسمی منشور کورش کبیر (Cyrus Cylinder) که توسط موزه بریتانیا (British Museum) ارائه شده را ملاک قرار می‌دهیم.[2] تا ببینیم که آیا این منشور، واقعاً منشورِ حقوق بشر (human rights / droits de l'homme) است یا خیر؟ و اگر منشور حقوق بشر نیست، پس منشور چیست؟!

کدام حقوق ؟!

اگر منشور کورش را بخوانیم، در آن عباراتی را خواهیم یافت که نشان می‌دهد تبلیغات رسانه‌های صهیونیستی در تعریف و تمجید از منشور کورش، فریبکارانه است. مثلاً به این عبارات توجه کنید:
- «[آن هنگام که................ مردو]ک، پادشاه همه آسمان‌ها و زمین، کسی که...... ،... که با... یش سرزمین‌های دشمنانش (؟) را لگدکوب می‌کند». [منشور کورش کبیر، ترجمه فارسی از متن اصلی بابِلی: پروفسور شاهرخ رزمجو، بخش خاورمیانه موزه بریتانیا، بند 1]
- «او (=مردوک) سرزمین گوتی (و) همه سپاهیان مادی را در برابر پاهای او (=کورش) به کرنش درآورد». [منشور کورش، همان، بند 13.]
- «همه مردم تینتیر (=بابل)، تمامی سرزمین‌های سومر و اَکد، بزرگان و فرمانداران در برابرش کرنش کردند (و) بر پاهایش بوسه زدند، از پادشاهی او شادمان گشتند (و) چهره‌هایشان درخشان شد.» [منشور کورش، همان، بند 18.]
- «از هر گوشه (جهان)، از دریای با? تا دریای پایین، آنانکه در سرزمین‌های دور دست می زیند،(و) همه شاهان سرزمین اَمورو که در چادرها زندگی می‌کنند، همه آنان، باج سنگینشان را به شواَنّه (بابل) آوردند و بر پاهایم بوسه زدند.» [منشور کورش، همان، بند 29-30.]


گویند در شهر کوچکی در ایران قدیم، مردمانی بودند که با تلاش بسیار و در آرامش زندگی می‌کردند. حکیمی نیز در این شهر بود به نام «میرزا ابراهیم» که مورد تکریم اهالی بود. سال‌ها این زندگیِ آمیخته از عُسر و یُسر ادامه داشت تا اینکه شبی، صدای شیهه اسب‌ها بلند شد. لحظاتی بعد خانه‌ای آتش گرفت و پس از دقایقی، صدای گریه و ناله کودکان و زنان برخاست. مردم شهر سراسیمه به هر طرف می‌دویدند، بدون اینکه بدانند چه اتفاقی افتاده است. از هر سو، شمشیرها بلند شده بر جسم و جان مردم فرود می‌آمد. چه اتفاقی افتاده؟ این جسم‌های غرق در خون برای چیست؟ چه بلایی نازل شده است؟ این آتش از کجاست؟ آیا به شهر حمله شده؟ اشرار... اشرار به شهر حمله کردند؟ چه کنیم؟ بایستیم یا فرار کنیم؟!... ساعتی که گذشت، دزدان همچون گرگ‌های گرسنه جان و مال و ناموس مردم را غارت کردند و رفتند. این غارت کار که بود؟ یاران «هارون‌ بیک»! مگر هارون بیک سال‌ها پیش نمرده بود؟ نه... از قرار معلوم هنوز زنده هست! چه کنیم.. با این ننگ چگونه کار بیاییم؟ میرزا، بزرگان شهر را گرد خود آورد. مجلسی تشکیل شد تا درباره حادثه شب گذشته تصمیمی بگیرند. عده‌ای گفتند که باید دور تا دور شهر، حصاری ایجاد شود. عده‌ای دیگر گفتند که باید در کوه و در و دشت، دنبال یارانِ «هارون بیک» بگردیم و آنان را مجازات کنیم. عده‌ای گفتند که باید در مقابل اشرار کوتاه بیاییم، به آنان باج بدهیم تا جان و مال و ناموسمان در امان بماند. میرزا ابراهیم که تا این لحظه شنونده سخنان بود، رو به حاضرین گفت: «باید ریشه را خشکاند». سکوتی مرگبار جلسه را فرا گرفت. دقایقی به سکوت گذشت. یکی از ریش‌سفیدان گفت: «نمی‌توانیم... ما ضعیف‌تر از آنیم که ریشه را نابود کنیم». میرزا ابراهیم نگاهی به او کرد و گفت: «نه تنها ضعیف... بلکه ذلیل‌تر و حقیرتر از آن هستید که این کار را انجام دهید.». پس از جایش بلند شد و مجلس را ترک کرد. به سوی منزل رفت. شمشیر خود را برداشت و به میدان شهر آمد... ای مردم! من... میرزا ابراهیم... همین زمان شمشیر خود را برداشته و برای خشکاندن ریشه ظلم حرکت می‌کنم. سال‌ها پیش، شاخه‌ها و برگ‌های درخت فساد را نابود کردیم. اما ریشه ظلم دوباره جوانه زد. به یاد می‌آورید که سال‌ها پیش در نبرد با یارانِ هارون بیک چگونه آنان را تار و مار کردیم؟ هارون بیک زنده ماند و درخت فاسد او دوباره شاخ و برگ داد. این بار تا ریشه را نابود نکنم برنمی‌گردم. هر کس که می‌خواهد با من بیاید. اگر هیچ کس هم نیاید، خود به تنهایی می‌روم... میرزا ابراهیم حرکت کرد. دقایقی نگذشت که اندک افرادی با او همراه شدند. او با همان تعداد، به دنبال لشکر ظلم گشت. آنان را یافت. میانشان درگیری و نزاعی سخت درگرفت. هارون بیک ستمگر کشته شد. ریشه نابود شد! و یارانش همانند برگ‌‎های زرد پاییزی که از درخت جدا شده اند، به زمین افتاده و برای همیشه پراکنده شدند.

چند قرن بعد... 7 آبان 1395 ! عده‌ای نادان گرد یک بنای سنگی جمع شده،شعار می‌دادند. بدترین سخن در آن میان، شعارهای نژادپرستانه‌ای بود که علیه قومیت عرب سر میدادند: «هرچی بلاست از عرباست!» این جماعت از قضاء خود را پیروانِ کورش هخامنشی می‌دانند. از سر و وضع آنان -که تقلیدی کورکورانه از نمادهای غربی است- اگر بگذریم، از منطق سیاسی و اجتماعی کورش هخامنشی نمی‌توان گذشت!

اگر کورش، امروز زنده بود...



تاریخ ایران، با رنج‌ها و زحمات بسیار،‌به دست مردمانی ساخته شد که هرگاه حق را یافتند، مشتاقانه به سوی آن دویدند. میراث‌بانی از این شکوه، خود سعادتی است که امروز بر دوش جوانان این مرزوبوم نهاده شده است. لیکن برخی جریانات خاص، با اهدافی از پیش تعیین شده، ناجوانمردانه این میراث را بر باد می‌دهند. از جمله این جریانان، باستانگرایی افراطی است (که با نشر مطالب موهوم و دروغ‌پردازی می‌کوشند ایرانیّت را در مقابل مسلمانی قرار دهند). لیکن هنگامی که توهمات باستانگرایان افراطی با ابزار عقلانیت، به نقد کشیده می‌شود، هنگامی که رشتۀ تخیلات آنان نازک و نزدیک پاره شدن می‌گردد، با حربه اتهام‌زنی و بیان احساساتِ بی‌اساس تلاش می‌کنند تا ضعف خود را مخفی و مخالف خود را ساکت سازند. این روش دیکتاتورمآبانه توسط باستانگرایان افراطی چماقدار به دفعات دیده شده است. از جمله اینکه هر خردمندی را که نخواهد فریب آنان را بخورد، به «وطن‌فروشی» متهم می‌کنند و در مقابل، کسی را که جعلیات و توهمات آنان را باور کند، وطن‌پرست می‌دانند! این منطق کسانی است که مبنای اندیشه‌شان بر توهم بنا شده است.[1] در این رابطه نکاتی گفتنی و شنیدنی است:

- در منطق ما، حق باید گفته شود، هرچند به ضرر ما باشد. به فرموده پیامبر اکرم: « قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ كَانَ مُرّا.[2] حق را بگو هرچند تلخ و ناگوار باشد». همین گفتار با تعبیری دیگر از مولا علی (علیه السلام) نقل شده است: «قُلِ الْحَقَّ وَ لَوْ عَلَى نَفْسِك‏.[3] حق را بر زبان آور، هرچند به ضرر تو باشد».

- ما به رسم ایرانی بودنمان، به همۀ اقوام ایرانی و نیاکان خود، احترام می‌گذاریم و همواره از نیکی‌های آنان یاد کرده و نامشان را گرامی ‌می‌داریم، اما قرار نیست که ایرادات را نادیده بگیریم. گذشته چراغ راه آینده است. باید گذشته را با همه نیکی‌‍‌ها و بدی‌هایش شناخت و پذیرفت. باید از ایرادات و زشتی‌ها عبرت گرفت. انکار معایب به معنی فریب دادنِ خویش است و این یعنی خاموش کردن چراغ راه آینده (اگر کسی بخواهد با توهمات و خیال‌پردازی،‌ آن را خاموش کند، لازم است که در مقابلش ایستادگی کرد).

- جریانات اسلام‌ستیز (و مخصوصاً صهیونیسم) تلاش بسیاری برای به حاشیه راندنِ اسلامِ شیعیِ جهادی می‌کنند. مستکبرین به روشنی دریافتند که برای تسلط بر خاورمیانه (که منطقه ای استراتژیک و قلب تپنده جهان است)، باید میان ملت‌ها اختلافات قومیتی و ملیتی به راه اندازند (پان‌ایرانیسم، پان‌ترکیسم، پان‌عربیسم و...)، از سویی تلاش می‌کنند با احیاء باورهای منسوخ باستانی در ایران و...، اسلام حق‌گرای جهادی را به زوال و ضعف بکشانند. این نبردی است که از سوی آنان آغاز شده، و لذا افشای آن باورهای منسوخ و نقد شخصیت‌های طاغوتیِ باستانی (و نه شخصیت‌های مثبت و سازنده) به معنی تقویت جبهه اسلام و تضعیف جبهۀ معاند است. هرچند محبت به وطن در منطق اسلام، نشانۀ ایمان است، لیکن قدرت امروز ایران، ناشی از روحیه و فرهنگ ایرانی-اسلامی است، و مخصوصاً مذهب تشیع که به اعتراف رسانه‌های بیگانه نقشی مبنایی و اساسی در قدرت معنوی ایران امروز دارد،[4] و هرگونه آسیب به این مبنا،‌ سبب تضعیف و زوال ایرانِ امروز می‌شود (پس ایستادن در مقابل این نقشۀ استعماری -ترویج باستانگرایی افراطی- نه تنها وطن‌فروشی نیست، بلکه عیناً وطن‌دوستی است).

- غرب و پیاده نظام او، بسیاری از ابنیه تاریخی (از قبیل تخت‌جمشید -پارسه- و پاسارگاد و...) را از زیر خاک (؟!) بیرون کشیده و به مردم ایران معرفی کردند و این مسأله هزینه‌های بسیاری برایشان دربرداشت. بزرگترین مکتشفین و مثلاً باستان‌شناسانِ تخت‌جمشید و پاسارگاد، غربی بودند. با اندکی تفکر، این سؤال به ذهن متبادر می‌شود که به راستی، کشورهای غربی که ذره‌ای تحمل پیشرفت ایران را ندارند،‌ چگونه راضی شدند که برای آشتی دادنِ ایرانیان با تاریخ خود (!)، آن همه هزینه مالی و انسانی دهند؟ آیا غرب و دولت‌های غربی، عاشق ما هستند؟! یا از آن تعریف و تمجیدها، به دنبال تخدیر ملت ایران و رسیدن به اهداف استعماری خود هستند؟ آیا مبارزه با اهداف استعماری غرب، و افشای دروغ‌ها، توهمات و خیال‌پردازی‌های باستانگرایان (باستانگرایانی که حقیقتاً برای استعمار خوش‌رقصی می‌کنند)،‌ به معنی وطن‌فروشی است؟!



تاریخ مردم ایران همانند تاریخ دیگر اقوام و ملل، دارای نقاط روشن و تاریک فراوانی است. باید قدردان روشنایی‌ها بود و از تاریکی‌ها عبرت گرفت. این حقیت -که تاریخ بشریت را فراگرفته- همانند دیگر حقایق، تلخ است و جز اهل خِرَد آن را تحمل نمی‌کنند و اصولا در جامعه بشری، بسیاری هستند که «دروغ‌های شیرین» را بر «حقایق تلخ» ترجیح می‌دهند. در کشور ما نیز برخی چنین اند!

از جمله این حقایق این است که می‌گوییم: چرا در کل تواریخ مدوّن ایرانی هیچ نامی از کورش به عنوان شاه ایران‌زمین نیست؟ تمامی متون اوستایی، فارسی میانه، فارسی دری و... را اگر نگاه کنیم، هیچ یک از کورش به عنوان شاه بزرگ ایران یادی نکردند. حتی شاهنامه فردوسی که دربردارنده نام و یاد و حکایت زندگانیِ شاهان ایرانی است، باز هم نامی از کورش نبرده است. تنها برخی افراد همانند طبری در تاریخ خود، از کورش یاد کرده اند و او را یک حاکم ساده محلی نامیده اند. طبری متوفای 310 هجری قمری در «تاریخ الامم و الملوک» مشهور به «تاریخ طبری» می‌گوید که کورش،‌ نه تنها شاهِ شاهان نبود، بلکه تنها یک فرمانده نظامی و یک حاکم دست‌نشانده بود. بهمنِ‌اردشیر (که شاه بود)، کورش را نماینده خود در بابِل قرار داد و کورش در آنجا به یهودیان مرحمت کرد و به آنان آزادی عطا کرد.[1] حتی غیاث الدین خواندمیر نیز تأکید می‌کند که کورش یک حاکم کوچک محلی بیش نبود و حتی می‌گوید که کورش از طرف مادر، یهودی‌زاده بود![2] کورش در منابع ایرانی، شخصیتی کوچک است که اکثر منابع او را کم‌ارزش‌تر از آن می‌دانستند که از او یاد کنند. حتی ابوریحان بیرونی هم می‌گوید که کورش بنا بر منابع ایرانی، دست‌نشانده و اجیر بهمن اردشیر بود! او در ادامه می‌گوید که غربی‌ها (یونانیان و رومی‌ها) به اشتباه و در اثر خلط مبحث، کورش را یک شاه بزرگ ایرانی نامیده اند.[3]

این سؤال همچنان وجود دارد که چرا نام کورش در هیچ یک از منابع تاریخیِ ایرانی، به عنوان شاه بزرگ ایران وجود ندارد ؟!

دروغ نخست کورش‌پرستان: اسکندر مقدونی همه آثار را نابود کرد و نام کورش هم از بین رفت!

پاسخ: افراد حقیر و سرخورده، همواره برای فرار از حقیقت، دست به اتهام‌زنی، دروغ‌پراکنی و شانتاژ می‌‎زدند. از جمله این رفتارها، همین است که بی‌ارزشیِ کورش در منابع ایرانی را به گردن اسکندر مقدونی می‌اندازند. می‌گویند اسکندر حمله کرد. همه چیز را نابود کرد! زمین و زمان را به هم ریخت! و به همین خاطر نام کورش هم در منابع تاریخیِ ایرانی از بین رفت! در پاسخ به این یاوه‌گویی‌ها باید بگوییم: اولاً «هیچ» سندی وجود ندارد که اسکندر همه آثار و اسناد را نابود کرده باشد. تنها در منابع تاریخی غربی آمده است که اسکندر یکی از نسخه‌های اوستا را نابود کرد و نسخه‌ی دیگر را نگه داشته و دستور داد به یونانی ترجمه کنند،[4] در همین حد. اما اینکه او "همه" کتاب‌ها و اسناد و منابع و... را از بین برده باشد، امری است که سند تاریخی ندارد. به تعبیری، دروغی احمقانه از سوی عده‌ای بی‌فکر است. ثانیاً نام کورش -اگر واقعاً انسان بزرگی بود- که فقط در یک یا دو نسخه وجود نداشت. بلکه طبیعتاً باید در نسخه‌‌های بسیاری وجود می‌داشت و در نقاط گوناگون ایران زمین (که در آن زمان میلیون‌ها کیلومتر مربع مساحت داشت) منتشر می‌بود. اسکندر مگر می‌توانست چقدر کتاب به آتش بکشد؟ ضمن اینکه تاریخ ایران، به گواه پژوهشگران و باستان‌شناسان همواره به صورت شفاهی (سینه به سینه ) نیز منتقل می شد. حال اسکندر چه کرد؟ سینه‌ها و حافظه‌های مردم را نیز به آتش کشید!؟ پس اگر نام کورش در نسخه‌های مکتوبِ ایرانی و همچنین در تاریخ شفاهیِ مردم ایران، به عنوان شخصیت بزرگ و ارزشمند وجود داشت، اسکندر به هیچ وجه نمی‌توانست نام و یاد او را نابود کند. گذشته از همه این سخنان، نام و یاد و حکایات زندگانی بسیاری از شاهان پیشدادی و کیانی (که قبل از کورش زندگی می‌کردند) در منابع تاریخی مانده است. اگر اسکندر همه چیز را نابود کرد (که نکرد) پس باید تاریخ پیشدادیان و کیانیان (فارغ از حقیقی یا اساطیری بودن آنان) هم از بین می‍‌‌رفت (که می‌دانیم از بین نرفت).

دروغ دوم کورش‌پرستان: اعراب همه اسناد را به آتش کشیدند و نام کورش هم از بین رفت


کورش هخامنشی از جمله اشخاصی است که پیرامون او سخن بسیار است. لیکن جالب است بدانیم که در منابع ایرانی،‌ وی چندان شخصیت خوشنامی نیست. حکیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه، با اینکه زندگی شاهان ایران باستان را به نظم درآورد، اما هیچ نامی از کورش نمی‌آورد. حتی منابع ساسانی هیچ نامی از کورش (به عنوان شاهِ شاهان) و تاریخ هخامنشیان نیاوردند. گویی وجود آنان را باور نداشتند، یا به قدری آنان را بدنام می‌دانستند که از آوردن نام آنان شرم داشتند (یا به دلایلی دیگر که امروز بر ما پوشیده است).

از سویی برخی می‌کوشند که به هر تزویر، جایی در منابع تاریخی ایران برای او باز کنند! از جمله تلاش عده ای برای تطبیق شخصیت کورش هخامنشی، با کیخسرو پادشاه کیانی ایران باستان است! تطبیقی که بیش از هر چیز به یک جوک بی‌مزه شبیه است! لیکن به راستی، این افراد برای تطبیق شخصیت کیخسرو (شاه کیانی) و کورش چه دلیلی می‌آورند؟ در وهله اول باید دانست که این افراد از آوردن دلیل گریزان اند و تنها در صورت اصرار فراوان، حاضر می‌شوند که افاضه نموده، اسنادی که علیه خودشان و مایۀ نقض ادعایشان است را ارائه دهند! اکنون برای روشن شدنِ حقیقت، و افشای جعلیاتِ باستانگرایان، سخنان آنان را بررسی می‌کنیم.

در شاهنامه درباره کیخسرو، نخست سخن از گسترش قدرت و پیروزی بر دشمنان و رسیدن به همه آرزوها و خواسته هاست، و سپس در پایان، سخن از هراس است. هراسی که کیخسرو و کوروش در دم مرگ از آن سخن می‌گویند، هراس از گرفتاری در چنگال غرور ناشی از کسب قدرت زیاد است که مبادا آنها را به ناسپاسی کشاند. همچنین کیخسرو همانند کورش در انتهای زندگی در رؤیا، نزدیک شدن مرگش را دید و در ادامه، اندرز کیخسرو به فرزندانش شبیه اندرزهای کورش است.

نقد: روشن است که در این گفتار، این باستانگرای افراطی دست به مغالطه‌ای کودکانه زده است. می‌گوید چون کیخسرو در ابتدا به سرزمین‌های دیگر لشکرکشی کرد، سپس در آخر زندگی‌اش، از غرور و تکبر خود ترسید، پس همان کورش است! گویی هرکس به کشورهای دیگر حمله کند و سر آخر از تکبر و خودخواهی خود هراسان شود، او همان کورش است! اگر اندکی در تاریخ مطالعه کنیم، درمی‌یابیم که بسیاری از فاتحان در آخر زندگانی به چنین وضعی دچار شدند. پیرامون رؤیای کورش در انتهای زندگی (که نزدیک بودن مرگ خود را دید) هم ایشان (شخصیت باستانگرا را می‌گویم)، به کتاب گزنفون، دفتر ٨، ابتدای بخش ٧ استناد کرده است، در حالیکه او و همفکرانش حاضر نیستند که محتویات گزنفون را بپذیرند. چه بسیار در نوشته‌های گزنفون از خشونت‌های عجیب و کشتارهای هولناک مردم به دست کورش سخن گفته شده است،[1] که همین باستانگرایان حاضر به پذیرش آن نیستند و گزنفون را خیال‌پرداز و متوهّم نامیده اند. اکنون چه شده است که سخنان گزنفون را پذیرفته اند و بر اساس چند حدس و گمان، شخصیت کورش را به کیخسرو تطبیق داده اند؟ (در حالیکه گزنفون هیچ اشاره ای به تطبیق کورش و کیخسرو نکرده است). در مجموع با چنین حدس و گمان‌های این چنینی نمی‌توان شخصیت‌های شخصیت‌ها را بر یکدیگر تطبیق داد. باستانگرایان می‌دانند که فردوسی نامی از کورش در شاهنامه نیاورده است. چه اینکه فردوسی آوردن نام کورش را در شأن شاهنامه نمی‌دانسته و یا اینکه کورش ناشناخته‌تر و بی‌اهمیت‌تر از آن بوده که نامش به گوش فردوسی رسیده باشد (و به هر دلیل). به هر روی با نگاهی به کارنامه کیخسرو در‌می‌یابیم که بنا بر شاهنامه، وی ابداً ربطی به کورش ندارد. لذا باستانگرایان می‌کوشند برای جبران این ناکامی، به ابوریحان بیرونی استناد کنند (که مثلاً ابوریحان گفته است که کورش همان کیخسرو است)! که البته باز هم ناموفق ماندند. چون ابوریحان به خوبی نادرست بودن سخن آنان (باستانگرایان) را بیان کرده است.

نگاهی به سخنان ابوریحان بیرونی پیرامون کیخسرو و کورش؛ ابوریحان بیرونی پیرامون شخصیت کیخسرو و کورش دو دیدگاه را مطرح می‌کند. دیدگاه اول بر مبنای متون ایرانی، و دیدگاه دوم بر اساس متون غربی.

- دیدگاه اول: در این نظر، بهمن اردشیر، شاه بزرگ بود و کورش عامل دست‌نشانده او در کلده (بابِل) بود. از همین روی، کورش جزو ملوک کلدانی شمرده می‌شود و فاصله او با اسکندر، 222 سال بود.[2] از سویی بهمن اردشیر، 240 سال پس از مرگ کیخسرو به حکومت رسید.[3] کورش نیز در زمان بهمن اردشیر می‌زیست و دست‌نشانده او بود. از همین روی، کورش بر اساس متون ایرانی ابداً نمی‌تواند شخص کیخسرو بوده باشد، چون نه از حیث زمان زندگی، و نه از حیث جایگاه اجتماعی هیچ شباهتی با هم ندارند. کورش تنها یک حاکم دست‌نشانده بود و تا آخر عمرش چنین بود، اما کیخسرو؛ شاهِ شاهان! از سویی کورش حداقل 240 سال پس از کیخسرو می‌زیست!



در محوطه تاریخی پاسارگاد، نقش‌برجسته‌ای از یک مرد وجود دارد که برخی از افراد، به اشتباه آن را به عنوان تصویری از کورش دوم هخامنشی (کورش کبیر) معرفی کرده‌ اند! این نگاره در دروازه سابق ورودی پاسارگاد قرار دارد. سابقاً بالای این نگارنده به خط میخی نام کورش نوشته شده بود. در حالیکه خط میخی سال‌ها پس از عصر کورش کبیر، و در زمان داریوش اول اختراع شد. همچنین برخی مدعی شدند که بر سر این مرد، تاجی با دو شاخ وجود دارد که اثبات کننده این نکته است که کورش همان ذوالقرنین (به معنی دو شاخ) است!
  
امروزه باستان‌شناسان به این نتیجه رسیدند که این نگاره ابداً تصویر کورش کبیر نیست! بلکه نگارۀ رب النوع فینیقی و به تعبیر دقیق‌تر، یک بعل جوان است! پروفسور والتر هینتس (از بزرگترین باستان‌شناسان معاصر) می‌نویسد: «تصویر ساختمان دروازۀ پاسارگاد (لوح 9) را مدت‌ها تصویر آرمانی شاه بزرگ می‌دانستند. در حقیقت این تصویر ایزد نگهبان فینیقی را نشان می‌دهد: یک بعل جوان با چهار بال و تاجی مصری بر شاخ قوچ. در بالای این نگاره تا میانۀ سدۀ پیش هنوز یکی از نبشته‌های بی‌شمار سه زبانه‌ای قرار داشت که داریوش نویسانده بود: «من، کورش، شاه، هخامنشی». ظاهراً کورش نظیر این پیکره‌های ایزدان را پس از گشودن بابل و سوریۀ متعلق به آن و همچنین فینیقیه با بنادر مدیترانه‌ای‌اش صیدون و صور دیده بود».[2] و سپس آن را به عنوان ایزد نگهبان قصر بر در ورودی کاخ خود قرار داده بود. تصویری از تاج مصری نگاره (که برخی آن را دلیل بر ذوالقرنین بودن کورش می‌دانند:
  
روشن است که این تصویر کورش کبیر نیست! و تاجی که بر سر نگاره است نیز ربطی به ذوالقرنین ندارد. چون باستان‌شناسان با دقت در نگاره دریافتند که چهار شاخ از آن تاج منشعب شده است. (به فرض هم که آن تاج دو شاخ داشته باشد، باز هم ربطی به کورش ندارد، چون این نگارۀ بعل است، نه کورش). به هر روی هرچند نوشتۀ بالای نگاره در زمان داریوش اول ایجاد شده، ولی این دروازه و کاخ‌های اختصاصی در عصر کورش دوم (کورش کبیر) ساخته شده، لذا این نتیجه به دست می‌آید که کورش شخصاً از نماد بعل (به عنوان ایزد نگهبان قصر) بر در ورودی کاخ خود استفاده کرده است! اما به راستی بعل کیست ؟

بعل نام خدایی است که جوامع باستانی در سرزمین بین‌النهرین آن‌را می‌پرستیدند. واژه بعل یک اسم عام سامی به معنای «خداوند» و «سرور» است. لیکن به مرور خدایان و بت‌های بسیاری به آن نامگذاری شدند. حتی بعل (bēl) از عناوین مردوک (Marduk) شد و در آن ظهور می‌یافت.[3] مردوک هم بت بزرگ معبد اسانگیلای بابیلون (بابِل) بود.[4] کتیبه‌ها، نقش‌نگاره‌ها و تندیس‌های بسیاری از بعل وجود داشته که روشن می‌کند بعل یقیناً «بُت» بوده است. و از سویی روشن است که نقش‌برجستۀ این خدای مجسم، توسط کورش هخامنشی در پاسارگاد به کار رفت. بعل به عنوان بت‌ و خدای شیطانی در تورات و قرآن به شدت مورد حمله قرار گرفت.

در تورات می‌خوانیم که کسانی که بت بعل را پرستش کردند، سزاوار عذاب و نابودی اند.[5] آنان خدای یگانه را به خشم می‌آورند. معابد بعل سزاوار ویران شدن هستند.[6] حتی انبیای بنی اسرائیل از جانب خداوند مأموریت داشتند تا کسانی که بعل را ترویج و تبلیغ می‌کردند، به قتل برسانند.[7] در نگاه تورات، حتی کمترین خدمت به بعل، موجب خشم خداست.[8] احترام به بعل، همردیف زنا و قتل است.[9] در قرآن می‌خوانیم: «وَ إِنَّ إِلْیَاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَ لَا تَتَّقُونَ أَ تَدْعُونَ بَعْلًا وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ الخَْالِقِینَ [صافات/123-125] و به راستى الیاس از فرستادگان [ما] بود. چون به قوم خود گفت که آیا پروا نمى‏‌دارید؟ آیا «بعل» را مى‏‌پرستید و خدای یگانه (بهترینِ آفرینندگان) را رها می‌کنید؟».

درباره نگاره مرد بالدار، علاوه بر اینکه نماد بتِ بعل است، در برخی از نواحی به عنوان نمادی از نینورته (خدای جنگ و خونریزی) بود.[10] که آن هم خدایی مجسّم و به شکل تندیس (بت) بود. تصویری از نینورته:
  

پی‌نوشت:

[1]. والتر هینتس، داریوش و ایرانیان، ترجمه پرویز رجبی، تهران: نشر ماهی، 1392. ص 159 و 40.
[2]. والتر هینتس، همان، ص 116.
[3]. جرمی بلک و آنتونی گرین، فرهنگنامۀ خدایان، دیوان و نمادهای بین‌النهرین باستان، ترجمه پیمان متین، تهران: مؤسسه انتشارات امیرکبیر، 1385. ص 212.
ن.ک. ساندرز، بهشت و دوزخ در اساطیر بین النهرین، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور، تهران: نشر قطره، 1389. ص 119-120
[4]. ن.ک. ساندرز، همان، ص 106-110 و 119-120.
[5]. عهد قدیم،‌ تثنیه 4 : 3، بنگرید به Old Testament, Deuteronomy 4 : 3
داوران 2 : 11-14 ،‌
[6]. داوران 6 : 25،
[7]. اول پادشاهان 18 : 40 (اشاره به اعدام کاهنان بعل به دست ایلیای نبی).
[8]. اول پادشاهان 22 : 53، ارمیا 11 : 17
[9]. ارمیا 7 : 9 (اشاره به موعظه ارمیای نبی).
[10]. هنریتا مک کال، اسطوره‌های بین النهرینی، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز، 1389. ص 91.



پی‌یِر بریان (Pierre Briant) باستان‌پژوه و ایران‌شناس مشهور جهان، در كتاب «از كورش تا اسكندر» (From Cyrus to Alexander) به نكته‌ قابل توجهی اشاره می‌كند، او نیز همانند دیگر تاریخ پژوهان روز دنیا، بر این عقیده است كه تجاوز، غارت و كشتار مردم اوپیس، به دست كورش كبیر صورت گرفته است.[1]
وی می‌نویسد:
This victory was followed by an immense haul of booty and the massacre of those who attempted to resist.
ترجمه:
«پیروزی كورش در نبرد اوپیس، با یك غارت وسیع [و گرفتن غنایم بسیار] و همچنین كشتارِ هر آنكس كه در پی مقاومت بود، همراه شد.»[2]
می‌بینیم كه پی‌یِر بریان نیز بر این عقیده است كه كورش كبیر پس از تحمیل یك شكست سنگین به مردم اوپیس، آنان را غارت كرد و هر كسی كه مبادرت به ایستادگی نمود را از دم تیغ گذراند.

پی‌نوشت:

[1]. بنگرید به مجموعه مقالات «كورش كبیر و اوپیس»
[2]. بنگرید به:
Pierre Briant, From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire, Translatef by Peter t. Daniels, Winona Lake, Eisenbrauns, 2002, Pp 41



ژان گلسنر (Jean Jacques Glassner) متولد 1944 میلادی، متخصص تاریخ بین النهرین و خط میخی، كه در رشته آشورشناسی نیز به تخصص رسید. وی در دانشگاه‌های مطرح اروپایی، از جمله دانشگاه ژِنِو (Genève)،‌ دانشگاه پواتیه (Poitiers)، دانشگاه استراسبورگ (Strasbourg)، دانشگاه اورشلیم (Jérusalem) و... صاحب كرسی تدریس و نظریه پردازی است، و همچنین مدیر پژوهش‌های باستان‎شناسی در مركز ملی تحقیقات علمی فرانسه (CNRS) است.[1]

وی كه جایگاه علمی‌اش بر كسی پوشیده نیست، در ترجمه رویدادنامه نبونئید،[2] می‌نویسد:

“Au mois de Tešrit, Cyrus ayant livré bataille à l’armée d’Akkad à Upû, sur la [rive] du Tigre, le peuple d’Akkad reflua. Il se livra au pillage et massacra la population.”

ترجمه:

در ماه تشرین (از ماه‌های تقویم اكّدی)،‌ كورش برای جنگ علیه ارتش اكّدی (بابیلون) به اوپیس رسید (در ساحل رود دجله). مردم عقب نشینی كردند، و او نیز مردم را غارت و قتل عام كرد.

ترجمه وی‌ در كتاب‌ها و نشریات معتبر تاریخ‌پژوهی‌ دنیا منتشر شده است.[3] و البته این گفتار تاریخی‌ مورد تأیید بزرگترین باستان‌شناسان روز دنیا است.[4]

[1]. بنگرید به:
Archive wikiwix, Art et culture, Glassner, Jean Jacques
cnrs.academia.edu, Jean Jacques Glassner
[2]. بنگرید به:
J.J. Glassner, Chroniques mésopotamiennes (Paris, 1993) p. 204
‍[3]. برای‌ نمونه بنگرید به:
 W.‎ G.‎ Lambert, Cyrus defeat of Nabonidus, 27-03-2007, Institute of Archaeology and Antiquity, University of Birmingham, BIRMINGHAM B15 2TT ‪(Grande-Bretagne)‬
[4]. بنگرید به «كورش كبیر و اوپیس»




تعداد صفحات : 45

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |