منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
پست بعدی را شما انتخاب بکنید.







آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

با توجه به جمع بودن فراز "وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ" در آیه ولایت، استدلال بر انحصار سرپرستی امام علی (علیه‌السلام)، زیر سوال می‌رود. پاسخ این شبهه این است که امکان استفاده از لفظ جمع و اراده مفرد مورد پذیرش قرار گرفته است. در این آیه نیز بر طبق اعتراف علمای اهل‌سنت، قرینه بر استفاده از لفظ جمع و اراده مفرد جاری است.

آیه ولایت، آیه 55 سوره مائده، که بر اثبات جانشینی حضرت علی (علیه‌السلام) پس از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) دلالت دارد. خداوند در این آیه می‌فرماید: «إِنَّمَا وَلِیُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَوةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَ هُمْ رَاكِعُون.[مائده/55] سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آن‌ها كه ایمان آورده‌‏اند، همان‌ها كه نماز را برپا مى‏‌دارند، و در حال ركوع، زكات مى‌‏دهند.»
شیوه چینش کلمات این آیه و نحوه کاربرد آن، سؤالاتی را پیش‌روی متفکران قرار داده است که در واقع باید از آنان به عنوان شبهه نام برد و در ذیل مورد بررسی قرار می‌گیرد:
اگرچه شان نزول این آیه در مورد حضرت علی (علیه‌السلام) است، اما این سبب نمی‌شود که آیه منحصر در ایشان شود. شاهد این مطلب نیز جمع بودن جمله "وَ الَّذِینَ ءَامَنُواْ" است که اگر این آیه در مقام انحصار امامت امیرمؤمنان (علیه‌السلام) بود، باید به صورت مفرد ذکر می‌شد.[1]
در پاسخ این شبهه باید گفت که گاهی با وجود قرینه، از کلمات جمع، اراده مفرد می‌شود.[2] اهل‌سنت معتقدند این آیه در شان امیرمؤمنان (علیه السلام) است؛[3] از این روی و با توجه فراز پایانی آیه "وَ هُمْ رَاكِعُون" که به عنوان قرینه مطرح است، یکی از مصادیق سرپرستان، امام علی (علیه‌السلام) است.

پی‌نوشت:

[1]. قوشچی، علی بن محمد، شرح تجرید العقائد، قم، منشورات الرضی، بی‌تا، ص 368.
[2]. رازی، فخر الدین، مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1420ه، ج 12، ص 386.
[3]. قوشچی، علی بن محمد، شرح تجرید العقائد، قم، منشورات الرضی، بی‌تا، ص 368



اسنادی تلخ از صفحات تاریخی که حقایق را گاهی کتمان و گاهی آشکار می‌کند. مظلومیتی که قابل درمان و ظلمی که قابل جبران نیست. هجومی که باعث مهاجرت اجباری علمای شیعه شد و شهر بغداد خالی از بحث و مناظره و جریانهای فکری شد. با این همه ظلم و جنایت، همچنان مکتب شیعه در تمامی علوم حرف اول را می‌زند چرا که نور اهل بیت که همان نور حق است، خاموش شدنی نیست.

خلاصه مقاله
حوزه بغداد که در عصر آل بویه با مرجعیت علمی شیخ مفید، سید مرتضی، و شیخ الطائفه به اوج شکوفایی رسیده بود، متاسفانه با حمله سلجوقیان حنفی مذهب و ورود طغرل سلجوقی به مقابله با تشیع پرداخته، و به دنبال حمله سلجوقیان، مدارس، مساجد، و کتابخانه‌های شیعیان مورد هجوم قرار گرفت و بخش اعظم میراث مکتوب شیعه از میان رفت. کتابخانه «شاپور بن اردشیر» (تاسیس 381 قمری) وزیر بهاء الدوله دیلمی، با افزون بر ده‌هزار جلد کتاب به آتش کشیده شد. که عالم سنی «ابن اثیر» در گزارش خود این واقعه را نقل می‌کند و این اتفاق باعث مهاجرت اجباری علمای شیعه شد.

متن مقاله
اسنادی تلخ از صفحات تاریخی که حقایق را گاهی کتمان و گاهی آشکار می‌کند؛ مظلومیتی که قابل درمان و ظلمی که قابل جبران نیست. با هم صفحه‌ای از تاریخ شهر بغداد را ورق می‌زنیم. بغدادی که پایتخت فرهنگی و علمی ممالک اسلامی بود و چهار راه و مدخل اندیشه‌ها و جریان‌های فکری بود.

حوزه بغداد که در عصر آل بویه با مرجعیت علمی شیخ مفید، سید مرتضی، وشیخ الطائفه به اوج شکوفایی رسیده بود. متاسفانه با حمله سلجوقیان حنفی مذهب و ورود طغرل سلجوقی به مقابله با تشیع پرداخته، به اهالی کرخ دستور داد که سحرگاهان در اذان صبح‌گاهی بگوید: «الصلاه خیر من النوم»[1] به دنبال حمله سلجوقیان، مدارس، مساجد، و کتابخانه‌های شیعیان مورد هجوم قرار گرفت و بخش اعظم میراث مکتوب شیعه از میان رفت. کتابخانه «شاپور بن اردشیر» ( تاسیس 381 قمری) وزیر بهاء الدوله دیلمی، با افزون بر ده‌هزار جلد کتاب به آتش کشیده شد. که عالم سنی «ابن اثیر» در گزارش خود این واقعه را نقل می‌کند.[2]

این اتفاق باعث‌ مهاجرت اجباری علمای شیعه شد؛ ازجمله شیخ طوسی که قبل از ورود طغرل و سپاهش به بغداد برای زیارت مرقد امیرالمومنین، علی (علیه‌السلام) به نجف رفته بود ناگزیر از اقامت در همان شهر شد. این مهاجرت اجباری پایان درخشش حوزه علمیه بغداد و آغاز شکل‌گیری حوزه نجف بود.[3]

خواننده عزیز این فقط یک نمونه از ظلم و غارت و قتل و جنایت بر علیه شیعیان بود. ورق به ورق صفحات تاریخ بازگوی مظلومیت‌های شیعیان است.

پی‌نوشت:

[1]. ابن اثیر جزری، (م 630 قمری) تاریخ كامل بزرگ اسلام و ایران، ترجمه: عباس خلیلى، ابو القاسم حالت‏، مؤسسه مطبوعات علمی، ج22، ص317.
[2]. همان، ج22، ص360
[3]. تاریخ کلام امامیه حوزه ها و جریانهای کلامی، رسول رضوی، چاپ 1396، قم، موسسه فرهنگی دارالحدیث، ص254-279



برای اثبات حقانیت حضرت علی (علیه‌السلام) راه‌های بسیاری وجود دارد. روایات فراوانی در این خصوص در منابع روایی فریقین وارد شده است که کار را برای هر انسان منصفی آسان کرده است. یکی از مواردی که به حق بودن حضرت علی را ثابت می‌کند شهادت عمار یاسر در جنگ صفین است. چرا که رسول خدا فرموده بودند که عمار یاسر را گروه ستمکار و باغی خواهند کشت.

خلاصه مقاله
شهادت عمار یاسر در جنگ صفین، دلیل محکمی بر حقانیت حضرت علی (علیه‌السلام) و سندی محکم بر بطلان معاویه و هم‌پیمانان او است. رسول خدا در مورد قاتلین عمار فرمودند که عمار را گروهی ستمکار و باغی خواهد کشت و این پیش‌گویی در جنگ صفین تحقق پیدا کرد. این کلام رسول خدا از چنان شهرتی برخوردار بود که نزدیکان معاویه از او فاصله گرفتند و جنگ را رها کردند. عمرو بن حزم نزد معاویه رفت و روایت رسول خدا را یادآور او شد و او برای فرار از تیر سخن رسول خدا، قتل عمار را بر گردن حضرت علی انداخت.
طبق روایات وارده در منابع روایی، شهادت عمار سندی است بر بطلان معاویه و حقانیت حضرت علی (علیه‌السلام)

متن مقاله
عمار بن یاسر صحابه بزرگ پیامبر اسلام، و از نخستین کسانی بود که به دین اسلام مشرف شد. او از یاران نزدیک امام علی (علیه‌السلام) و از جمله نخستین شیعیان آن حضرت بود. ایشان بعد از وفات پیامبر، در حمایت از علی (علیه‌السلام)، از بیعت با ابوبکر سرباز زد. او در زمان خلیفه سوم از جمله مخالفان خلیفه بود و با او درگیری‌هایی داشت و در اعتراضات علیه او شرکت داشت. در زمان خلافت علی از همراهان آن حضرت بود و در جنگ صفین در رکاب امیرالمؤمنین جنگید و به دست معاویه شهید شد. او یکی از چهره‌های سرشناس و خوش نام اسلام است و بسیار مورد توجه و عنایت رسول‌خدا بود به گونه‌ای که رسول‌خدا در مورد ایشان فرمود: «ملی‏ء عمّار ایمانا إلی مشاشه.[1] ایمان همه وجود عمّار را در بر گرفته است.»
یکی از نکات مهمی که در خصوص شخصیت عمار وجود دارد این است که رسول خدا در مورد قاتل ایشان سخن مهمی را بیان کرده است. حضرت رسول در این خصوص فرموده است: «تقتله الفئة الباغیة، عمار یدعوهم إلى الله و یدعونه إلى النار.[2] عمار را گروه ستمگر می‌کشند. عمار آن‌ها را به بهشت دعوت می‌کند و آن‌ها عمار را به سوی آتش.» ابن عبدالبر این حدیث را متواتر می‌داند و می‌گوید: «این حدیث از صحیح‌ترین احادیث است.»[3]
روایت دیگری نیز در برخی منابع اهل‌سنت آمده است که رسول خدا فرمود: «إنّ عمار قاتله و سالبه فی النار.[4] به راستى کسى‌که عمّار را مى‌کشد و اموالش را به یغما مى‌برد، در آتش است.»
این روایت از مشهور‌ترین روایات است. این کلام رسول‌خدا آن‌‌قدر مشهور بود كه پس از شهادت عمّار در جنگ صفین، عدّه‏‌اى از لشکریان و نزدیکان معاویه، در حقّانیّت معاویه تردید کرده و از جنگ دست كشیدند.
احمد بن حنبل در این باره در مسندش آورده است: «لما قتل عمار بن یاسر دخل عمرو بن حزم على عمرو بن العاص، فقال: قتل عمار، و قد قال رسول‌الله: تقتله الفئة الباغیة، فقام عمرو بن العاص فزعا یرجع حتى دخل على معاویة، فقال له معاویة: ما شأنك؟ قال: قتل عمار... سمعت رسول‌الله یقول: تقتله الفئة الباغیة. فقال له معاویة: دُحِضتَ فی بولِك، أوَ نحن قتلناه؟ إنما قتله علی و أصحابه، جاءوا به حتى ألقوه بین رماحنا.[5] هنگامى‌كه عمار یاسر به شهادت رسید، عمرو بن حزم نزد عمرو عاص رفت و گفت: عمار كشته شد، رسول خدا فرموده است: گروه ستمگر، عمار را مى‌كشند، عمرو عاص ناراحت شد و جمله «لا حول ولا قوة الا بالله» را مى‌گفت تا نزد معاویه رفت،‌ معاویه پرسید: چه شده است؟ گفت: عمار كشته شده است. معاویه گفت:‌ كشته شد كه شد، حالا چه شده است؟ عمرو گفت: از رسول خدا شنیدم كه مى‌فرمود: عمار را گروه باغى و ستمگر خواهد كشت. معاویه گفت: تو همواره در میان نجاست خود غوطه‏‌ور بودى، مگر ما او را كشته‌ایم، عمار را علی و یارانش كشتند كه او را همراه خویش وادار به جنگ كردند و او را بین نیزه‌ها و شمشیرهاى ما قرار دادند.»
نکته مهم این است که این روایت برای معاویه هم مسجل بود، لذا در صدد توجیه آن برآمد که البته با جواب محکم حضرت علی (علیه‌السلام) مواجه شد.
صاحب کتاب فیض القدیر به نقل از قرطبی آورده است: «و هذا الحدیث أثبت الأحادیث و أصحّها، و لمّا لم یقدر معاویة على إنكاره قال: إنّما قتله من أخرجه، فأجابه علی بأنّ رسول اللّه إذن قتل حمزة حین أخرجه. قال ابن دحیة: وهذا من على إلزام مفحم الذی لا جواب عنه، وحجّة لا اعتراض علیه.[6] این حدیث از محكم‌ترین و صحیح‌ترین احادیث است و چون معاویه قدرت بر انكارش نداشت، گفت: عمار را كسى كشت كه او را همراه خود آورده است و لذا علی در پاسخش فرمود: پس بنابراین حمزه را هم در جنگ احد پیامبر كشته است؛ چون آن حضرت بود كه حمزه را همراه خودش آورده بود. ابن‌دحیه مى‌گوید: این پاسخ علی چنان كوبنده است كه حرفى براى گفتن باقى نمى‌گذارد و دلیلى است كه هیچ اعتراضی بر آن نیست.»
در همان کتاب فیض القدیر در ادامه آمده است: «(ﺗﻘﺘﻠﻪ ﺍﻟﻔﺌﺔ ﺍﻟﺒﺎﻏﻴﺔ) ﻗﺎﻝ ﺍﻟﻘﺎضی فی ﺷﺮﺡ ﺍﻟﻤﺼﺎﺑﻴﺢ ﻳﺮﻳﺪ ﺑﻪ ﻣﻌﺎﻭﻳﺔ ﻭ ﻗﻮﻣﻪ. ﻭ ﻫﺬﺍ ﺻﺮﻳﺢ فی بغی ﻃﺎﺋﻔﺔ ﻣﻌﺎﻭﻳﺔ ﺍﻟﺬﻳﻦ ﻗﺘﻠﻮﺍ ﻋﻤﺎﺭﺍ فی ﻭﻗﻌﺔ ﺻﻔﻴﻦ ﻭ ﺃﻥ ﺍﻟﺤﻖ ﻣﻊ علی.[7] (او را گروهی ستمگر می‌کشند) قاضی در شرح مصابیح گفته است، منظور معاویه و قومش است و این در ستمگری گروه معاویه صریح است که عمار را در جنگ صفین کشتند و حق با حضرت علی بود.»

بنابر مطالب مذکور و طبق روایات معتبری که در منابع اهل‌سنت آمده است، خال المؤمنینِ اهل‌سنت، ستمکار بوده و مصداق بارز روایت نبوی است و بدون تردید مراد از فرقه باغی، معاویه و همراهانش هستند. این محکم‌ترین سند بر بطلان معاویه است.

پی‌نوشت:

[1]. السنن الکبری، نسایی، دارالکتب العلمیة، بیروت: ج8، ص115، كتاب الایمان و شرایعه، باب 17، ح 5017.
[2]. صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، دارالعلم، بیروت: ج3، ص207
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، دارالعلم، بیروت: ج8، ص186
البدایة و النهایة، ابن كثیر، دارالکتب العلمیة، بیروت: ج7، ص298
اسند احمد، احمد بن حنبل،دارالکتب العلمیة، بیروت: ج3، ص 300
الطبقات الكبرى، ابن‌سعد، دارالصادر، مصر: ج3، ص252
سیر أعلام النبلاء، ذهبی، دارالمعارف، مصر: ج1، ص300
[3]. الاستعیاب فی معرفة الاصحاب، ابن‌عبدالبر، دارالکتب العلمیة، بیروت: ج3، ص231، رقم1415
[4]. المستدرك علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، دارالکتب العلمیة، بیروت: ج3، ص387
[5]. مسند احمد، احمد بن حنبل، مؤسسة قرطبه، مصر: ج4، ص199، ح 17813
السنن الكبرى، بیهقی، مکتبة دارالباز، عربستان ج8، ص189
سیر أعلام النبلاء، ذهبی، موسسة الرسالة، بیروت: ج1، ص420
[6]. فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، مناوی، المکتبة التجاریة الکبری: ج6، ص366
[7]. فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، مناوی، المکتبة التجاریة الکبری، ج6، ص365



طبق آیات قرآن، جهاد از اوجب واجبات است و پاداش بسیار بزرگی دارد. از آن طرف هم کسیکه به لشکر اسلام پشت کند و در حین نبرد فرار کند، مبتلا به عذاب دردناکی خواهد شد. در تاریخ در مورد فرار برخی از صحابه در جنگ‌های مختلف مطالبی نوشته شده است که یکی از این جنگ‌ها غزوه حنین بود که در آن خلیفه دوم پا به فرار گذاشته و آن را مقدرات الهی می‌دانست.

خلاصه مقاله
در نبردهای صدر اسلام بودند کسانی‌که در بحبوحه و فشار جنگ، فرار را بر قرار ترجیح می‌دادند. یکی از این جنگ‌ها غزوه حنین بود. حنین سرزمینى در نزدیکى شهر طائف بود. در این نبرد پیامبراکرم (صلى‌الله‌علیه‌وآله) پرچم بزرگ لشکر را بست و به دست حضرت على (علیه‌السلام) داد و تمام کسانى‌که براى فتح مکّه پرچم‌دار بخشى از لشکر اسلام بودند، به دستور پیامبر با همان پرچم به سوى میدان حنین حرکت کردند. هنگامى‌که رسول‌خدا نمازصبح را با یاران خواند، فرمان داد به طرف سرزمین حنین سرازیر شدند، در این موقع بود که ناگهان لشکر هوازن از هر سو مسلمانان را زیر رگبار تیرهاى خود قرار دادند. گروهى که در مقدمه لشکر قرار داشتند که در میان آن‌ها تازه مسلمانان مکّه و برخی صحابه طراز اول بودند، فرار کردند، و این امر سبب شد که باقیمانده لشکر به وحشت بیفتند و فرار کنند. امام على (علیه‌السلام) که پرچمدار لشکر بود با عده کمى در برابر دشمن ایستادند و هم‌چنان به پیکار ادامه دادند. تا این‌که مجددا آن‌هایی که فرار کرده بودند، برگشتند و در نتیجه لشکر اسلام به پیروزی رسید.

متن مقاله
خداوند متعال در قرآن کریم آیات فراوانی را در مورد جهاد نقل کرده است. می‌توان به جرأت گفت که آیات مرتبط با جهاد و دفاع از اسلام از هر موضوع دیگری نیز بیشتر است. از طرفی هم خداوند پاداش بسیار زیادی برای جهادگران در نظر گرفته است. در سوره مبارکه توبه می‌فرماید: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِكُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ.[توبه/111] در حقیقت ‏خدا از مؤمنان جان و مالشان را به بهاى این‌كه بهشت براى آنان باشد، خریده است همان كسانى‌كه در راه خدا می‌جنگند و مى‌كشند و كشته مى‌شوند. این به عنوان وعده حقى در تورات و انجیل و قرآن بر عهده اوست و چه كسى از خدا به عهد خویش وفادارتر است، پس به این معامله‏‌اى كه با او كرده‏‌اید، شادمان باشید و این همان كامیابى بزرگ است.»
وقتی به زندگی حضرت علی (علیه‌السلام) می‌نگریم، مملو از جانفشانی برای اسلام و رسول‌خدا است. از خوابیدن در بستر حضرت رسول برای حفظ جانشان، تا شرکت در غزوات و سریه‌ها و پشت نکردن به لشکر دشمن، و طبق آیه قرآن اجر کسی‌که جهاد می‌کند با کسانی‌که از نبرد فرار می‌کنند، برابر نیست. خداوند می‌فرماید: «... فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِینَ عَلَى الْقَاعِدِینَ أَجْرًا عَظِیمًا[نساء/95] خداوند وعده پاداش نیک داده، و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظیمی برتری بخشیده است.»
با مطالعه تاریخ می‌فهمیم بودند کسانی‌که در تنگنای و بحران جنگ، لشکر اسلام و رسول‌خدا را رها کرده و پا به فرار می‌گذاشتند.
محمد بن اسماعیل بخاری در صحیحش می‌نویسد: «ابوقتاده می‌گوید سالی که جنگ حنین اتفاق افتاد، همراه رسول‌خدا (صلى‌الله‌علیه‌وآله) بودم، وقتی که دو لشکر روبروی هم قرار گرفتند، مسلمانان فرار می‌کردند، سپس بر می‌گشتند. مردی از مشرکان را دیدم که با یک مسلمان می‌جنگید، آن دو را دور زدم تا از پشت شمشیری بین گردن و شانه‌اش وارد کردم، آن مرد مشرک برگشت و مرا به خودش چسپاند و فشار داد، بوی مرگ را احساس کردم، مرا رها کرد و بر زمین افتاد و مرد. عمر را ملاقات کردم، گفتم چرا مردم فرار می‌کنند؟ گفت: (هذا امر الله) این امر و دستور خداوند این است.»[1]
نویسنده کتاب سبل الهدی می‌نویسد: «در جنگ حنین مسلمانان فرار کردند تا جایی که برخی از آن‌ها تا مکه رسیده بودند، سپس برگشتند، ام‌حارث انصاری افسار شتر همسرش را گرفته بود و می‌گفت: آیا رسول‌خدا را تنها می‌گذاری؟ مردم همه در حال فرار بودند؛ اما این زن، شوهرش را رها نمی‌کرد. خود او می‌گوید: عمر بن خطاب از کنار من در حال فرار بود، گفتم: ای عمر این چه کاری است که می‌کنید؟ عمر گفت: «هذا امر الله.[2]این فرمان خدا است.»
ابن‌حجر عسقلانی در کتاب فتح الباری، و عینی در عمده القاری، و برخی دیگر از محدثین اهل‌سنت، در توجیه این سخن عمر که فرارش را به خداوند نسبت داده است می‌نویسند: «قوله (أمر الله) أی حکم الله و ما قضى به.[3] یعنی مراد عمر از این‌که گفته (امر الله) این است که قضا و قدر الهی این است که ما فرار کنیم.»
واقعاً جای بسی تعجب است کسانی‌که جزو عالمان طراز اول اهل‌سنت محسوب می‎‌شوند، برای تبرئه خلیفه دوم از ننگ فرار از جنگ، چنین توجیه سخیفی می‌کنند و عمل ناپسند خلیفه را به خدا نسبت می‌دهند. این‌گونه باشد، هر انسانی که مرتکب گناه شد، می‌تواند اعمالش را به خدا نسبت دهد؛ بنابراین دیگر گنهکاری باقی نخواهد ماند.
اصلاً این سخن و توجیه برخلاف نص صریح قرآن است، زیرا اولاً دستور خداوند است که نهی صریح از فرار از جنگ دارد. آن‌جا که می‌فرماید: «یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِذَا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُواْ زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَار.[انفال/15] اى کسانى‌که ایمان آورده‏‌اید! هنگامى‌که با انبوه کافران در میدان نبرد رو به رو شوید، به آن‌ها پشت نکرده، فرار نکنید.» ثانیاً خداوند در ادامه و در آیه بعد هر گونه فرار را مواجه با غضب الهی و گرفتار آتش جهنم شدن می‌شمارد. آن‌جا که فرمود: «وَ مَن یُوَلِّهِمْ یَوْمَئذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَیزًِّا إِلىَ‏ فِئَهٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ مَأْوَئهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ المَْصِیر.[انفال/16] و هر کس در آن هنگام به آن‌ها پشت کند، مگر آن‌که هدفش کناره‏‌گیرى از میدان براى حمله مجدد، و یا به قصد پیوستن به گروهى از مجاهدان بوده باشد، چنین کسى به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جایگاه او جهنم، و چه بد جایگاهى است.»
به غیر از آن‌چه که گفته شد، این چنین توجیه چه تفاوتی با سخن مشرکان دارد که عدم ایمان خود را به مشیت خداوند نسبت می‌دادند.
قرآن کریم چه‌قدر زیبا به این سخن پوچ و واهی اشاره می‌کند. خداوند به رسولش می‌فرماید: «سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شَاءَ اللهُ مَا أَشْرَکْنَا وَلاَ آبَاؤُنَا وَلاَ حَرَّمْنَا مِنْ شَیْء کَذَلِکَ کَذَّبَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذَاقُوا بَأْسَنَا قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْم فَتُخْرِجُوهُ لَنَا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُون.[انعام/148] به زودى مشرکان براى تبرئه خویش می‌گویند: اگر خدا مى‌خواست، نه ما مشرک مى‌شدیم و نه پدران ما و نه چیزى را تحریم مى‌کردیم. کسانى‌که پیش از آن‌ها بودند نیز، همین‌گونه دروغ مى‌گفتند و سرانجام طعم کیفر ما را چشیدند. به آن‌ها بگو آیا دلیل روشنى بر این موضوع دارید؟ پس آن را به ما نشان دهید. شما فقط از پندارهاى بى‌اساس پیروى مى‌کنید، و تخمین‌هاى نابجا مى‌زنید.»
بنابراین، این‌‌که اشتباه و گناه خود را به گردن مشیت و مقدرات الهی بیاندازیم، دقیقاً با آیات قرآن منافات دارد و چگونه خلیفه مسلمین که باید به آیات قرآن بیش از هر کس دیگری آشنایی داشته باشد، این آیات را ندیده و یا این‌که یاد نگرفته است و این‌چنین، اشتباه و گناه خود را به گردن قضا و قدر و مشیت الهی می‌اندازد؟

پی‌نوشت:

[1]. صحیح بخاری، محمد بن اسماعیل بخاری، دارالعلم، بیروت: ج۴، ص۵۸، کتاب فرض الخمس، باب 18، ح۳۱۴۲ - ج۵، ص۱۰۰، کتاب المغازى، ب ۵۴، ح ۴۳۲۱
صحیح مسلم، مسلم نیشابوری، دارالعلم، بیروت: ج۵، ص ۱۴۸
[2]. سبل الهدى و الرشاد فی سیره خیر العباد، صالحی شامی،دارالکتب العلمیة، بیروت: ج۵، ص۳۳۱
[3]. فتح الباری شرح صحیح البخاری، ابن حجر عسقلانی، دارالکتب العلمیة، بیروت: ج۸، ص۲۹
عمده القاری فی شرح صحیح البخاری، العینی، دارالکتب العلمیة، بیروت: ج۱۷، ص۲۹۹



سامانیان حامی فرهنگ اسلامی بودند. در قرن دهم میلادی، اندیشه های دینی و شرعی و... که عربی بود، به قالب فارسی ریخته شد و محافظت از فارسی شدن ادبیات و زبان دین تا قرن بیست و یک و توسط علمای دین اسلام ادامه داشت.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ سامانیان حامی یک فرهنگ خلاق باورنکردنی اسلامی بودند. در قرن چهارم قمری / دهم میلادی، همین که اندیشه های دینی، شرعی، فلسفی و ادبی عربی به قالب زبان فارسی ریخته شد، بخارا به صورت مرکزی برای ادبیات فارسی - اسلامی جدید و هنر درآمد و برای نخستین بار دین و فرهنگ اسلامی به زبانی غیر از زبان عربی در دسترس همگان قرار گرفت. [1] محافظت از فارسی شدن زبان دین و فرهنگ اسلامی در ایران، تا قرن بیست و یک ادامه داشت و علما و روحانیون دین اسلام، با تمام قوا، در برابر عدم تغییر زبان فارسی تلاش کردند. نمونه بارز این تلاش و حمایت از زبان فارسی را می توان خدمات آیت الله بروجردی در این راستا دانست.[2]

پی‌نوشت:
[1]. کتاب تاریخ جوامع اسلامی، نوشته آیرام لپیدس، ترجمه على بختیاری زاده، انتشارات اطلاعات، تهران 1381، صفحه 141
[2]. مخالفت آیت الله بروجردی (ره) با تغییر رسم الخط در ایران



باستانگراها و طرفداران کوروش، در راستای ایجاد تفکر تمام مثبت در مورد هخامنشیان و کوروش، عرب‌های حجاز را در تاریخ و بخصوص در زمان هخامنشیان نادیده و یا تحقیر می‌کنند. در حالی که قوم عرب در زمان کوروش و همچنین کمبوجیه و خشایارشا نقش موثری داشته اند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ مطلبی که در این گفتار بحث می‌شود، ممکن است با تفکر و اندیشه سستی که باستانگراها در ذهن خود ایجاد کرده اند، سازگار نباشد، ولی واقعیت دارد. روابط ایرانیان و عرب‌ها را دست کم تا زمان هخامنشیان می‌توان ردیابی کرد. بنابر اخبار، کوروش بزرگ عرب‌ها را مطیع ساخت و آنها را جزء سپاهیان خود کرد و بعد از آن که بابل را در 539 پیش از میلاد تسخیر کرد، شهربان نشین عربستان را تاسیس کرد.[1]‌‌ بنابر گفته گزنفون، کوروش مگابازوس را به شهر بی‌آنجا گماشت.[2] این مطلب تنها در زمان کوروش نبوده است، بلکه در زمان پسر او، کمبوجیه نیز ادامه داشت. هنگامی که کمبوجیه برای فتح مصر می‌رفت، پادشاه عرب‌ها در شمال عربستان او را کمک رسانید و خشایارشا عرب‌های شتر سوار را برای تامین آب سپاهیان خود در صحرا اجیر کرد.[3]

پی‌نوشت:

[1]. کتاب حضور ایرانیان در جهان اسلام، نوشته ریچارد هوانسیان و جورج صباغ، نشر باز، سال 1381، صفحه 33
[2]. کوروش نامه، کتاب هشتم، بخش ششم، صفحه 262
[3]. کتاب حضور ایرانیان در جهان اسلام، همان



تیسفون در زمان اشکانیان ایجاد شد و پایتخت قرار گرفت. پایتخت بودن تیسفون در زمان ساسانیان هم ادامه داشت. زمانی که ترکیب جمعیتی شهر تیسفون بررسی می شود، نتیجه جالبی بدست می‌آید. آنکه اکثریت جمعیت این شهر در زمان حکومت ساسانیان عرب‌ها و آرامی‌ها بودند و ایرانی‌ها در اقلیت بودند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ تیسفون در زمان اشکانیان بنیاد گذاشته شد. این شهر یکی از پایتخت‌های شاهنشاهی اشکانیان و سپس پایتخت ساسانیان تا فتح ایران به دست مسلمین بود.[1] با روی کار آمدن ساسانیان، حضور ایرانیان در بین النهرین و در جهان عرب به طور کلی حفظ گردید و حتی بر آن تاکید بیشتر گذاشته شد. تیسفون همچنان پایتخت شاهنشاهی باقی ماند و به مادر شهری که مرکب از چندین شهر بود مبدل گشت. جمعیت آن عمدتا آرامی، سوری و عرب بودند و ایرانیان در اقلیت قرار داشتند.[2] پایتخت بودن تیسفون تا عصر یزگرد سوم ادامه داشت و حدود جنوبی آن هم به ولایت اهواز (خوزستان) منتهی می‌شد.[3]

پی نوشت:

[1]. کتاب جغرافیای تاریخی سرزمین‌های خلافت شرقی، بین‌النهرین، ایران و آسیای مرکزی از زمان فتوحات مسلمین تا ایام تیمور، ۱۳۳۷ خورشیدی، گای لسترنج ترجمه: محمود عرفان، ناشر فارسی: بنگاه ترجمه و نشر کتاب صفحهٔ ۲
[2]. حضور ایرانیان در جهان اسلام، احسان یارشاطر، نشر باز، 1381، صفحه 57
[3]. عبدالحسین زرین كوب، تاریخ مردم ایران، ج ۱، ص ۱۹.



در سال 1320 روس‌ها از شمال و انگلیسی‌ها از جنوب و غرب به ایران حمله کردند. اما متأسفانه ارتش رضاشاه ظرف چند ساعت متلاشی و پرسنل آن فرار کردند. حکومت رضاشاه حتی یک روز هم نتوانست در برابر اجنبی مقاومت کند و ایران ظرف چند ساعت به اشغال متفقین درآمد.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ امروزه جریان «نو زرتشتی» و «باستانگرا» و برخی از پادوهای سرگردان اپوزوسیون، دم از عزت و احترام و قدرت ایران در زمان رضاشاه می‌زنند. گذشته از اینکه این ادعا برای خردمندانی که اهل مطالعه تاریخ هستند؛ همانند این است که کسی مدعی شود پنگوئن‌ها در مناطق استوایی زندگی راحتی را سپری می‌کنند. به همین اندازه نابخردانه و خلاف واقع.
به هر روی، لازم است بخشی از تاریخ را بازخوانی کنیم. در سال 1320 روس‌ها از شمال و انگلیسی‌ها از جنوب و غرب به ایران حمله کردند. اما متأسفانه ارتش رضاشاه ظرف چند ساعت متلاشی و پرسنل آن فرار کردند. علت اصلی هم این بود که رضاشاه هیچ پشتوانه مردمی نداشت. شخص شاه پهلوی هم توان و قدرت دفاع از میهن را نداشت. افسران عالی‌رتبه ارتش نیز در پی منافع شخصی خود بودند و غالباً هیچ حس میهن‌دوستی و اعتقاد دینی نداشتند. سربازان نیز که وضع را چنین دیدند فرار را بر قرار ترجیح دادند. حکومت رضاشاه حتی یک روز هم نتوانست در برابر اجنبی مقاومت کند و ایران ظرف چند ساعت به اشغال متفقین درآمد.[1] به راستی آیا ذلت و ننگی بالاتر از این سراغ داریم؟ حتی در زمان قاجار هم سابقه نداشت که ایران، این طور با ضعف و ذلت تسلیم بیگانگان شود. عجیب اینکه سلطنت‌طلبان با وقاحت تمام رضاشاه را قهرمان ملی می‌نامند! این گونه به شعور یک ملت توهین می‌کنند.
                  
پی‌نوشت:
[1]. سرهنگ حمید هاشمی، تاریخ پهلوی، تهران: انتشارات فرهنگ و قلم، 1392، ص 68-69.



متن زرتشتی روایت پهلوی: اگر زنی از شوهر خود اطاعت نکند، در این هنگام شوهر حق دارد بر بدن زن، داغ بگذارد و اگر زن 3 مرتبه از شوهر خود نافرمانی کند، جزای او اعدام خواهد بود. به تعبیری، زن "مرگ‌ارزان" شده و شوهر حق دارد که او را بکشد.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ دیده‌اید و دیده‌ایم که برخی با آب و تاب و طول و تفصیل، از جایگاه درخشان زن در فرهنگ باستانی ایران سخن می‌گویند. لیکن پیشتر در این باره بسیار سخن گفتیم که زن در باور زرتشتی، از نسل اهریمن شمرده شده و جایگاهی بس بی‌ارزش دارد.[1]
در این میان، متن زرتشتی «روایت پهلوی» هم قابل توجه است. آنجا که می‌گوید اگر زنی از شوهر خود اطاعت نکند، در این هنگام شوهر حق دارد بر بدن زن، داغ بگذارد (یعنی با یک چیز داغ بدن زن را بسوزاند). شوهر در صورت نافرمانی زن از وی حق دارد تا تمام پول و مواجبی که به زن داده است را از وی پس بگیرد! در صورت مرگ این شوهر، زن از شوهر ارث هم نخواهد برد! و اگر زن 3 مرتبه از شوهر خود نافرمانی کند، جزای او اعدام خواهد بود. به تعبیری، زن "مرگ‌ارزان" شده و شوهر حق دارد که او را بکشد.[2] با وجود چنین گفتار صریحی، باستانگرایان دم بر نمی‌آورند و به دروغ به دنبال ارائه‌ی یک تصویر افسانه‌ای و خیالی و دروغین از زن در ایران باستان و آیین زرتشتی هستند!
        
پی‌نوشت:
[1]. بنگرید به: «جایگاه زن در ایران باستان»
[2]. روایت پهلوی (متن فارسی میانه، پهلوی ساسانی)، ترجمه مهشید میرفخرایی، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367، ص 45.



شریعت زرتشتی: برده‌ای که کار نکند، مانند گاوِ تنبل است. آنقدر باید او را کتک زد تا فرمانبرداری کند. اگر باز هم اطاعت نکرد، مرگ ارزان شده و می‌توان او را به قتل رساند. (به راستی این منطق برای چه کسی پذیرفتنی است؟)

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ کدام را می‌پسندیم؟

- شریعت اسلام: به بردگان محبت کنید (سوره نساء، آیه 36). از اموالی که دارید به آنان بدهید (نور: 33) اگر برده مایل به آزادی باشد، با او قرارداد بنویسید و آزادش کنید (نور: 33). بردگان را آزاد کنید تا خدا شما را ببخشد (نساء: 92 / بلد: 13 / مائده: 89).

- شریعت زرتشتی: برده‌ای که کار نکند، مانند گاوِ تنبل است. آنقدر باید او را کتک زد تا فرمانبرداری کند. اگر باز هم اطاعت نکرد، مرگ ارزان شده و می‌توان او را به قتل رساند. (سند: روایت پهلوی، ترجمه مهشید میرفخرایی، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1367، ص 45.)



در منابع تاریخی ایرانی (پس از حذف سخنان تکراری) سر جمع (تَکرار و تِأکید می‌کنم! سر جمع...) دو خط درباره کورش هم مطلب ندارند و آن دو خط هم بیشتر او را یک حاکم کوچکِ دست نشانده نامیده اند که از مادر، یهودی‌زاده بود. از همین روی، کورش هخامنشی ابداً و مطلقاً نماد هویت ایرانی شناخته نمی‌شد.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ جدیداً متنی در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده با این ادعا: «پاسخ دکتر نجف‌زاده اتابکی به کورش‌ستیزانی که ادعا می‌کنند نام و یادی از کورش بزرگ در منابع تاریخی ایرانی وجود ندارد!» و در ادامه چند سند از منابع ایرانی (؟!) ارائه کرده که بله! نام کورش (به صورت کیرش و کیرس و کورس و...) در منابع ایرانی آمده است! ما نیز به این ادعا پاسخ دادیم و گفتیم که در منابع تاریخی ایرانی (پس از حذف سخنان تکراری) سر جمع (تَکرار و تِأکید می‌کنم! سر جمع...) دو خط درباره کورش هم مطلب ندارند و آن دو خط هم بیشتر او را یک حاکم کوچکِ دست نشانده نامیده اند که از مادر، یهودی‌زاده بود.[1] از همین روی، کورش هخامنشی ابداً و مطلقاً نماد هویت ایرانی شناخته نمی‌شد.

در این میان، یک سایت باستانگرا که به ترویج توهمات نژادپرستانه می‌پردازد، آن چرک‌نامه (نوشتار منسوب به دکتر نجف‌زاده اتابکی) را به همراه گاف‌های متعدد منتشر کرد. پس لازم دیدیم که نقدی علمی بر نوشتار آنان بنویسیم:

- سایت باستانگرا در ابتدای امر این گونه نوشت: «کوروش بزرگ در منابع و ادبیات ایرانی» و این را به عنوان تیتر نوشتار خود قرار داد! سپس مدعی شد: «در این نوشتار به صورت خلاصه به بررسی کوروش بزرگ در منابع ایرانی می‌پردازیم.» اما در ادامه وقتی قافیه به تنگ آمد، اسامی منابع عربی و افریقایی (مثل تاریخ ابن خلدون) و حتی منابع عبرانی را به نقل از دکتر نجف‌زاده ذکر می‌کند تا این گونه و با توهین به شعور مخاطب، تعداد منابع را بیشتر جلوه دهد!

- در ادامه با سانسور شدید منابع، کوشید تا جایگاهی برای کورش هخامنشی در منابع ایرانی باز کند. مثلاً مدعی شد که ابن بلخی در فارس‌نامه از خردمندی کورش سخن گفته است! اما این حقیقت را سانسور و بایکوت کرد که "ابن بلخی" در فارس‌نامه، کورش را یک حاکم خُرد محلی و یک یهودی زاده می‌نامد! نه پادشاه بزرگ ایران.[2]

- سپس در دروغی آشکار مدعی شد که: «پژوهشگرانی مانند ابوریحان بیرونی به شباهت کوروش و کیخسرو پی برده بودند.» در حالیکه می‌دانیم این ادعا که کیخسر همان کورش بوده باشد یا شباهتی بین این دو بوده باشد" را ابوریحان نمی‌گوید. بلکه ابوریحان این ادعا را به نقل از اهل غرب نقل می‌کند و صد البته خود در جای جای کتابش این ادعا را رد و نقد کرده است. اما این جماعت به گونه‌ای سخن می‌گویند که گویا ابوریحان این ادعا را باور داشت! در حقیقت نقدهای ابوریحان بر این ادعا را نادیده گرفته و سانسور می‌کنند.[3].

- در پایان نیز وقتی خود به این نتیجه رسید که سخنان و توجیهاتش بی‌فایده و غیرمنطقی از آب درآمد، در اقدامی همیشگی، همه تقصیرات را به گردن اسکندر مقدونی انداخت! که بله! اگر نام و یاد کورش در منابع ایران درخشان نیست، به این خاطر است که اسکندر مقدونی همه چیز را ویران کرد!!! در پاسخ به این دروغ می‌گوییم که اسکندر ایران را فتح کرد و دولت هخامنشی با آن همه ادعا و دبدبه و کبکبه به شکلی تحقیر آمیز شکست خورد. جانشینان اسکندر هم حدوداً 100 سال بر ایران حکومت کردند. حال فرض کنیم امروز یک دولت بیگانه به ایران حمله کند و بسیاری از کتاب‌ها را از بین ببرد و بخشی از دانشمندان را بکشد و 100 سال بر ایران حکومت کند. به راستی آیا 100 سال دیگر، هیچ خبری و نام و نشانی از صفویه و قاجاریه و پهلوی و جمهوری اسلامی باقی نمی‌ماند؟! مطمئناً با یک حمله نظامی و نابودی بخشی از کتاب‌ها نمی‌توان تاریخ را محو کرد. بله! می‌توان جزئیات تاریخی را محو کرد. می‌توان یاد و نام اشخاص درجه چهارم و درجه پنجم و بی‌اهمیت را از تاریخ محو کرد. اما نمی‌توان کلیات تاریخ را حذف کرد. نمی‌توان مبانی، اصول و ارکان تاریخ را محو کرد. به راستی در آن دوران حدود 100 ساله جانشینان اسکندر، هیچ کس نبود که نام و یاد کورش را در حافظه نگه دارد؟! مگر می‌شود در این مدت اندک (2-3 نسل) یک سلسله (که مثلاً به ادعای باستانگرایان، رکن تاریخ ایران بوده) از حافظه میلیون‌ها ایرانی محو شود؟! چرا مردم امروز ایران، سلسله قاجار و بسیاری از جزئیات تاریخی شاهان آن را به خاطر دارند؟ با اینکه ایران از دوران قاجار تاکنون حداقل 3-4 جنگ بزرگ را تجربه کرده است. اما مردم آن زمان، کورش و هخامنشیان را در حافظه خود نگه نداشتند؟ چرا؟! پاسخ روشن است. تاریخ ایران همان است که در شاهنامه آمده است و کورش و هخامنشیان هیچ جایگاهی در تاریخ واقعی ایران ندارند. صهیونیست‌ها و فراماسون‌ها کورش و هخامنشیان را به عنوان نماد تاریخ ایرانی به خورد افراد ساده لوح می‌دهند و برخی از مزدورانِ وابسته به اجنبی از رَونَد تاریخ سازی اجنبی پیروی می‌کنند.

پی‌نوشت:

[1]. بنگرید: کورش در منابع فارسی: چرک‌نامه‌ای منسوب به "‌نجف‌زاده اتابکی"
[2]. فارسنامه ابن بلخى‏، شیراز: بنیاد فارس شناسی، 1374، ص 154-155.
[3]. (بنگرید) و  (بنگرید)



یکی از انحرافات و کارهای فریب‌دهنده از طرف فرقه‌ی صوفیه، رنگ و لعاب اسلامی به اعتقادات و مبانی خود بود، که در این راستا عقاید و آداب تصوف را با آیات و روایات اسلامی تطبیق و به نفع خودشان تفسیر کردند، تا بدین شیوه به اعتقادات خود جلوه‌ی اسلامی دهند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ فرقه‌ی صوفیه برای اسلامی جلوه دادن اعتقادات و مبانی تصوف، عقاید و آداب صوفیگری را با  آیات و روایات منطبق کرده و به آن رنگ و لعاب اسلامی داده تا اینچنین مردم را فریب و فقها را از مبارزه با خود دور کنند.
یکی از افراد که در کتاب خود، اعتقادات و مبانی صوفیه را با آیات و روایات تطبیق داده است، ابونصر سراج طوسی بوده که به‌عنوان نمونه در کتاب خود آورده است: «از حضرت علی (علیه‌السلام) روایت شده که گفت: پیامبر مرا هفتاد باب دانش آموخت که دیگری را نیاموخته بود و این مسائل در پایان کتاب آمده است. اما یادآوری آن تنها بدین جهت است  که دانسته شود علمی که بین اصحاب حدیث و فقه و صوفیه پخش شده است علم دین است. هرگاه اصحاب حدیث به مشکلی بر می‌خورند به فقیهان مراجعه می‌کردند، همان‌گونه که فقها هرگاه به مشکلی بر می‌خوردند به اصحاب حدیث روی می‌آوردند. همچنین هر کس پرسشی درباره‌ی یافته‌های درون و اسرار و کردارهای دل داشت، صوفیان با اشارات لطیف و معناهای ظریف آن را می‌گشودند.»[اللمع فی التصوف، ص14] سراج با آمیختن این روایت با مبانی و دانش تصوف خواسته است که اولاً به آن، رنگ و لعاب اسلامی زده و آداب و اعتقادات صوفیان را اسلامی جلوه دهد و ثانیاً مردم را از مبارزه بر علیه صوفیه دور کرده تا آنان به‌راحتی جذب این عقاید فاسد و باطل شوند.

پی‌نوشت:
سراج طوسی ابونصر عبدالله بن علی، اللمع فی التصوف، تصحیح نیکلسون، لیدن، 1944 م،  ص14.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ مخالفت فقها و علمای اسلام با تفکرات و عقاید صوفیانه، که برخلاف مبانی اعتقادی اسلام بود، موجب شد تا سران تصوف، تصمیم مهمی برای جلوگیری از این مخالفت بگیرند، تا نه‌تنها مردم برعلیه آنان قیام نکرده، بلکه آنان را هم به سوی خودشان جذب کنند. این تصمیم اساسی و فریب‌دهنده از طرف صوفیان، چنین بود که به تصوف آب و رنگ اسلامی دادند و آن اعتقادات و آداب و مبانی صوفیگری را با ظواهر آیات قرآن و احادیث، تلفیق و تطبیق داده تا تضاد میان آنان از بین برود.
آیت الله مکارم شیرازی در این‌باره می‌نویسد: «از آنجا که این گونه مسلک‌ها در هر محیطى وارد شود از روى قانون «تبیعت از محیط» رنگ آن محیط را به خود مى‌گیرد، طرفداران تصوف به زودى آب و رنگ اسلامى به آن دادند و قسمتى از فرهنگ و دستورات اسلامى را به آن آمیختند و براى وفق دادن اعتقادات خود با عقاید و احکام اسلامى دست به آیات و اخبارى زدند که بسیار از آنها از سنخ متشابهات قرآن و اخبار بود.»[جلوه حق، ص42]
ابونصر سراج در کتاب اللمع بارها از آیات و روایات، برای اسلامی کردن آداب و مبانی تصوف به‌کار برده است. به‌عنوان نمونه وی برای اینکه علم به اسرارِ درون و کردارهای دل را مختص صوفیان بداند، روایتی از حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را ذکر و بعد برداشت شخصی خود را با آن تطبیق کرده است. در اللمع آمده «از حضرت علی (علیه‌السلام) روایت شده که گفت: پیامبر مرا هفتاد باب دانش آموخت که دیگری را نیاموخته بود و این مسائل در پایان کتاب آمده است. اما یادآوری آن تنها بدین جهت است  که دانسته شود علمی که بین اصحاب حدیث و فقه و صوفیه پخش شده است علم دین است. هرگاه اصحاب حدیث به مشکلی بر می‌خورند به فقیهان مراجعه می‌کردند، همان‌گونه که فقها هرگاه به مشکلی بر می‌خوردند به اصحاب حدیث روی می‌آوردند. همچنین هر کس پرسشی درباره‌ی یافته‌های درون و اسرار و کردارهای دل داشت، صوفیان با اشارات لطیف و معناهای ظریف آن را می‌گشودند.»[اللمع فی التصوف، ص14] سراج با آمیختن این روایت با مبانی و دانش تصوف خواسته است که به آن، رنگ و لعاب اسلامی بزند و آداب و اعتقادات صوفیان را اسلامی جلوه داده تا مردم به‌راحتی جذب این عقاید فاسد شوند.
نمونه دیگر از کارهای صوفیان که می‌توان نیرنگی از طرف آنان در اسلامی دانستن مبانی اعتقادی آنان شمرد، این است که علاوه بر اینکه خرقه خود را به حضرت علی بن ابی‌طالب (علیه‌السلام) سپردند، مشاهیر و معروفین از اصحاب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و یاران خاص امامان (علیهم‌السلام) از قبیل سلمان، ابوذر، اویس قرنی، کمیل و ... را جزء خود دانسته و حتی سلسله مشایخی را به این افراد رساندند تا به عقاید خود رنگ اسلامی زده و اینچنین افراد مختلف از هر طایفه را به سمت خود جلب و جذب کنند.
بنابراین تطبیق آیات و روایات با عقاید و آداب صوفیگری از طرف صوفیان، صرفاً جنبه فریب مردم و عدم مخالفت فقها با آنان را داشته، که برای تدوین این عقاید و تبرئه صوفیان و توجیه شرعی تصوف، کتاب‌های متعددی همچون اللمع فی التصوف توسط ابونصر سراج، قوت القلوب از طرف ابوطالب مکی و ... تألیف شده است که برای اسلامی جلوه‌دادن عقاید و اعمال متصوفه، از معانی ظاهری آیات بدون هیچ قرینه‌ای چشم پوشی نموده و تفسیر به‌رأی را پیشه خود ساختند.

پی‌نوشت:
مکارم شیرازی، ناصر، جلوه حق، نشر مدرسه علی بن ابیطالب، قم، 1381، ص42.
سرّاج طوسی ابونصر عبدالله بن علی، اللمع فی التصوف، تصحیح نیکلسون، لیدن، 1944 م، ص14.



علوم و دانش‌های فراوانی وجود دارد که تحصیل بعضی از علوم همچون معرفت الهی و علم به تکالیف شرعی بر هر مسلمانی واجب است، در حالی که بعضی از سران صوفیه مدعی برتری دانش تصوف بر سایر علوم و وجوب شناخت آن بر همه شدند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ سران فرقه‌ صوفیه برای فریب مردم و رسیدن به مقاصد دنیوی خود، مدعی شدند که دانش تصوف، برترین دانش و حتی تمام علوم نیز به علم تصوف برمی‌گردد، که شناخت آن بر همه واجب است. ابونصر سراج طوسی می‌نویسد: «تمامی دانش‌ها در نهایت به دانش تصوف برمی‌گردند و عکس آن صادق نیست، تصوف را نهایت نیست چون که مقصود و موضوع آن انتها ندارد. احوال و مقامات و مجاهداتی که صوفیان در آنها دانا می‌گردند و از حقایق آنها سخن می‌گویند، همه‌ی مؤمنان نیازمند آنهایند و شناخت آنها بر همه کس و در همه جا واجب است.»[اللمع فی التصوف، ص14]
درباره‌ی ‌اهمیت علم و ارزش علم‌آموزی، آیات و روایات زیادی آمده است، مانند این سخن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) که در این‌باره فرمودند:«طَلَبُ العلمِ فریضةٌ عَلَی کلِّ مُسلمٍ ألا اِنَّ اللهَ یحِبُّ بُغاةَ العِلْم[اصول کافی، ج1، ص30] دانش آموختن بر هر مسلمانی واجب است، همانا خداوند علم آموزان را دوست دارد.» اما در تحصیل علم، علمی نافع و ارزشمند است که علاوه بر شناخت معرفت خدا و رهنمون شدن به علومی که به ما دستور داده شده، باید نیت و قصد الهی نیز در طلب آن لحاظ شود، یعنی هر چند آن علم از معارف و علوم دینی باشد، نباید برای دنیاطلبی و کسب شهرت باشد.
این در حالی است که در کتاب اللمع، علومی غیرالهی و حرام، از قبیل مجالس سماع، کرامات عجیب و دروغین از سران صوفیه و سخنان انحرافی همچون ولایت داشتن اقطاب و تسلیم محض مرید از مراد دیده می‌شود.

پی‌نوشت‌ها:
كلینی، محمد بن یعقوب، كافی، تهران، اسلامیه، 1363ش، ج1، ص30 و 32.
سراج طوسی ابونصر عبدالله بن علی، اللمع فی التصوف، تصحیح نیکلسون، لیدن، 1944 م،  ص14.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ درباره‌ی علم و علم‌آموزی، در قرآن و روایات بسیار سخن گفته شده است، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مقام ارزش‌گذاری به علم می‌فرماید: «طَلَبُ العلمِ فریضةٌ عَلَی کلِّ مُسلمٍ ألا اِنَّ اللهَ یحِبُّ بُغاةَ العِلْم[1] دانش آموختن بر هر مسلمانی واجب است، همانا خداوند علم آموزان را دوست دارد.» حال سؤال این است که انسان دنبال چه علمی برود و برترین علم چه علمی است تا به تحصیل آن بپردازد؟
در نگاه اسلامى علمى که نفع ندارد، مطلوب نیست، حتى ائمه‌ی معصومین (علیهم‌السلام) از این علم به خداى سبحان پناه برده‏اند. از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت است که فرمودند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِكَ مِنْ عِلْمٍ لاَ یَنْفَعُ [2] پروردگارا، به تو پناه می‌آورم از علمی که نفع نمی‌رساند.» و از حضرت على بن ابیطالب (علیه‌السلام) روایت شده که فرمود: «وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَا یَنْفَعُ.[3] خیرى نیست در دانشى که سودی ندارد» از جهت مصداقی بعضی از علوم به‌عنوان علم سودمند نام برده شده است که نسبت به علوم دیگر منفعت بیشتری دارد. از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمودند: «علم (نافع كه به صاحبش خیر می‌رساند و برای او نور است و سبب نجات او در دنیا و آخرت می‌شود) سه چیز است: آیه محكمه(مباحث اعتقادی)، فریضة عادله(فروع دین و بایدها و نبایدهای شرعی) و سنة قائمه(بایدها و نبایدهای اخلاقی).» [4]
این در حالی است که سران فرقه‌ی صوفیه، بهترین علم و دانش را علم تصوف دانسته و مدعی شدند که تمامی علوم به علم تصوف برمی‌گردد. ابونصر سراج طوسی می‌نویسد: «تمامی دانش‌ها در نهایت به دانش تصوف برمی‌گردند و عکس آن صادق نیست، تصوف را نهایت نیست چون که مقصود و موضوع آن انتها ندارد. احوال و مقامات و مجاهداتی که صوفیان در آنها دانا می‌گردند و از حقایق آنها سخن می‌گویند، همه‌ی مؤمنان نیازمند آنهایند و شناخت آنها بر همه کس و در همه جا واجب است.»[5] این سخن سراج فقط یک ادعاست، چون اولا علمی که وی، آن را بی‌نهایت دانسته و شناخت آن را برهمه واجب می‌داند در جایی ذکر نشده و حتی مطالبی که در کتب صوفیه وارد شده، نه‌تنها واجب نبوده بلکه انجام برخی آنها از طرف یک مسلمان حرام است، از قبیل سماع و وجد صوفیانه، ذکر شطحیات و کرامات دروغین بزرگان صوفی، ترک شریعت و ... ، ثانیا این علم، یکسری از آداب و اعتقاداتی است که خود صوفیان در دین وارد کردند و اصلا جنبه علمی ندارد و روایات مختلف درباره دوری‌گزیدن و بی‌اعتنایی به صوفیان وارد شده است و ثالثا آن مباحثی که به‌عنوان اخلاق و معرفت در کتاب‌هایشان دیده می‌شود بهتر و کامل‌تر از آن را فقهاء و علمای شیعه با سندهای معتبر در کتب روایی جمع‌آوری کرده و بر آن شرح هم داده‌اند.
یکی از شرایط مهم در طلب علم، حتی علمی که بر انسان نفع داشته و بر او واجب هم باشد، قصد ونیت خدایی داشتن است، یعنی در علوم دینى و معارف نیز اگر طالب آن قصد رسیدن به دنیا را داشته باشد و انگیزه او کسب شهرت یا درآمد و یا به دست آوردن منصب و مقامی باشد، هر چند موضوع تحصیلی‌اش ارزشمند و نافع است ولی چون با انگیزه‌ای الهی ومعنوی انجام نمی‌گیرد، فاقد ارزش بوده و موجب بدبختى انسان مى‏شود. این مطلب به‌روشنی درگفتار و کردار صوفیان مشاهده می‌شود که هدف وقصد سران صوفیه چیزی جز ریاست بر مردم و دنیاطلبی نیست، که با کرامات عجیب و دروغین و سخنان انحرافی همچون ولایت داشتن اقطاب و تسلیم محض مرید از مراد و ... فقط در صدد فریب مردم و رسیدن به مقاصد دنیوی خود هستند.
پی‌نوشت‌ها
1. كلینی، محمد بن یعقوب، كافی، تهران، اسلامیه، 1363ش، ج1، ص30.
2. بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، بیروت، نشر مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403 ه، ج2، ص63.
3. حرانی، حسن بن علی، تحف العقول، ترجمه صادق حسن زاده، قم، نشر آل علی، چاپ اول، 1382، ص70.
4. كلینی، محمد بن یعقوب، كافی، تهران، اسلامیه، 1363ش، ج1، ص32.
5. سراج طوسی، ابونصر عبدالله بن علی، اللمع فی التصوف، تصحیح نیکلسون، لیدن، 1944 م،  ص14.



ریاکاری صوفیه فقط مخصوص به یک برهه خاص نمی‌شود. ریاکاری صوفیه از ذکر با صدای بلند و هو کشیدن و نعره زدن گرفته تا پوشیدن لباس‌های خاص را شامل می‌شود. چنانچه از پوشیدن لباس پشمینه در تابستان و زمستان رو به مرقع‌های ساده و از آن نیز رو به مرقع‌های رنگین آوردند و سبب انتقاد صوفیان شریعت‌گرا شدند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ ریاکاری صوفیان امری روشن در عصر و زمانه به شمار می‌رود که از اعمال و رفتار آن‌ها گرفته تا شکل و شمایل ظاهری ایشان. از هو کشیدن و نعره زدنشان در مجالس عوام و خواص تا پوشیدن لباس‌های خاص و به دور از عرف در هر برهه از زمان.
صوفیان نخستین که به‌حسب ریا در تابستان و زمستان لباس پشمینه می‌پوشیدند تا خود را زاهد معرفی کنند به‌مرورزمان لباسشان به رقعه ای تبدیل شد که از پارچه‌های به دور افکنده مردم دوخته می‌شد. لباسی که به شعار صوفیان برای فرار از دنیا تبدیل کشته بود. ولی به‌مرورزمان و عادی شدن این لباس برای اهل تصوف باعث شد که صوفیان مرقع پوش ریاکار برای نشان دادن خود مرقعی جدید بپوشند که جلوه گری بیشتری داشته باشد. لذا ایشان چند پیراهن از رنگ‌های مختلف را به دست خویش پاره می‌کردند و رقعه‌های آن را با ترکیبی چشم‌نواز به هم می‌دوختند و می‌پوشیدند. این باعث شد که این لباس نه تنها به لباس ریا بلکه به لباس شهرت هم معروف شود. کما اینکه دکتر زرین‌کوب دراین‌باره می‌نویسد: «چنین مرقعه‌ای جامع دو صفت شهرت و شهوت است.» [دنباله جستجو در تصوف ایران، ص 14]

همین عامل باعث انتقاد بزرگانی مثل هجویری و قشیری از تصوف شد. چنانچه هجویری دراین‌باره می‌گوید: «پس اگراین لباس برای این است که تا خداوند ترا بشناسد، که تو خاص او هستی، او بی لباس هم می‌شناسد و اگر به خاطر این است که به خلق بنمائی که من از او هستم. اگر هستی که ریا کردی و اگر نیستی نفاق کردی.» [کشف المحجوب، ص 53] در نتیجه می‌توان گفت خرقه و مرقع از گذشته تا کنون حتی نزد بزرگان صوفیه نیز به عنوان لباس ریا و شهرت به شمار می‌رفته است که مورد انتقاد صوفیان شریعت گرا نیز قرار گرفته است.

پی‌نوشت:
زرین‌کوب، عبدالحسین، دنباله جستجو در تصوف ایران، انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، تهران، 1376، ص 14
هجویری، ابوالحسن علی بن عثمان، کشف‌المحجوب، مصحح ژوکوفسکی، نشر طهوری، تهران، 1378، ص 53



فرقه کرّامیه یکی از شبیه‌ترین فرق به فرقه صوفیه است. دوری از دنیا، ساخت خانقاه و خانقاه نشینی از جمله مشخصه‌های هر دو فرقه است. مریدان این فرقه همچون مریدان فرق صوفیه اجازه داشته‌اند که از کار اجتناب کرده و زندگی خود را صرف عبادت نمایند.

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ فرقه کرّامیه از جمله فرقی بوده که شباهت زیادی در ظاهر اعمال، رفتار و عقاید خویش با صوفیه داشته است. دوری از دنیا و ساختن خانقاه ازجمله مشخصه‌های فرقه‌های صوفیه است. اما کرّامیان نیز در همین امر با صوفیان دارای تشابهی عینی هستند. کما اینکه گفته شده پیروان عبدالله کرّام که عادت به اعتکاف در زوایا داشتند، بر سر قبر وی زاویه‌ای بنا کردند به نام خانقاه، که این خانقاه مرکز نشر تعالیم کرّامیان شد. [جستجو در تصوف ایران، ص 48] کرّامیان نیز به‌مانند صوفیان خانقاه نشین بوده و امورات خود را همچون صوفیه از راه هدایا و اوقاف مردم می‌گذراندن. دراین‌باره گفته شده که: «کرّامیان به ساکنان این خانقاه‌ها اجازه می‌دادند که بنا به دستور ابن کرام از کار از برای امرارمعاش خودداری نموده زندگانی را وقف عبادت خداوند و فراخواندن دیگران به حقیقت نمایند.» [فرقه‌های اسلامی، ص81] همه این تشابهات بین کرّامیان و صوفیه در شکل، آراء و عقاید، دلالت بر این دارد که کرّامیه فرقه‌ای از فرقه‌های صوفیه بوده است.

پی نوشت:
زرین‌کوب، عبدالحسین، جستجو در تصوف ایران، انتشارت امیرکبیر، چاپ دهم، تهران، 1390، ص 48
مادلونگ، ویلفرد، فرقه‌های اسلامی، مترجم ابوالقاسم سری، نشر اساطیر، تهران، 1390، ص 81

پایگاه جامع فرق، ادیان و مذاهب_ فرقه‌های مختلفی در طول تاریخ با همزیستی و مراوده با صوفیه از آن‌ها تأثیر پذیرفته تا جایی که حتی به شکل آنان درآمدند. ازجمله این فرقه‌ها، فرقه کرّامیه است که به پیروان ابوعبدالله کرّام گفته می‌شود. آنچه در اینجا به آن پرداخته می‌شود تعالیم و آموزه‌های این فرقه نیست بلکه محل بحث و نظر ما تأثیرپذیری، نزدیکی و هم‌شکلی این فرقه با تصوف و رنگ و بوی صوفیانه این فرقه است.
دوری از دنیا ازجمله مشخصه‌های این فرقه در تشابه با تصوف است. آن‌هم به شکلی که نه‌تنها خود بلکه دیگر مردم را نیز به خودداری از دنیا فراخوانده و به زندگی زاهدانه ترغیب می‌کردند. کما اینکه گفته شده که: «کرّامیان نمایشگر نهضتی فعال و زاهدانه بودند. آن‌ها می‌خواستند با شیوه رفتار خود بر دیگران اثر گذارند تا شیوه زندگانی‌شان را دگرگون سازند، و در اندرزهای خود دنیاپرستی مردم را نکوهش می‌کردند. پیدایش کرّامیان موجب شکاف در نهضت زاهدانه- عارفانه نیشابور گردید. [1]
ساختن خانقاه ازجمله مشخصه‌های فرقه‌های صوفیه است. اما کرّامیان نیز در همین امر با صوفیان دارای تشابهی عینی هستند. کما اینکه گفته شده است که این کرّامیان بودند که نهاد خانقاه و مدرسه را در اسلام بنیاد نهاده‌اند [2] پیروان عبدالله کرّام که عادت به اعتکاف در زوایا داشتند، بر سر قبر وی زاویه‌ای بنا کردند به نام خانقاه، که این خانقاه مرکز نشر تعالیم کرّامیان شد و بدین گونه کرّامیان بین مدرسه و خانقاه جمع کردند و در ایجاد مدرسه و تشویق خانقاه‌نشینی تأثیر قابل ملاحظه‌ای داشتند. [3]
همچنین به این نکته نیز اشاره شده است که کرّامیان نیز به‌مانند صوفیان خانقاه نشین بوده و امورات خود را همچون صوفیه از راه هدایا و اوقاف مردم می‌گذراندن و از پرداختن به اشتغال اجتناب می‌کردند. دراین‌باره گفته شده که: «کرّامیان که با بهره‌گیری از پایمردی و اوقاف جامعه‌های بزرگ‌تر زندگانی می‌کردند، به ساکنان این خانقاه‌ها اجازه می‌دادند که بنا به دستور ابن کرام از کار از برای امرارمعاش خودداری نموده زندگانی را وقف عبادت خداوند و فراخواندن دیگران به حقیقت نمایند.»[4] در اینجا به تشابهات متعددی بین کرّامیان و صوفیه اشاره شده است که رسیدن به حقیقت از دیگر تشابهات بین آن‌هاست که بارها در تعالیم و آموزه‌های خود به آن اشاره کرده‌اند. همچنین دوری کردن از اشتغال به بهانه توکل در بین کرّامیان عقیده‌ای است که برخاسته از عقیده برخی از صوفیه بود که کرّامیان نیز بر آن مُصر بودند.
همه این تشابهات بین کرّامیان و صوفیه در شکل، آراء و عقاید، دلالت بر این دارد که کرّامیه فرقه‌ای از فرقه‌های صوفیه بوده است. برخی از محققین و علما نیز که درباره عقاید تند و در برخی موارد کفرآمیز این فرقه سخن گفته‌اند این فرقه را از فرق صوفیه معرفی کرده و به بررسی زوایای اعتقادی آن‌ها پرداخته‌اند.

پی‌نوشت:
[1]. مادلونگ، ویلفرد، فرقه‌های اسلامی، مترجم ابوالقاسم سری، نشر اساطیر، تهران، 1390، ص 78
[2]. همان، ص 80
[3]. زرین‌کوب، عبدالحسین، جستجو در تصوف ایران، انتشارت امیرکبیر، چاپ دهم، تهران، 1390، ص 48
[4]. مادلونگ، ویلفرد، فرقه‌های اسلامی، مترجم ابوالقاسم سری، نشر اساطیر، تهران، 1390، ص 81




تعداد صفحات : 76

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |