تبلیغات
تقریب مذاهب
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
پست بعدی را شما انتخاب بکنید.







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

به عقیده برخی پدیده تصوّف از ادیان دیگر مانند بودایی، مسیحیت و حکمای یونان خصوصاً افکار و اندیشه‌های فلوطین که به نوافلاطونیان معروف و مشهور است وارد جامعه اسلامی شده[1] و هیچ رابطه‌ای با دین مقدس اسلام ندارد. و اوّلین کسی که خود را صوفی معرفی نامید، ابوهاشم کوفی است که از طرف ائمه(علیهم السلام) به شدّت مردود دانسته شده است. در روایتی که امام صادق (علیه السلام) از حال ابوهاشم کوفی سؤال شد امام فرمود: «إنه كان فاسدَ العقیدة جدا و هو الذی ابتدعَ مَذهبا یقالُ له التصوف وجعلهُ مفرا لعقیدته الخبیثة.[2] ابو هاشم كوفی جدا فاسد العقیده است او همان كسی است كه از روی بدعت مذهبی اختراع كرد كه به آن تصوف گفته می شود و آن را فرار گاه عقیده خبیث خود ساخت.
در روایت دیگر چنین آمده است: «به سند صحیح از احمد بن محمد بزنطی روایت کرده‌اند که مردی به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: در این زمان قومی پیدا شده‌اند که به آنها صوفی می‌گویند. درباره آنها چه می‌فرمایید؟ امام (علیه السلام) در پاسخ فرمود: «انهم اعداءُنا فمن مال الیهم فهو منهم و یحشر معهم سیکون اقوام یدّعون حبّنا و یمیلون الیهم و یتشبهون بهم و یلقبون انفسهم بلقبهم و یأوّلون اقوالهم ألا فمن مال الیهم فلیس منّا و إنّا منهم برآء و من انکرهم و ردّ علیهم کان کمن جاهد الکفار بین یدی رسول الله (ص).» آنها (صوفیان) دشمنان ما هستند، پس هرکس به آنها میل پیدا کند از آنان است و با آنها محشور خواهد شد به زودی کسانی پیدا می‌شوند که ادعای محبت ما را می‌کنند و به ایشان نیز تمایل نشان می‌دهند، خود را به ایشان تشبیه نموده و لقب آنان را بر خود می‌گذارند و گفتارشان را تأویل می‌کنند. بدان که هرکس به ایشان تمایل نشان دهد؛ از ما نیست و ما از او بیزاریم و هرکس آنها را رد کند مانند کسی‌ است که در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) با کفار جهاد کرده است.»[3]
از این روایت استفاده می‌شود که تا زمان امام صادق (علیه السلام) صوفی نبوده و از آن به بعد پیدا شده است و مطلب قابل توجه اینکه حضرت به شیعیان اخطار می‌دهد که مبادا فریب کسانی را بخورند که دم از محبت ما می‌زند ولکن نام «صوفی» را بر خود می‌گذارند.
در روایتی دیگر از امام رضا (علیه السلام) چنین آمده است که شخصی از امام راجع به صوفیه سؤال می‌کند، امام در جواب می‌گوید: «کسی قائل به تصوّف نمی‌شود مگر از روی خدعه و نیرنگ و جهالت و یا حماقت، ولیکن اگر کسی از روی تقیه خود را صوفی بنامد تا از شر آنها در امان باشد بر او گناهی نیست به شرط اینکه بر چیزی از عقاید باطل‌شان قائل نگردد.»[4]
این روایت صراحت دارد در اینکه کسی حق ندارد که خود را صوفی بنامد فقط در حالت اضطرار است که می‌توان از باب تقیّه خود را صوفی نامید گویا واژه «صوفی» از واژه‌های مذموم و ناپسند است که بیانگر ضدیّت و تعارض با اسلام ناب را دارد. و بار منفی آن بگونه‌ای است که به هیچ وجه مورد تأیید ائمه(علیه السلام) نبوده است.
از آنجا که پیروان مکتب تشیع طبق فرمایش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) پیروی از قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) را با هم داشته‌ و آن دو را از هم جدا ندانسته و مکمل هم شمرده‌اند، لذا در عقاید و احکام به هر دو تمسک نموده‌اند. از بسیاری انحرافات که دامن‌گیر مذاهب و نحله‌های دیگر شده در امان مانده‌اند و از این رو علی(علیه السلام) و بزرگان شیعه نه تنها در طول تاریخ به این اسم نامیده نشده و زیر بار آن نرفته‌اند، بلکه با شدت و حدّت تمام در مقابل نفوذ و گسترش اندیشه صوفی‌گری در میان جوامع اسلامی و خصوصاً پیروان مکتب اهل‌بیت(علیهم السلام) ایستادگی نموده و ده‌ها کتاب و رساله در نقد تصوف نوشته‌اند و انحرافات و ضررهایی را که از ناحیه آنها متوجه جهان اسلام و مسلمین می‌شوند بیان نموده‌اند.


كلمه عرفان در فرهنگ اسلامی به معنی شناختن آمده است[1] و در لغت‌نامه‌ها به معنی علم و دانش تفسیر گردیده است، ولكن از جهت مفهوم میان علم و معرفت فرق‌های قایل شده‌اند، از جمله اینكه معرفت، علم پس از جهل است و از این جهت است که به خداوند عالم گفته می‌شود نه عارف، زیرا علم خداوند ازلی است و مسبوق به جهل نمی‌باشد.[2]
در تعیین اصل و ریشه كلمه تصوف و اشتقاق آن نظرهای گوناگون و مختلفی وجود دارد. كه مشهورترین و صحیح‌ترین نظر این است كه كلمه صوفی از "صوف" به معنای "پشم" مشتق است.[3] زیرا در این تردید نیست كه صوفیه پشمینه‌پوش بوده‌اند و چنین می‌نماید كه این عمل آنها به تدریج باعث آن شده است كه به نام صوفی معروف شوند.
رابطه تصوّف با عرفان:
 در این رابطه دو دیدگاه مطرح است:
دیدگاه اول: برخی معتقدند كه تصوف از مصداق و شعبه‌های عرفان است، نه تمام آن؛ به این معنی كه عرفان عالی‌تر و والاتر از تصوّف می‌باشد، تصوّف روش و طریقه‌ای است كه از سرچشمه عرفان فیض می‌گیرد. و عرفان با مفهوم كلی آن شامل تصوّف و دیگر روشها و طریقه‌ها نیز می‌گردد. در سخنان بزرگان صوفیه عارف در مقام بالاتر و عالی‌تر از صوفی ذكر شده است، چنانكه در كتاب اسرار توحید آمده است كه خواجه مظفر نوغانی به شیخ ابوسعید گفت:« صوفیت نگویم و درویشت هم نگویم بلكه عارفت گویم به كمال، شیخ گفت آن بود كه گوید.»[4]
دیدگاه دوم: برخی دیگر معتقد‌ند كه بین تصوف و عرفان تفاوت چندانی وجود ندارد. فقط در اعتبار فرق می‌كند. به این معنی كه هرگاه اهل عرفان به عنوان فرهنگی یاد شوند با عنوان «عرفا» و هر گاه به عنوان اجتماعی‌شان یاد شوند غالباً با عنوان «متصوّفه» یاد می‌شوند.[5]
این مطلب به نظر صحیح‌تر می‌رسد زیرا در ابتدا پیدایش، این گروه به تصوف معروف بودند و بعد از سپری شدن سالها و تطورات و رشد، سرانجام چهره تصوف به عرفان علمی تغییرنمود[6] و عرفان نظری توسط محی‌الدین عربی پایه‌گذاری گردید.[7] بنابراین می‌توان گفت: كه تصوف از زهد و فقر آغاز شد و با عشق و ذوق و وحدت وجود و شهود به كمال رسید و در واقعیت تفاوت جوهری بین تصوف و عرفان وجود ندارد. و این دو ماهیتاً و حقیقتاً متحد می‌باشد.
عرفان و اسلام:
در مورد این كه آیا اعمال، رفتار و جهان‌بینی صوفیه یا عرفاء مورد تأیید اسلام است یا نه؟ دو دیدگاه مطرح است.
دیدگاه اول: گروهی از محدثان و فقهای اسلامی معتقدند كه عرفا عملاً پایبند به اسلام نیستند و استناد آنها به كتاب و سنت صرفاً عوام‌فریبی و برای جلب قلوب مسلمانان است و عرفان یا تصوف اساساً ربطی به اسلام ندارد. و برخی دیگر در این راستا می‌گویند: عرفاء عملاً ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند بلكه عرفان و تصوف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضد اسلام و عرب در زیر پوششی از معنویت. آنها مدعی هستند كه استناد عرفا به كتاب و سنت صرفاً تقیه و از ترس عوام بوده است. می‌خواستند به این وسیله جان خود را حفظ كنند.[8]
دیدگاه دوم: نظر دیگر در رابطه با عرفا این است كه در عرفان و تصوف خصوصاً درعرفان عملی و بالاخص آنجا كه جنبه فرقه‌‌ای پیدا می‌كند بدعتها و انحرافات زیادی می‌توان یافت كه با كتاب الله و سنت معتبر وفق نمی‌دهد. ولی عرفایی هستند كه هرگز نمی‌خواسته‌اند بر ضد اسلام مطلبی گفته شود و در میان آنها كسانی هستند كه به اسلام نهایت خلوص نیت داشته‌اند.[9]


آنچه مسلم است این است كه در صدر اسلام، گروهی به نام عارف یا صوفی در میان مسلمین وجود نداشته و نام صوفی در قرن دوم هجری پیدا شده است. می‌گویند اولین كسی كه به این نام خوانده شد ابوهاشم كوفی است.[1] و اولین خانقاه را امیری ترسا در رمله شام بنا نهاده است.[2]
بسیاری از محققین اسلامی و مستشرقین تصوف را به دلیل كثرت اختلاف در مسائل و احكامی كه با دین اسلام ارتباطی ندارد، بیگانه از اسلام می‌دانند[3] و همین بیگانگی تصوف با اسلام و احادیث متعددی كه از سوی ائمه معصومین (علیهم السّلام) در ذم آنان وارد شده باعث گشته است تا در طول تاریخ علما به مقتضای زمان و مكان اقدامات جدی بر علیه تصوف انجام دهند و این اقدامات در برخی از موارد كه علمای شیعه در تنگنا قرار داشتند و یا با مسائل مهم‌تری دست به گریبان بوده‌اند نمود كمتری یافته و در مواردی به صورت افشاگری برعلیه متصوفه در محافل درسی و وعظی خودنمایی كرده است، و هرگاه مجالی حاصل شده علاوه بر تكفیر متصوفه ردیه‌های علمی و استدلالی در رد تصوف و متصوفه بر علیه آنها به رشته تحریر درآمده است، روی هم رفته برخورد علما با متصوفه را می‌‌توان به دو نوع عملی و علمی تقسیم كرد:
الف) اقدامات علمی:
اغلب علمای شیعه به دلیل فقدان حكومت مستقل و قوی شیعی تنها توان مبارزه علمی با متصوفه را داشته‌اند و با نوشتن كتاب و مقاله و رساله در رد متصوفه به رد استدلالی روش و آراء و تفكرات متصوفه پرداخته‌اند.[4]
در تتمه كتاب «تنبیه الغافلین» از 120 كتاب نام برده شده كه برخی از این كتاب‌ها به طور كامل به ردّ تصوف پرداخته‌اند و در برخی نیز تحت عناوینی چند به این مهم اهتمام ورزیده‌اند؛ در این خصوص می‌توان به كتاب «كسرالاصنام» صدرالدین محمد شیرازی (ملا صدرا) و «حدیقة الشیعه» مقدس اردبیلی و كتاب «خیراتیه» تألیف علامه كرمانشاهی و «الرد علی الصوفیة و الغالیه» نوشته حسین بن سعید اهوازی كه از اصحاب امام رضا (علیه السّلام) است و تألیفات فضل بن شاذان، ابو سهل نوبختی، ابو اسحق كاتب از اصحاب امام حسن عسگری (علیه السّلام) و شیخ صدوق و دیگر بزرگان اشاره كرد.[5]
ب) اقدامات عملی:
 پیش از روی كار آمدن سلسله «صوفیه» علما در قبال صوفیه كاری از پیش نمی‌بردند و اقدام افرادی چون حلاج و عین‌القضاة همدانی تنها به دلیل نظر مخالف علما صورت نیافت بلكه عداوتهای درون گروهی و مصالح امرا در این مورد بی‌تأثیر نبود؛[6] در دوران حكومت صفوی كشمكش میان علمای شیعه و متصوفه بالا گرفت، و صوفیان از سوی عالمان و حكمرانان مورد سخت‌ترین حملات قرار گرفتند و این درگیری با سقوط صوفیه از موضع قدرت، و تعقیب ایشان پایان یافت و چنان‌كه در تاریخ شاه اسماعیل صفوی آمده است قبور اولیای آنان به وسیله حكمرانان كه در آن روزگار بر طبق دستورهای علما كار می‌كردند در معرض نبش قرار گرفت و شیخ‌الاسلام علامه محمدباقر مجلسی به آنها هجوم سختی برد و كفر آنها را اعلام كرد و به وجوب تعقیب آنها فتوا داد.[7]
 از جمله اقداماتی كه پادشاهان صفوی به اشاره علما بر علیه متصوفه اعمال كرده‌اند، برخورد شدید شاه طهماسب صفوی با  صوفیان می‌باشد، وی پسیخانیان (نقطویان) را كه از صوفیان پیرو محمود پسیخانی بودند و پس از مرگ او در ایران پراكنده شده و به نشر آیین خود می‌پرداختند تا نطنز و كاشان و انجوان‌ تعقیب نمود و آنها را قلع و قمع كرد؛ در قزوین نیز گروهی از نقطویان را به حبس انداخت؛[8] از این قبیل اقدامات كه با اتحاد علماء و حكام بر علیه صوفیان صورت می‌گرفت در طول حكومت صفویان حتی در دوران شاه سلطان حسین، آخرین پادشاه صفوی نیز به وفور یافت می‌شود؛ شاه عباس صفوی اقدامات بسیار مؤثری را بر علیه متصوفه اعمال نمود و او بود كه بنای استحكام یافته تصوف‌ را در ایران ویران كرد، شاه عباس با حمایت علما و تدابیری كه اندیشید توانست تصوفی را كه پس از مرگ شاه طهماسب در زمان او جان گرفته و به رهبری درویش قلندر از نیروی نظامی نیز بهره‌مند بود، از میان ببرد.[9] همچنان كه از تواریخ به دست می‌آید در عهد صفویه، صوفیه به طور كامل منهدم گردید و جز رگه‌هایی بی‌فروغ از آن باقی نماند.[10]


برخی از کسانی که از موضوع صوفی و صوفیه اطلاعی ندارند سوال می‌کنند که چرا اهل‌کتاب و ادیان دیگر حق فعالیت مذهبی در اماکن اماکن عبادی خود را دارند، اما صوفیه از این حق محروم هستند و نمی‌توانند در اماکن عبادی خود تبلیغ نمایند.
در پاسخ به این افراد باید گفت که بین ادیان الهی و فرقه‌های بدعت گذار با همدیگر تفاوت‌های زیادی وجود دارد. زرتشت و یهودیت و مسیحیت بعنوان دین جدا و مستقل فعالیت می‌کنند و خود را منسوب به اسلام نمی‌کنند، اما فرقه‌هایی همچون صوفیه و بهائیت و بابیت، با اینکه در دامان اسلام رشد و نمو کرده‌اند، اما انحرافاتی دارند که همین امر موجب تمایز ایشان از شیعیان واقعی شده است. بدین دلیل است که حساسیت این چنین فرقه‌هایی که در دامان اسلام رشد کرده‌اند، بیشتر است. چنین فرقه‌هایی با معرفی خود به عنوان اصل و اساس شیعه و اسلام راستین، پیروان خود را منحرف ساخته و ایشان را جذب فرقه خود می‌کنند.
از این‌رو قطب فرقه صوفیه گنابادی با سخنان دوپهلو سعی می‌کند صوفیه را بعنوان اصل و ریشه شیعه معرفی کند، لذا در این باره می‌گوید: «همیشه در طی تاریخ بین دو تفکر شیعی و سنی مخالفت‌های فراوانی بوده است و همواره خلفا به طرق مختلف درصدد از بین بردن فکر شیعی بوده‌اند و طرفداران این فکر را آزار می‌دادند. بدین طریق عده‌ای از شیعیان برای آنکه شناخته نشوند و برای آنکه بتوانند به افکار و عقاید خودشان سر و صورتی بدهند و دیگران را نیز ارشاد کنند، مجبور به گوشه‌گیری و زهد شدند که به زهاد شهرت یافتند و سپس نام دیگری در تاریخ اسلام یافتند که آن نام صوفی بود و کم کم کلمه تصوف رایج شد.»[1]
در حالی که اندیشه غالب مبنی بر شکل‌گیری تصوف و نام نهادن اولین شخص به اسم صوفی، در قرن دوم صورت گرفته است.
کیوان قزوینی صوفی مستبصر در این زمینه می‌گوید: «اولین کسی که زیر بار این ننگ و بدعت رفت، ابو هاشم کوفی بود که رنج ها به خود داد تا عرّاده صوفی به راه افتاد.»[2]
عبدالرحمن جامی (متوفی 898 هجری) ضمن اطلاق نام اولین صوفی به ابوهاشم معاصر سفیان ثوری (متوفی 161 هجری) می‌نویسد:«اولین خانقاهی كه برای صوفیان بنا كردند، آن است كه به رمله شام كردند.»[3]
پس از جامی، احمد امین رازی (متوفی 1010هجری) نیز می‌نویسد: «ابوهاشم اول كسی است كه خانقاه جهت صوفیان ساخته و مولوی الجامی نیز در نفحات اول ذكر او نموده...».[4]
بنابر شواهد گفته شده، معرفی صوفیه از سوی بزرگان صوفیه بعنوان پیروان واقعی امیرالمومنین (علیه السلام)، آیا نقشه‌ای برای جذب افراد کم اطلاع یا بی‌اطلاع از تاریخ شیعه نیست؟ آیا این نحوه معرفی صوفیه که برخلاف امانت داری در نقل تاریخ است، سندی برای سوء‌ظن به بزرگان این فرق نمی‌باشد؟
از سوی دیگر روایات زیادی از جانب ائمه اطهار (علیهم السلام) برای مقابله با انحرافات و بدعتهای فرقه‌های مختلف از جلمه صوفیه صادر شده است. با وجود تعداد زیاد روایات مختلف، جای تعجب است که چرا هنوز عده‌ای سنگ چنین فرقه‌های منحرفی را به سینه خود می زنند و از ایشان دفاع می کنند.
ازجمله روایات ذم صوفیه می‌توان به روایتی از امام رضا (علیه السلام) اشاره کرد. به سند معتبر از «حسین بن سعید» روایت شده است که گفت: «سألت ابا الحسن علیه السلام عن الصوفیة و قال : لا یقول احد بالتصوف إلی الخدعة أو ضلالة أو حماقة و أما من سمی نفسه صوفیا للتقیة فلا إثم علیه و علامته أن یکتفی بالتسمیة فلا یقول بشیء من عقائدهم الباطلة.»[5]
 از حضرت رضا علیه السلام سوال کردم از آل صوفیه؟ و ایشان فرمودند : کسی قائل به تصوف نمی شود مگر از روی خدعه و مکر یا جهالت یا حماقت؛ اما اگر کسی از روی تقیه خود را صوفی بنامد، تا از شرّ آنها در امان بماند بر او گناهی نیست؛ به شرط آنکه به چیزی از عقائد باطلشان قائل نشود.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از پدید آمدن این گروه خبر داده و فرموده اند: «لاتقوم الساعة علی امتی حتی یقوم قوم من امتی اسمهم الصوفیه لیسوا منی و انهم یحلقون للذکر و یرفعون أصواتهم یظنون انهم علی طریقتی بل هم اضل من الکفار و هم اهل النار لهم شهیق الحمار.»[6] روز قیامت بر امتم بر پا نشود تا آنکه قومی از امّت من به نام (صوفیه) برخیزند. آنها از من نیستند و بهره ای از دین ندارند و آنها برای ذکر دور هم حلقه می زنند و صداهای خود را بلند می کنند به گمان اینکه بر طریقت و راه من هستند؛ در حالی که آنان از کافران نیز گمراه تر و اهل آتش اند و صدایی دارند مانند عرعر الاغ.
با توجه به دلایل ذکر شده، آیا هنوز کسانی هستند که قائل باشند صوفیه باید همانند اهل کتاب در اماکن مذهبی خود تبلیغ نماید؟

پی‌نوشت:

[1]. تابنده نورعلی، آشنایی با عرفان و تصوف، حقیقت، تهران، 1383، صص 7 و 8
[2]. کیوان قزوینی عباسعلی، استوارنامه، به اهتمام محمود عباسی، راه نیکان، 1387،  ص22
[3]. جامی نورالدین عبدالرحمن، نفحات الانس من حضرات القدس، سخن، 1394،  ص 32 – 31
[4]. هفت اقلیم، رازی، ج 1، چاپ علمی، تهران، به اهتمام جواد فاضل، ص 112
[5]. محمد بن حسن حر عاملی، نقدی جامع بر تصوف ترجمه رساله الاثنی عشریه فی الرد علی الصوفیه، مترجم جلالی عباس، انصاریان، قم، 1386، ص 30
[6]. محدث قمی، سفینة البحار، انتشارات فراهانی، تهران و در چاپ جدید اسوه، قم، ج 2، ص 58



یکی از سوالاتی که از سوی صوفیه مطرح می‌شود این است که "اگر فرقه‌های صوفیه اهل بدعت هستند و خانقاه از مصادیق بدعت به شمار می‌آید، پس حسینیه‌ها و مدرسه‌های جدید هم بدعت‌اند، زیرا همه این پدیده‌ها نو و جدید هستند."
در پاسخ به این سوال، باید گفت: پایگاه عبادت برای مسلمانان در وهله اول مسجد است و بس. دین مبین اسلام همانند ادیان دیگر مکانی برای عبادت به پیروان خود معرفی کرده است به نام مسجد. اما اگر در طول تاریخ اماکنی دیگر در کنار مسجد تاسیس شده‌اند و در ساختن این اماکن اهدافی وجود داشته است، در مرحله بعد از مسجد قرار می‌گیرند، مگر آنکه غرض عقلایی خاصی از آن مکان مد نظر باشد.
اولا: حسینه‌ها و مدارس جدید باعث ایجاد فرقه‌های دینی و موجب کم‌رنگ کردن حضور مردم در مسجد و تفرقه میان مسلمانان نشده‌اند، و درست برعکس اهداف خانقاه در مورد این نوع اماکن صادق است. یکی از کارکردهای حسینیه این است که اگر شخصی بواسطه عذر شرعی نتوانست در مراسمات مساجد شرکت کند، می‌تواند در حسینیه مسجد حضور به هم رساند و از شرکت در مراسمات مذهبی محروم نگردد. اتفاقا ساخت حسینیه‌ها در کنار مساجد، به جهت امکان حضور همه اقشار مردم در مراسمات مذهبی و اجتماعی است، تا عذر شرعی شخصی مجوز عدم حضور در مراسمات مذهبی یا اجتماعی افراد تلقی نگردد  و درواقع حسینیه مکمل مسجد برای حضور مردم در مراسمات است. درحالی‌که خانقاه بدین منظور ساخته نشده است بلکه دستاوردهای منفی دیگری دارد که به آن اشاره می‌شود.
ثانیا: هر امر نو و جدیدی بدعت و مذموم نیست. بدعت مذموم به معنای انتساب غیر دین به دین است و خانقاه به عنوان مکان طریقت دینی در برابر شریعت دینی از نشانه‌های آشکار بدعت است.
ثالثا: صوفیان افعال و احکامی در خانقاه جاری می‌کنند که بیشتر آنها بدعت‌اند. مثلا مسلمانان در مساجد قرآن می‌خوانند و حال‌آنکه در خانقاه به جای قرآن، شعر خوانی می‌کنند. برخی از خانقاه‌ها محل انجام حرکات رقص‌گونه است که به سماع صوفیه مشهور است و انجام این حرکات در اماکنی غیر مسجد جایز نیست، تا چه رسد به مسجد.
رابعا: اگر قصد صوفیه از ساخت خانقاه هم‌عرضی با مسجد است، پس چرا به اعتراف بزرگان صوفیه اولین خانقاه را امیری مسیحی برای اهل تصوف در رمله شام می‌سازد؟ به گفته خواجه عبدالله انصاری اولین خانقاهی که برای صوفیان بنا کردند در رمله شام بود. «سبب آن بود که امیری ترسا یک روز به شکار رفته بود و در راه دو تن را دید که به هم رسیدند و دست در آغوش یک‌دیگر کردند و در آن‌جا نشستند و آن‌چه داشتند از خوردنی پیش نهادند و بخوردند و برفتند. امیر ترسا را معامله و الفت ایشان با یک‌دیگر خوش آمد و از الفت ایشان پرسید از وی که او که بود؟ گفت ندانم. گفت ترا چه بود؟ هیچ چیز. گفت از کجا بود؟ گفت ندانم. امیر گفت پس این الفت چه بود کی شما را  با یکدیگر بود؟ آن درویش گفت که آن ما را طریقت است. گفت شما را جای هست کی آنجا فراهم آیند؟ گفت نه. گفت من شما را جایی کنم تا با یکدیگر آن‌جا فرآهم آئید، آن خانقاه رمله بکرد».[1]
عبدالرحمن جامی (متوفی 898 هجری) ضمن اطلاق نام اولین صوفی به ابوهاشم معاصر سفیان ثوری (متوفی 161 هجری) می‌نویسد: «اولین خانقاهی که برای صوفیان بنا کردند، آن است که به رمله شام کردند».[2]
در سده‌های‌ ۴ و ۵ قمری‌، گروه‌هایی‌ زهد گرا و خصوصاً صوفیه ‌ خود را به‌ نوعی‌ به‌ اصحاب‌ صفه‌ منتسب‌ می‌ساختند،[3‌] تا آن‌جا که‌ حتی‌ عنوان‌ «صوفی‌» را مشتق‌ از صفه‌ دانسته‌، می‌کوشیدند تا این‌ پیوند را ریشه‌دار و قوی‌ نمایانند؛ اشتقاقی‌ که‌ بیشتر مفهومی‌ معنایی‌ دارد و از نظر صرفی‌ نادرست‌ است‌ [4] چنان‌که‌ از بزرگان‌ اهل‌ عرفان ‌ ابوالقاسم‌ قشیری‌ (۴۶۵ قمری‌) و شهاب‌ الدین‌ سهروردی‌ (۶۳۲ قمری‌) به‌ صراحت‌ آن‌ را اشتقاقی‌ در معنا و نه‌ در لغت‌ دانسته‌اند.[5‌]
اگر صوفیه راست می گویند و قصد عبادت دارند، چرا همانند اصحاب اهل صفه‌ای که برخی، صوفیه را منسوب به ایشان می‌کنند، درکنار مساجد سکنی نمی‌گزینند و مراسمات خود را در مساجد برگزار نمی‌کنند؟
عارفان حقیقی کسانی‌اند که اهل تهجد و عبادت در مسجد و اهل شهادت و رشادت در میدان مبارزه و اهل شناخت و تفقه در دین الهی هستند و اسلام جامع را ملاک زیستن می‌دانند نه اینکه به هر بهانه‌ای ترک مسجد گفته و به مکانی دیگر غیر از مسجد به اسم عبادت رفت و آمد کنند، ولی در طول عمر خود برای عبادت در مساجد حضور به هم نرسانند.

پی‌نوشت:
[1]. انصاری هروی خواجه عبدالله، طبقات الصوفیه، مصحح سرور مولایی، طوس، 1386،  صص 10 – 9
[2]. جامی نورالدین عبدالرحمن، نفحات الانس، سخن، 1394، صص 32 – 31
[3]. سراج‌ عبدالله‌، اللمع فی التصوف‌، ج ۱، ص ۲۷، لیدن‌، ۱۹۱۴میلادی
[4]. ابن‌ جوزی‌ عبدالرحمان‌، تلبیس‌ ابلیس‌، ج ۱، ص ۱۶۲، به‌ کوشش‌ محمد منیر دمشقی‌، قاهره‌، ۱۹۲۸ میلادی‌
[5]. خاوری‌ اسدالله‌، ذهبیه‌، ج۱، تهران‌، ۱۳۶۲، ص ۳۳.



برخی از مبشران متعصب مسیحی، با زیرکی تمام و به هدف تخریب چهره‌ی اسلام و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، اعمال برخی از مسلمان ‌نماهایی که بر خلاف دستورات قرآن و  روایات، مرتکب اعمال وحشیانه می‌شوند را دستور اسلام دانسته و گروهک‌هایی مثل «داعش» که خوارج زمان هستند را نماینده‌ی اسلام می‌دانند. اما صرف نظر از بیان اینکه، دولتمردان کشورهای مسیحی و رژیم صهیونیستی هستند که این گروهک‌ها را به وجود آورده و حمایت می‌کنند، باید گفت همانطور که جنایت‌های رژیم صهیونیستی علیه زنان و کودکان، خشونت‌های مسیحیان علیه مسلمانان در جنگ‌های صلیبی، سوزانده شدن دانشمندان توسط علمای مسیحی و دیگر شکنجه‌های وحشیانه‌ی آنها را نمی‌توان به حساب حضرت موسی و عیسی (علیهما السلام) گذاشت، جنایت‌های «داعش» را هم نمی‌توان به حساب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) گذاشت.
ضمن اینکه کتاب مقدس کنونی یهودیان و مسیحیان است که دستور به قتل زنان، اطفال و حتی حیوانات را در خود جای داده است.[ر.ک: کتاب مقدس، اول سموئیل، 15: 3]

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ برخی از مبشران متعصب مسیحی، اعمال برخی از مسلمان‌نماهایی که بر خلاف دستورات قرآن و روایات، مرتکب اعمال وحشیانه می‌شوند را دستور اسلام دانسته و گروهک‌هایی مثل «داعش» که خوارج زمان هستند را نماینده‌ی اسلام می‌دانند. آنها این کار را به هدف تخریب چهره‌ی اسلام و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، انجام می‌دهند.
صرف نظر از بیان اینکه، دولتمردان کشورهای مسیحی و رژیم صهیونیستی هستند که این گروهک‌ها را به وجود آورده و حمایت می‌کنند، باید گفت که اگر بخواهیم با این استدلال غلط پیش برویم، در نتیجه باید جنایت‌های رژیم صهیونیستی علیه زنان و کودکان، خشونت‌های مسیحیان علیه مسلمانان در جنگ‌های صلیبی، سوزانده شدن دانشمندان توسط علمای مسیحی و دیگر شکنجه‌های وحشیانه‌ی آنها را به حساب حضرت موسی، عیسی (علیهماالسلام) و خداوند بخشنده و مهربان گذاشت! که مسلما چنین کاری افتراء زدن به آنهاست.
قرآن و روایات شیعه، دامن پیامبران و اوصیاء ایشان را از هرگونه گناهی پاک دانسته و به مجاهدان و مدافعان در جبهه‌ی نبرد، به رعایت حقوق زنان، کودکان، درختان، گیاهان و حتی نیروهای نظامی دشمن، سفارش می‌کنند. امام صادق (علیه السلام)، امام ششم شیعیان، می‌فرمایند: «... لا تَغُلّوا و لا تُمَثِّلوا و لا تَغدِروا ...[1] ... در جنگ ... کشته‌ها را مُثله نکنید و طفل و ... را نکشید ... درختی را که میوه می‌دهد را قطع نکنید ... چارپایان را نکشید». پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) دستور می‌دهند: «… لا تَقتُلُوا شیخاً فانیاً و لا صَبیاً و لَا امرأةً[2] در جنگ از حدود الهی تجاوز نکنید؛ پیر فرتوت و از کار افتاده، کودک و زن را نکشید...» امام سجاد (علیه السلام) می‌فرماید: «أن النبی صلی الله علیه و آله نهی أن یلقی السم فی بلاد المشرکین.[3] پیامبر از ریختن سم بر شهرهای مشرکین نهی می‌کردند»
به عقیده‌ی مسلمانان، خشونت‌هایی که کتاب مقدس یهودیان و مسیحیان، به خدا و پیامبران نسبت می‌دهد، دروغ‌ پردازی‌های نویسندگان است که وارد کتاب مقدس کرده‌اند. به عنوان نمونه به یکی از آنها اشاره می‌کنم: «حال برو و مردم عمالیق را قتل عام کن. بر آنها رحم نکن، بلکه زن و مرد و طفل شیرخواره، گاو و گوسفند، شتر و الاغ، همه را نابود کن.»[4]

پی‌نوشت:
[1]. وسائل الشیعه، حُر عاملی، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم، 1409 ه.ق، ج 15، ص 59، حدیث 19986.
[2]. همان، ج 15، ص 59، حدیث 19985.
[3]. جواهر الکلام فی شرح شرائع الاسلام، محمد حسن نجفی، مؤسسه دایرة المعارف فقه اسلامی بر مذهب اهل بیت علیهم السلام، قم، 1421 ه.ق، ج 21، 68. 
[4]. ترجمه‌ی تفسیری کتاب مقدس، اول سموئیل، 15: 3.

برای تحقیق بیشتر بنگرید: مسیحیت شناسی تحلیلی، محمد کاشانی، ذکری، قم، 1395، ص 310.



یکی از فضایل معصومین ولایت تکوینی آن‌هاست؛ وقتی از این فضیلت سخن به‌میان آید، می‌گویند شیعیان در حق اهل بیت غلو می‌کنند؛ اما روایتی که خطیب بغدادی نقل کرده است،(تاریخ بغداد، ج1، ص472) و ذهبی (سیر اعلام النبلاء، ج3، ص285) و ابن حجر عسقلانی (الاصابة، ج2، ص69) آن را صحیح دانسته‌اند، بدین شرح است:
«حسین بن علی می‌گوید: به سمت عمر که در بالای منبر بود، رفتم و گفتم: از منبر پدر من پایین بیا و به بالای منبر پدر خودت برو. عمر گفت: پدر من منبری ندارد! پس مرا با خود نشاند و هنگامی‌که پایین آمد گفت: آیا موی سر ما، جز توسط خداوند و سپس شما روییده شده است؟ ...»
روایت به وضوح تصریح به ولایت تکوینی اهل بیت و تصرف در عالم مادی توسط آن حضرات دارد، که حتی روییدن موی سر بندگان توسط اهل بیت است و این قول عمر بن خطاب است که مطابق است با مضمون کلام خداوند: «وَ ما نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْناهُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ.[توبه/74] و این غرور و سرمستی علتی نداشت، جز این‌که خدا و رسولش ایشان را از کرم خود توانگر و بی‌نیاز کرده بود.»
عجلی در نقل خود از این حدیث، این ولایت را مستقیم از اهل بیت دانسته است.(الثقات، ج1، ص120)

پی‌نوشت:

«حَمَّادُ بنُ زَیْدٍ: حَدَّثَنَا یَحْیَى بنُ سَعِیْدٍ الأَنْصَارِیُّ، عَنْ عُبَیْدِ بنِ حُنَیْنٍ، عَنِ الحُسَیْنِ، قَالَ: صَعِدتُ المِنْبَرَ إِلَى عُمَرَ، فَقُلْتُ: انزِلْ عَنْ مِنْبَرِ أَبِی، وَاذْهَبْ إِلَى مِنْبَرِ أَبِیْكَ.
فَقَالَ: إِنَّ أَبِی لَمْ یَكُنْ لَهُ مِنْبَرٌ!
فَأَقْعَدَنِی مَعَهُ، فَلَمَّا نَزَلَ، قَالَ: أَیْ بُنَیَّ! مَنْ علَّمَكَ هَذَا؟
قُلْتُ: مَا عَلَّمَنِیْهِ أَحَدٌ.
قَالَ: أَیْ بُنَیَّ! وَهَلْ أَنْبتَ عَلَى رُؤُوْسِنَا الشَّعْرَ إِلاَّ اللهُ ثُمَّ أَنْتُم!
وَوَضَعَ یَدَهُ عَلَى رَأْسِهِ، وَقَالَ: أَیْ بُنَیَّ! لَوْ جَعَلْتَ تَأْتِینَا وَتَغْشَانَا.
إِسْنَادُه صَحِیْحٌ.» سیر اعلام النبلاء، ذهبی، مؤسسه الرسالة،ج3، ص285.
«وقال یحیى بن سعید الأنصاریّ، عن عبید بن حنین: حدثنی الحسین بن علیّ، قال: أتیت عمر وهو یخطب على المنبر فصعدت إلیه فقلت: انزل عن منبر أبی، واذهب إلى منبر أبیك. فقال عمر: لم یكن لأبی منبر. وأخذنی فأجلسنی معه أقلّب حصى بیدی، فلما نزل انطلق بی إلى منزله، فقال لی: من علّمك؟ قلت: واللَّه ما علّمنی أحد. قال: بأبی، لو جعلت تغشانا. قال: فأتیته یوما وهو خال بمعاویة وابن عمر بالباب، فرجع ابن عمر فرجعت معه فلقینی بعد قلت فقال لی: لم أراك. قلت: یا أمیر المؤمنین، إنی جئت وأنت خال بمعاویة، فرجعت مع ابن عمر. فقال: أنت أحقّ بالإذن من ابن عمر: فإنما أنبت ما ترى فی رءوسنا اللَّه ثم أنتم. سنده صحیح وهو عند الخطیب.» الاصابة فی تمییز الصحابة، ابن حجر عسقلانی، دار الكتب العلمیة، بیروت، 1415 هـ، ج2، ص69.
«... وَإِنَّمَا أَنْبَتَ مَا تَرَى فِی رُءُوسِنَا اللَّهُ، ثُمَّ أَنْتُمْ.» تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، دار الغرب الإسلامی، بیروت، 1422هـ، ج1، ص472.
«حدثنا سلیمان بن حرب، حدثنا حماد بن زید، عن یحیى بن سعید، عن عبید بن حنین، عن حسین بن علی، قال: صعدت إلى عمر رضی الله عنه وهو على المنبر، فقلت: انزل عن منبر أبی واذهب إلى منبر أبیك، قال: من علمك هذا؟ قلت: ما علمنی أحد، قال: منبر أبیك والله، منبر أبیك والله، وهل أنبت الشعر على رؤوسنا إلا أنتم لو جعلت تغشانا.» الثقات، عجلی، دار الباز، 1405هـ، ج1، ص120.
«اثبات ولایت تکوینی برای امامان»



حمزه عموی پیامبر از افرادی است که نزد ایشان بسیار محترم و ارزشمند بود. او در جنگ احد شهید شد و پیامبر با وجود این‌که هر دو شهید را در یک قبر می‌گذاشت، اما برای حمزه قبر جدایی قرار داد. او را محترمانه به خاک سپرد و نماز بر وی خواند؛ لقب سید الشهدا را به وی داد. در کتاب لمع الشهاب جریان حمله به مدینه این‌گونه تصویر شده است: «سعود بسیاری مردم مدینه را باعنوان ناکثین کشت. خون آن‌ها را مباح دانست. به حرم نبوی حمله کرد و ذخایر آن را به تاراج برد. سپس به بقیع حمله کرد. قبه زهرا (سلام الله علیها) و بزرگانی چون حسن به علی و علی بن حسین، محمد باقر و جعفر صادق (علیهم السلام) را تخریب نمود. قبه قبر عثمان خلیفه سوم را نیز تخریب کرد. یک‌سره به سمت محل جنگ احد رفت. قبر حمزه سید الشهدا که قبه بزرگی داشت را تخریب و به این قبر نیز جسارت نمود.»(لمع الشهاب فی سیرة محمد بن عبدالوهاب، ص90) بنابراین وهابیون با قبر سیدالشهدا همان کاری را کردند که امویان با وی کردند.

پی‌نوشت:

لمع الشهاب فی سیرة محمد بن عبدالوهاب، ابو حاکمه احمد مصطفی، ص90؛ به نقل از کتاب زادگاه تروریست، جمعی از نویسندگان، دارالاعلام، قم، 1395، ص60.



سیمین فهندژ «سخنگوی تشکیلات بهائیت در ژنو» در مورد نهمین سالگرد زندانی شدن هفت مدیر بهایی در ایران گفت: «امسال کمپینی بین المللی برای این افراد (سرکردگان بازداشتی بهائی در ایران) راه اندازی کردیم... گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد در امور ایران، عاصمه جهانگیر در گزارش خود وضعیت اقلیت‌های دینی در ایران را بسیار نگران کننده توصیف کرده است».(خبرگزاری بهائی)
در پاسخ به این گزارش سخنگوی بهائیان، ذکر نکاتی را لازم می‌دانیم.
1. گذشته از آن‌که خیانت بهائیت به اسلام و ایران سابقه‌ای تاریخی دارد (بهائیت در ایران، ص 251)؛ همان‌گونه که سیمین فهندژ نیز بدان اشاره کرد، کیفرخواست مدیران تشکیلات بهائی، مواردی از قبیل جاسوسی، فعالیت تبلیغی علیه نظام و همکاری با اسرائیل بوده است.
2. چگونه است کشوری چون عربستان سعودی، حامی علنی تروریسم، قاتل مردم بی‌دفاع یمن، بحرین و حتی شیعیان کشور خودش؛ گزارش‌گر ویژه حقوق بشر ندارد؟! رهبر شیعیان این کشور اعدام می‌شود و کسی صدایش در نمی‌آید. چگونه مسلمانان مظلوم میانمار قتل‌عام می‌شوند و رهبر این کشور جایزه‌ی صلح نوبل می‌گیرد؟!(خبرگزاری تسنیم) اما برای جاسوسان بهائی در ایران، تمام نهادهای وابسته‌ی بین‌المللی، دلسوز می‌شوند! مگر خون بهائیان ایران رنگین‌تر است؟ یک انسان بی‌طرف، از این رفتار دوگانه‌ی جهان غرب، غیر از جاسوس بودن بهائیت چه نتیجه‌ای می‌گیرد؟!
پی‌نوشت:
ر.ک: زاهد زاهدانی، بهائیت در ایران، بی‌جا: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381.
خبرگزاری تسنیم، تیتر خبر: خشم برندگان جایزه نوبل از بانوی مرموز میانمار، شناسه خبر: 1299155، 1395/10/28.


شنیده اید که نژادپرستان آریاگرا می‌گویند: «ما از نژاد پاک آریایی هستیم! و به زودی عرب‌ها و ترک‌ها و ... را از ایران بیرون می‌کنیم!» در این مسیر بسی بر عبارت «نژاد پاک آریایی» اصرار دارند و بدین طریق به تفرقه افکنی و خوش‌رقصی برای استعمار مشغولند. اما در این نوشتار کوتاه، نتیجه یک بررسی علمی را ارائه خواهیم کرد که یقبیناً رشته‌ی توهمات این جماعت نژادپرست بیچاره را پاره خواهد کرد.
نتیجه پایان‌نامه دکتری تخصصی سرکار خانم زهرا لشگری، فارغ التحصیل پژوهشگاه ملی مهندسی ژنتیک و زیست فناوری در سال 1389:
«بر اساس نتایج بدست آمده تحقیق حاضر... سهم هاپلوگروپ (ژنتیکی) منتسب به اقوام آریایی در کل جمعیت ایران 10/2 % به دست آمده است. همچنین تفاوت های قابل ملاحظه ای در نوع و فراوانی هاپلوگروپ‌ها میان جمعیت های مختلف ایران مشاهده گردید... نتایج تحقیق حاضر تصویری از تنوع اجداد پدری جمعیت‌های مختلف ساکن ایران را در پیش روی ما گذاشته است. بر اساس آن نمی‌توان اجداد جمعیت‌های مختلف ایران را از لحاظ ژنتیکی در یک گروه غالب قوم آریایی منظور نمود.» (پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ایران، عنوان نوشتار: بررسی تنوع ژنتیکی کروموزوم Y در جمعیت ایران، کد نوشتار : 223720)


چهره‌ای که کوئیلو از جهان به نمایش می‌گذارد، چهره‌ای تاریک است که شرارت در آن غلبه دارد. قاعده‌ای که وی برای دنیا معرفی می‌کند، نشان از تسلط نیروهای شر بر سرنوشت مردم دارد و قوای خیر که از ناحیه‌ی خداوند است در مقابل آن ناتوان است و این باعث افتادن سایه ترس و یأس بر پدیده‌ها گشته و اتفاقات ناگوار را به عنصر ثابت و مورد انتظار در هستی تبدیل نموده است. برای مثال وی در جایی می‌گوید: «سرنوشت هر کس از پیش رقم خورده است، فاجعه همیشه رخ می‌­دهد و هیچ­کدام از تلاش‌­های ما نمی‌­تواند صف پلیدی را که منتظر ماست، تغییر دهد.»(پائولو، شیطان و دوشیزه پریم، ص 106) در همان‌جا می‌گوید: «اراده خدا این بود که تاریخ داستان زیبایی از رستگاری را به نمایش بگذارد اما یک اتفاق باعث شد نبرد بی‌امان خیر و شر، باشدت بیشتری ادامه یابد.»(همان، ص 189) پیگیری فرازهایی که کوئیلو به تکرار این‌گونه مفاهیم پرداخته است، پرده از این حقیقت بر می‌­دارد که تکرار این «مفاهیم»، تصادفی نیست، بلکه نویسنده درصدد جا انداختن و تثبیت آن‌­ها، در ذهن و روح مخاطب است.

پی‌نوشت:

پائولو کوئلیو، شیطان و دوشیزه پریم، نشر کاروان، ترجمه آرش حجازی، 1384.
حمزه شریفی‌دوست، نقد اندیشه‌های معنوی کوئیلو، نشرعصرآگاهی، 1390، ص 8


گفت دیانت زرتشتی، بر مبنای آزادی انتخاب است! ولی در دین اهریمنی اسلام همه چیز بر اساس اجبار است!
گفتم: به یاد آور آن هنگام که در مجلسِ مناظره مأمون خلیفه بنی‌العباس، و در محضر علی بن موسی الرضا (علیه السلام) موبد بزرگ زرتشتیان، به اسلام خرده می‌گرفت. اما هیچ کس به او نگفت که بالای چشمانت ابروست! حتی مدتی بعد، موبدان زرتشتی (نویسندگان کتاب سوم دینکرت)، بی‌ادبانه و از سر وقاحت، آن هم در قلمرو مسلمانان، و در جایی که قدرت در دست مسلمین بود، به پیامبر اسلام فحاشی کرده، او را دروغگوی شیطان‌صفت نامیدند (اسناد را بنگرید). اما هیچ کس متعرّض آنان نشد. اصلاً خود شما آنقدر آزاد هستید که همین الآن آمدید به اسلام فحش دادید و دروغ بستید!
اما عزیزِ زرتشتی یا نوزرتشتی! آن هنگام که قدرت در دستان شما بود، مانی را به جرم مخالف با زرتشتیگری، زنده زنده پوست کندید و پوستش را پر از کاه و از میدان شهر آویزان کردید! (بنگرید) مزدک را به همراه صدها هزار تن از پیروانش، به جرم اینکه در پی اصلاحاتی در شریعت زرتشتی بودند، کشتید و جوی خون به راه انداختید (بنگرید). عزیزِ زرتشتی! ما در کتاب مقدس شما گشتیم... در گاتهای اوستا، آمده است که اهورامزدا به ستوران (گاوها و خرها) در انتخاب راهِ زندگی، آزادی داده است. اما به انسان‌ها خیر... بلکه آدمیزاد "موظف" است که به همان راهی برود که زرتشت معین کرده است و انتخاب هر راهی غیر از آن، مساوی با نابودی شمرده شده است! (بنگرید)


ورود بـه مسلک اهـل حـق بـدون عهد و میثـاق و سر سپـردن میسر نیست و سر سپردن یعنى طى تشریفات و آداب خاص، سر تسلیم به مسلک اهـل حـق فـرود آوردن و توسـط دلیل و پیر با صاحب خاندان بیعت نمودن و با رشته شرط و اقـرار بـه پادشـاه حقیقت پیوستن.[1]
دلیـل، کسـى اسـت کـه با اجـازه پادشـاه و پیـر، گروندگان به مسلک اهل‌حـق را هدایت و دستگـیرى نموده، سپس به پیـر بسپـارد. و پیـر کسى اسـت که با اجازه پادشـاه، آن شخص را ارشـاد و بـه شـاه حقیقـت یعنـى کسى که بـه آخرین مرحلـه کمال رسیـده و مقـام اولى‌الأمـرى و مظهراللهى را حائز شـده، برسـاند تـا بـا توجهات شـاه به فیـض رحمت الهى کامیاب گـردد.[2]
چون عموم اهـل حـق به سر سـپردن و داشتـن پیر و دلیل مکلف هستند، سلطان اسحـاق در عهد خـود بنیامیـن را به سمت پیری و داوود را به عنـوان دلیـل بـرای همـه اهـل حق منصوب کرد، اما چون این دو تأهل اختیار نکرده و اولاد نداشتند، هفت خاندان به نام سادات خاندان حقیقت دایر کرد تا هر خاندان برای جمعی از جماعت اهل حق در هر زمان به جانشینی پیر بنیامین انجام وظیفه کنند (بعد از سلطان، چهار خاندان دیگر هم بر آنها اضافه شد) و وظیفه دلیلی را هم بعد از داوود به دو طبقه (ذریه هفتاد و دو پیر از یاران سلطان اسحاق، و یاران بعضی از خاندان های نامبرده نسل بعد نسل) تفویض کرد.[3]
خاندانهای اهل‌حق:
نام خاندان‌ها (دوده‌ها) عبارت‌است از:
1-    خاندان خاموشی
2-    خاندان شاه ابراهیمی
3-    خاندان عالی قلندر
4-    خاندان یادگاری
5-    خاندان میرسوری
6-    خاندان مصطفایی
7-    خاندان حاجی باویسی (بابو عیسی)
بعد از سلطان اسحاق در قرون یازدهم و دوازدهم و سیزدهم هجری چهار خاندان دیگر نیز به اسامی زیر دائر گردید.[4]
8-    خاندان ذوالنوری
9-    خاندان آتش بیگی
10-    خاندان شاه حیاسی
11-    خاندان بابا حیدری[5]
همچنین خاندان دیگری به نام سید درویشی از نسل سید درویش وجود داشته است که پیش‌تر بخشی از خاندان یادگاری بوده است و اکنون پیروان آن سیادت خاندان خاموشی را پذیرفته‌اند و بخشی از این خاندان شده‌اند.[6]
این خاندان‌ها به جانشینی از پیر بنیامین که پیر ازلی یارسان بوده است انجام وظیفه می‌کنند. جانشینی داود کوسوار، دلیل ازلی را نیز فرزندان هفتاد و دو پیر بر عهده دارند. اما در مواردی به پیر اختیاری برای انتخاب دلیل داده شده است و بنابراین یاران برخی خاندان‌ها با اجازۀ صاحب خاندان نسل بعدی می‌تواند به سمت دلیل مریدان آن خاندان انتخاب شود. اما سلطان سهاک جایگاه خود را به کسی تفویض ننمود[7]
مراتب خاندانها
از این یازده خاندان فقط دو خاندان اخیر (شاه حیاس و آتش بگ) خاندان های شاه مهمان بوده و علاوه بر پیر و دلیل، جانشین پادشاه هم در ظاهر دارند که همان مسند نشین و رهبر از اولاد آتش بگ و شاه حیاس است، ولی برای مریدان سایر خاندان ها فقط جانشین پیر و دلیل در ظاهر دارند و جانشین پادشاه در ظاهر نداشته بلکه جلوه حق در هر خاندان، و مجمع عبادات اهل حق را مقام پادشاه می‌دانند.[8]

پی‌نوشت:
[1]. سر سپردگان، ص 55 – 56، نامـه سرانجام، ص 555 – 559؛ برهان الحق، ص 56
[2]. برهان‌الحق، الهى  نورعلى؛ انتشارات جیحون، تهران، 1373شمسی، ص 54
[3]. همان، ص 65 - 66
[4]. همان، ص ۷۳؛ آزادی علی‌محمد، آشنایی با عقاید و آداب و رسوم دینی اهل حق در استان کرمانشاه، کرمانشاه مؤسسۀ فرهنگی هنری و سینمایی کوثر، چاپ دوم، ۱۳۸۲ شمسی، ص 169 - 181
[5]. برهان الحق، الهى  نورعلى؛ انتشارات جیحون، تهران، 1373شمسی، ص۷۲؛ نامه سرانجام کلام خزانه، صفى زاده (بوره که ئى)، صدیق، انتشارات هیرمند، تهران، 1375، ص ۲۴ ـ ۲۸
[6]. آزادی، علی محمد، آشنایی با عقاید و آداب و رسوم دینی اهل حق در استان کرمانشاه، کرمانشاه: مؤسسۀ فرهنگی، هنری و سینمایی کوثر، چاپ دوم: ۱۳۸۲، ص ۱۷۰
[7]. همان، ص 170
[8]. برهان الحق، الهى  نورعلى؛ انتشارات جیحون، تهران، 1373شمسی، ص۷۲ـ۷۵



بطور اختصار می‌توان‌ منشا تصوف را‌ به چند بخش خـلاصه نمود:
دسته‌ای تصوف را عکس‌العمل فکر آریایی در مقابل سلطه‌ و نفوذ اسلام عربی دانسته‌اند. گروهی منشاء تصوف را افـکار و آراء بودایی‌ و هندی تصور کرده‌اند. جمعی‌ از محققین بواسطه وجود شباهت بسیاری بین فلسفه اشراق و تـصوف معتقدند که تصوف از فـلسفه نـوافلاطونی اسکندریه سرچشمه گرفته و سپس در طی قرون و به تدریج رنگ دیانت اسلامی بر‌ آن زده‌اند. بعضی احتمال داده‌اند که تصوف خودبخود و مستقلاً در ممالک اسلامی به وجود آمده و ابدا ارتباط و بستگی بجایی ندارد.
عده‌ای هم سرچشمه تصوف اسـلام را مسیحیت و عقائد‌ رهبانی‌ می‌دانند. خود صوفیه هیچ یک از این اقوال را نپذیرفته و معتقدند که طریقه تصوف عبارت است از لُب و عصاره و باطن قرآن و احادیث نبوی و کشف و شهود‌ اولیاء.(مینایی محمد، منشاء تصوف از کجاست؟، ص 73)
اگر نظر مختار صوفیه درباره ایشان درست باشد، چرا عقایدی همچون سماع، عشریه، استغنای از شریعت که معارض با دستورات اسلامی است، در میان صوفیه رواج دارد؟
- پی‌نوشت:
مینایی محمد، منشاء تصوف از کجاست؟، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی تبریز، 1329، شماره 21 و 22


پس از ماجرای آتنا اصلانی و اندک مواردی مشابه آن، جریان‌های باستانگرا دست به کار شده که از این آب گل آلود، ماهی بگیرند. بعضاً از سر بی‌انصافی و حقارت، اسلام را عامل چنین وقایع تلخی خوانده اند. لکن باید توجه داشت که در غرب و فرهنگی غربی، مشابهِ چنین حوادثی بلکه هولناک‌تر از این هم رخ می‌دهد و لذا نمی‌توان اسلام را مقصر این حوادث دانست. گذشته از اینکه در فقه اسلام، مجازاتِ تجاوز به عُنف، اعدام است.
همچنین موارد متعددی را در فرهنگ ایران باستان شاهدیم که برای نمونه، همبستری یک نَرِ بزرگسال، با دختر 3 ساله را جایز شمرده اند. از جمله فتوای 12 از روایات آذرفرنبغ فرخزادان وجود دارد که نشان می‌دهد در فرهنگِ زرتشتی، همبستری دختر سه ساله مجاز شمرده می‌شود. (روایت آذرفرنبغ فرخزادان، ص 8-9؛ و همچنین: The Pahlavi Rivayat of Adur-Farnbag, Question 12)

پی‌نوشت:
روایت آذرفرنبغ فرخزادان، ترجمه حسن رضایی باغ‌بیدی، تهران: انتشارات دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۴.

The Pahlavi Rivayat of Adur-Farnbag, Translate  by Behramgore Tahmuras Anklesaria, Question 12




تعداد صفحات : 57

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |